هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

کلاس سوزن دوزی
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۸  کلمات کلیدی:

سلام دوستای خوبم

 

کلاسای آموزش سوزن دوزی هانا کماکان در منزل مامی بعد از مهد برقراره. پیشرفت هانا در دوخت و دوز هم میشه گفت قابل قبوله. آخه میگن علاقه به هنر باید توی خون آدم باشه. مامی هم از خیلی بچگشیون عاشق خیاطی و سوزن دوزی بودن. فکر کنم هانا هم یه جورایی اینو از مامی ارث برده باشه. چون به عشق دوختن میخوابه و بیدار میشه.  عکس چند تا از کارهاش رو برای یادگاری میزارم.

 

این مدل ژورنالش

 

1

 

اینم دوخته شده اش

 

3

 

اینم یه گردنبند که هانا به سلیقه خودش نخ کرده و قراره براش قفل خریده بشه

 

5

 

این مدلش توی ژورناله

 

2

 

این قلبها قراره بعدا مطابق مدل ژورنال تبدیل به آویز بشه . حدوداً ده تا قلب برش خورده آماده پر شدن و مونجوق دوزی دیگه هم هست.

 

شکل روش قرار بود یه قایق باشه

 

6

 

7

 

هانا: مامان میدونی چرا  یه گوشش خم میشه؟

من: نه چرا؟

هانا: آخه توی ژورنالش مدلش اینطوریه

 

8

 

اکثر کارها با همکاری مامی دوخته شده. الگو رو مامی از بوردا درمیاره. توی برش و دوختش یه کمی هانا کمک میکنه و خودش هم با پنبه توشون رو پر میکنه تا مامی به قول خودشون سفت کاریشو تموم کنن. بدش نوبت تزئینات روش میرسه که هانا به سلیقه خودش منجوق دوزی میکنه.

 

سه شنبه داشتیم میرفتیم خونه مامی که هانا گیر داد میخواد رانندگی کنه بهداد نشوندش بغل دستش و بهش دندنه ها رو توضیح داد و هر وقت میخواست دندنه عوض کنه به هانا می گفت که بزاره کدوم دنده.

 

بهداد گفت : آفرین هانا کم کم داری رانندگی هم یاد می گیری

هانا: فکر کردی من چند تا کلاس­ می­تونم برم. من فقط کلاس خیاطی مامی میرم کلاس رانندگی که فعلا نمیرم.

 

وقتی خونه مامی بودیم هانا گردنبند و دستبندش رو گذاشت توی جیب بهداد تا براش نگه داره موقع رفتن از باباش امانتی هاش رو خواست. اما یکی از دستبنداش نبود. طبق معمول که همه چی رو از چشم من می­بینه اومد سراغم و گفت مامان دستبندم رو پیدا کن.

منم گفتم هانا جان شما باید خودت مراقب وسایلت باشی

اونم درحالیکه عصبانی شده بود گفت: حواست هست؟ فکر میکنی من توی جیب بابام جا میشم که مراقب دستبندم باشم؟

 

 

دلم رو خوش کرده بودم سر تغییر ساعت کلاس زبان هانا با هم به توافق رسیدیم. قبول دارین خیلی ساده ام..... طبق معمول خانم خانما همه چی رو باهم میخواد .... هم میخواد توی کلاس خانم آقایی باشه که خیلی شادتر و هیجان انگیز تره و هم میخواد با بچه های کلاس قبلی بازی کنه.....

 

خانم آقایی و هانا و سروش و کوروش شیطون و آتنا

 

11

 

 

چهارشنبه بعد از کلاس با دیدن تانیا اینا که ترم جدیدشون تازه شروع شده بود داغ دلش تازه شد و دوباره شروع کرد به ساز خودش رو زدن که میخوام باهاشون بازی کنم و نمیام خونه و توی حیات منتظر میمونم تا کلاسشون تموم شه و اصلا میخوام منم برم توی کلاس خانم دوستی و ....

منم که دلم قد یه گنجیشک کوچیکه و طاقت ندارم ناراحتیشو ببینم بهش گفتم بیا بریم خونه من شام بپزم برای ساعت هشت که کلاسشون تموم میشه دوباره میارمت موسسه تا باهاشون بازی کنی.

 

10

 

 

9

 

 

راستی سی دی سوپر سانگ تصویری رو از خانم آقایی گرفتم هر کی دوست داره بگه براش رایت کنم. شعراش خیلی قشنگه.

 

چهارشنبه شب بهداد رفت یه مسافرت کاری قرار شد استثنائاً هانا شب توی تخت ما کنار من بخوابه. موقع خواب میگه مامان موافقی آقا شیر رو به یاد بابا ببریم توی تخت پیش خومون بخوابونیم که شب تنها نباشیم آخه بابام مثل لاین (شیر) چاقالو و مهربونه.

 

پنجشنبه ها هانا با سرویس مهد نمیره استخر و خودم میبرمش. با وجود اینکه به والدین اجازه نمیدن تا برن توی محوطه استخر ولی امروز چون ساعت از نه و نیم گذشته بود و هنوز سرویس مهد نرسیده بود خودم به بهانه اینکه هانا دستشویی داره بردمش پایین توی آب.

خدا رو شکر اونجا دیگه کسی کاری به کارم نداشت و یه گوشه مثل یه مامان مظلوم نشستم تا شاهد پیشرفت گل دخترم باشم.

اما از اونچه می­دیدم حسابی ذوق زده شدم .....باد بازو بنداشون رو کاملا خالی کرده بودن و تقریبا به عنوان قوت قلب و پر پرواز دامبو ازشون استفاده میکردن.

 

14

 

 

13

 

 اول بردنشون توی قسمت میانی استخر بعد از اینکه دوتا دوتا توی آب شنا کردن بردنشون توی چهار متری و یه بار هم در یه اقدام متهورانه بازو بنداشون رو هم ازشون گرفتن و به نوبت پرتشون کردن وسط آب. فسقلی ها یکی یکی یه دور پا دوچرخه میرفتند و برمیگشتن. و البته هانا هم بدون هیچ دغدغه ای از اوامر اطاعت میکرد و اصلا از مخالفت و مقاومت و ترس و دلهره­ خبری نبود.

 

اونقدر هیجان زده شدم که با وجود اینکه از استخر خوشم نمیاد ولی تصمیم گرفتم در اولین فرصت با خودم ببرمش استخر تا حسابی از نزدیک وول خوردنش توی آب رو ببینم. اونجا هم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم بنابراین گوشیمو گذاشتم پشت کیفم و از یه زاویه نامرئی, کوچولو کوچولو ازش عکس گرفتم.

 

راستش تا هفته پیش هانا مدام میگفت دیگه نمیرم استخر آخه ما رو میبرن توی عمیق و پام به زمین نمیرسه. منم فورا به یه خاطره تشویق کننده متوسل شدم. یه خاطره از اولین سالی که شنا یاد گرفته بودم براش تعریف کردم.

هشت سالم بود (به هانا نگفتم که دو برابر سن الان اونو داشتم) تازه رفته بودم کلاس شنا و غورباقه یاد گرفته بودم که رفتیم شمال. بابای عزیزم یه قایق گرفت و با هم رفتیم وسط آب بعد به من گفت بپرم توی آب و تا ساحل شنا کنم منم که کاملا ازش حساب میبردم ناچارا پریدم و تا ساحل شنا کردم.

هانا خیلی از این خاطره خوشش اومد و چند بار مجبورم کرده با آب و تاب براش تعریف کنم. بهش قول دادم وقتی شنا یاد بگیره یه بار این کار رو با هم امتحان کنیم ولی اینبار دو تایی تا ساحل شنا میکنیم. اونم اونقدر ذوق این تجربه رو داره که تقریبا ترسش یادش رفته و میخواد زودتر شنا یاد بگیره.

 

پنج شنبه عصر هم با یکی از دوستای دوران دبستان که الان هم یه جورایی همکاریم و هم خونه هامون تقریبا نزدیکه قرار گذاشتیم تا بچه هامون رو ببریم باشگاه ستارخان. دوست داشتم به چند تا از دوستای دیگه هم خبر بدم ولی به دو دلیل این کار رو نکردم اول اینکه فرصت برنامه ریزی نداشتم دوم اینکه دوست داشتم اول خودم برم و راه و چاهش رو یاد بگیرم و اوضاع رو بررسی کنم بعدش مهمون ببرم.

خوب حالا فکر میکنم درصورت نزدیک بودن مسیر آدم ارزش رفتن رو داشته باشه.

 

اولش تا نصفه پله ها رفت بالا و بعد پشیمون شد و برگشت پایین

 

16

 

 

بعد از اینکه ترسش ریخت رفت بالا و سر خورد پایین

 

16

 

یه سری برنامه فرهنگی برای بچه ها داشت از جمله امکانات نقاشی و موسیقی و کتابخانه و ....

 

15

 

18

 

هانا امروز اولین پیتزای زندگیش رو خورد. خیلی عجیب بود آخه هیچوقت غذاهای غیر خونگی دوست نداشته بود

 

17

 

 

وقتی داشتیم بر میگشتیم خونه بهم میگه مامان پس تو کی میری ماموریت؟

 گفتم چطور مگه .

میگه آخه میخوام با بابام توی تختون بخوابم.

خوب برای دل هانا هم که شده این سه شنبه میرم ماموریت تا با باباش راحت توی تخت ما بخوابه.

 

جمعه صبح برای اولین بار در طول زندگیش تا ساعت ده صبح خوابید. تازه فهمیدم چرا همیشه صبح ها هانا زود بیدار میشد. دلیلش سر و صدای صبحگاهیه بهداده.

 

خلاصه منم افتخار داشتم که بعد از سالیان دراز تا ساعت ده صبح بخوابم دیگه کم کم حوصله ام سر رفت و خودم شروع به مردم آزاری برای بیدار کردنش کردم. پاشدیم صبحانه خوردیم. دلتون نخواد هوس دلمه بادمجون کرده بودم برای همین سریع دست به کار شدم به مامان مهین هم زنگ زدم که بیاد خونمون با هم باشیم.

 

فردا صبح بهداد برمیگرده. هانا حسابی دلش تنگ شده و دلش نمیخواست بخوابه. تقریبا به زور خوابید.

 

به امید دیدار همه شما مهربونا