هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

عید شما مبارک
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤  کلمات کلیدی:

سلام  به همه دوستان

 

اول از همه خبر بدم هانا شنبه به میل خودش انتخاب کرد که بره کلاس خانم آقایی و امروز هم رفت کلاس ایشون.

خوب بگذریم که تو این دوجلسه هر دفعه بعد از کلاس کلی براش توجیه کردم که چرا الینا و تانیا نیستند و چرا از هفته دیگه کلاسشون شروع میشه و ... . خبر خوب اینکه هانا با کوروش دوست شده و باهاش خوب کنار میاد حتی شیطونیاش یه جورایی برای هانا جذابه و حسابی سرگرمش میکنه.

از طرفی ساعت پنج برای منم بهتره چون بعد از کلاسش فرصت دارم به کلی از کارهام برسم بدون اینکه احساس کنم روزم تموم شده.

 

یکشنبه با مهین جون و هانای دوست داشتنی و همینطور ندا جون و ویونای نازنین رفتیم نمایش آبی آبی چهار تا ماهی و باز می­گذریم که بعضی دوستای خوبمون غیبت داشتند. البته یه بخشیش که به دلیل مشکل کامنتهای بلاگفا بود قبول.

 

دوتا هانای دوست داشتنی و نازنین درحالیکه جای بقیه دوستان کاملا خالیه

 

1

 

هانا و آقا الاغ پرنده چرنده خزنده و جهنده که آخر نمایش اومدن میون بچه ها

 

2

 

و ماهی آبی که اونم با اومدنش کلی موجب ذوق زدگی بچه ها شد

 

3

 

هانایی پری دریایی من و ویونای پیشی و هانای گل مهین جون

 

4

 

 

امروز هانا به یاد ایام گذشته گفت: مامان میشه اون کتابم رو که از روش ورزش لاغری می­کردم بهم بدی؟

توجه می­کنید که کتابم. و اما ورزش لاغری همون یوگای خودمونه.

البته نه به دلیل لاغر شدن بلکه بیشتر به دلیل علاقه شخصی و آرامشی که میده همیشه یوگا رو دوست داشتم. اما حالا من کجا و فرصت و انگیزه و ... کجا. گذشت اون موقعی که می­تونستم برای خودم هم وقت بزارم. حالا زندگی حول محور هانا و خواسته هاش و برنامه هاش می­چرخه.

 

هانا در سن دو سال و نیمی- الهی قربون اون لوتوس نشستنش بشم

 

1

 

4

 

2

 

هانا در سن چهار سال و نیمی

 

7

 

3

 

  

5

 

 

6

 

 

 

هانا گفت: مامان چرا دیگه تمرین نمی­کنی؟

گفتم آخه فرصت نمی­کنم. (راستش اگه انگیزه باشه فرصت هم پیدا میشه این حرفا بهونه اس نمی­دونم یه جورایی تو مود بی حوصلی نسبت به خودم هستم)

گفت: ولی وقتی که من می­خوابم که میتونی تمرین کنی

گفتم قبل از اینکه تو خوابت ببره من دو پا جلوتر از تو بیهوشم (ولی شما که میدونید وقتی میخوابه من کجا هستم ....وب گردی)

خندید.

 

خنده واقعا خنده داره نه؟

یادمه اواخر هر وقت کتاب رو می­گذاشتم روی زمین که یه کم تمرین کنم هانا میومد و کتاب و ازم می­گرفت و شروع می­کرد به تقلید از شکل­ها. اولش یه کم سعی کردم باهاش همراه باشم ولی یوگا احتیاج به تمرکز و سکوت و استمرار داره. همین شد که دیگه یواش یواش کتابم رو به نام خودش ثبت کرد و منم عطاش و به لقاش بخشیدم.  

حالا هم هرازگاهی یادش میفته و یه کم تمرین میکنه.

پریشب سر ساعت 9 خوابیدنش کلی چالش داشتیم.

امشب میگه میخوام ورزش کنم که خواب راحتی داشته باشم. فکر میکنید واقعا راحت خوابید.

 

 

عید مسعود شعبان بر همه مبارک باد