هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

تولد آتنا
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱  کلمات کلیدی:

سلام به همه مادرهای دنیا

چهارشنبه بعد از اداره رفتیم دیدن یکی از همکارام که تازه چندساعتی از مادر شدنش میگذشت. یه گل ناز نازی دیگه به گلهای دنیا اضافه شد.

قدم نورسیده مبارک . یادتون نره براش اسپند دود کنید.

1

خوب قرار اسمش آتنا باشه ماشاا... هزار ماشاا... خیلی نازنازی بود. از اول تا آخر مدتی که ما اونجا بودیم خواب بود. هرچی مامان بزرگش میزد کف پاش که بیدار شه فایده نداشت که نداشت خلاصه ما که رنگ چشماش رو ندیدیم.

 

بعدش با عجله برگشتم به سمت خونه که به کلاس زبان هانا برسم آخه امتحان فاینال داشت که خوشبختانه ارزیابیش 100 شد.

 

تا این جا خیلی خوب بود ولی سر هماهنگی ساعتهای کلاسها برای ترم بعدی با مسئولین موسسه یه کم دچار مشکل شدم.

 

راستش من از ناراحت کردن دیگران می ترسم ترجیح میدم خودم ناراحت بشم تا بقیه. ولی بعد که اوضاع مطابق میلم پیش نمیره عصبانی میشم.

 

ساعت کلاس ترم دوم زبان هانا علی رغم میل باطنی من به خواست بعضی مادرا یه ساعت دیرتر شد یعنی از پنج و نیم به شش و نیم. خوب نهایت این بود که هانا یه کم دیرتر می­خوابید و صبحش یه کم سخت تر بیدار میشد و یه کم برای بردنش به مهد دچار مشکل میشدم. گفتم اشکالی نداره بقیه راضی باشن.

 

از وسطای ترم پیش دوباره ساز تغییر برنامه از سه روز در هفته به دو روز شروع شد. اولش به نظرم خیلی هم بد نبود اگه دو روزش شنبه و دوشنبه میشد که ما کارمندا برای چهارشنبه می­تونستیم یه برنامه­ریزی سفر و ... داشته باشیم خیلی هم خوب بود. ولی راستش برای این تغییر دو تا انتخاب دادن یکی روزهای یکشنبه سه­شنبه که هانا کلاس ارف و باله داره و دیگری ساعت پنج تا شش و نیم روزای شنبه دوشنبه که برای من عالی بود. با روزای فرد رسما مخالفت کردم ولی از ترس ناراحت کردن یکی از مامانا که خیلی نگران گرمای ساعت 5 هوا بود موافقتم رو درمورد آپشن دوم محکم اعلام نکردم توی دلم فکر میکردم خوب تنها آپشن باقی مانده همینه دیگه غافل از اینکه از من زرنگتر هم هست. راست میگن که اگه تو برای خودت برنامه نداشته باشی دیگران برات برنامه ریزی میکنن. خوب نتیجه این شد که دو روز در هفته را روی شنبه و چهارشنبه ست کردن. باورتون میشه چهارشنبه آخه این تغییر چه فایده ای به حال ما داره.

 

راستش ریشه مخالفت من با این تصمیم بیشتر یه درد روانیه تا یه مشکل واقعی. آخه اگه شنبه و دوشنبه و چهارشنبه ترم پیش رو هندل کرده بودم قاعدتا نباید برای برنامه ریزی شنبه و چهارشنبه مشکلی میداشتم. میگم شاید بیشتر از دست خودم عصبانی بودم یا از دست ... بازم خودم.

 

برای لجبازی (با کی نمیدونم شاید خودم) گفتم یا باید همون سه روز در هفته باشه یا شنبه دوشنبه وگر نه من هانا رو ثبت نام نمی­کنم. خوب تهدید کردن هم که بلد نیستم آخه عدم ثبت نام من تاثیری تو حد نساب کلاس نداره.

 

بنابراین فکر کردم کلاسش رو عوض کنم. ولی نمیدونم کار درستیه یا نه؟ اونم هانا که حالا حالاها طول می­کشه خودش رو با شرایط جدید تطبیق بده.

آیا بهش صدمه نمیزنه یا توی این نیمچه علاقه باقی موندش تاثیر منفی نداره؟؟.

حالا که یه معلم خوب و کلی دوست هم سن و سال توی کلاس داره چرا باید این ریسک رو بکنم؟. یا شاید برعکس این تغییر براش خوب بشه و یه تحولی در علاقه از دست رفته اش.

 

اسم معلم اون یکی کلاس خانم آقاییه. خوشبختانه این خانم هم همکلاسی ستاره خواهر ته تقاریم از آب دراومده بود (که این یه امتیاز مثبت در پذیرش هانا ست چون وقتی میخوام با کسی راحت تر برخورد کنه میگم طرف همکارمه)، هم خیلی شادتر و پرانرژی­تر با بچه­ها برخورد میکنه و حتی بچه های خیلی کوچیکی که یه جورایی سخت­تر کلاس رو میپذیرن رو میفرستن توی کلاس ایشون، بنابراین میشه اینجور امیدوار بود که شاید توی روحیه هانا تاثیر خوبی داشته باشه.

 

اما یه بدی خیلی بزرگ داره اونم اینه توی کلاسشون دوتا پسر خیلی شیطون به نام سروش و کوروش هستند که اول توی کلاس هانا اینا بودن و خانم دوستی از عهدشون بر نیومد برای همین فرستادنشون توی کلاس خانم آقایی و اونجا موندگار شدن، حتی ترم اول هم هانا کلا به خاطر شلوغ بازیه اون دوتا گفته بود که دیگه نمیره کلاس زبان.

 

تصمیم گرفتم از خود هانا سئوال کنم. ازش پرسیدم دوست داری بری توی کلاس خانم آقایی که دوست خاله ستاره اس. گفت نه آخه تانیا و الینا نیستن. گفتم خوب آخه تانیا اینا خیلی توی کلاس داد میزنن و صداشون اونقدر بلنده که صدای تو به گوش خانمتون نمیرسه (می­دونم که دلیل خوبی نیوردم ولی اون لحظه فکر دیگه­ای به ذهنم نرسید) میخواهی اون یکی کلاس رو هم امتحان کنی ببینی چطوریه. امتحانش که ضرری نداره.

یه کم فکر کرد و گفت یه پیشنهادی دارم اصلا یه روز میرم توی کلاس خانم آقایی و یه روز میرم توی کلاس خانم دوستی. فعلا گفتم باشه پس شنبه امتحانی برو توی کلاس خانم آقایی تا ببینیم چی میشه.

 

پنجشنبه صبح هانا گفت مامان خواب دیدم معلم کلاس زبانمون آقاست (هانا اصولا با آقایون میونه خوبی نداره و حتی کلاس اسکیت توی پارک نیاوران را به خاطر اینکه فقط مربی آقا داشتند قبول نکرد)

گفتم هانا جان به نظرم این یه نشونه اس. ببین اسم معلم اون یکی کلاس زبانتون خانم آقاییه شاید این خواب میخوات بهت بگه برو توی کلاس خانم آقایی.

هانا یه کم فکر کرد و گفت باشه فقط من بعد از تموم شدن کلاس صبر می­کنم تا کلاس تانیا و الینا و آیلی هم تموم بشه. فعلا برای جلب رضایتش گفتم باشه تا باز ببینیم چی میشه.

 

گفته بودم که از پنجشنبه جشنواره تئاتر عروسکی شروع شد. ما هم که یه جورایی خوره تئاتر شدیم هانا رو برداشتیم و رفتیم تالار هنر. اونجا تازه متوجه شدم که تئاتر عروسکی به معنی نمایش کودک نیست. در واقع تنها سوژه چند تا از اجراها بچه گانه است. اسم نمایش پنج شنبه فرزند عشق بود و چندان جالب نبود. البته این رفتن خالی از لطف هم نبود چون هم بالاخره عضو تالار شدیم و هم برنامه جشنواره رو ازشون گرفتم. نتیجه اینکه نمایش روز یکشنبه به نام آبی آبی چهار تا ماهی بچه گونه است.

اما سایر سالنها که میزبان جشنواره هستند:

فرهنگسرای نیاوران که هر شب ساعت شش و نیم بیژو منیژه داره.

تالار فردوسی که هر شب ساعت نه اپرای مولوی داره.

تالار مهر و تالار ماه حوزه هنری  

تالار بوستان و تالار گلستان کانون پرورش فکری

خانه نمایش

تماشاخانه سنگلج

تالار اصلی تالار چهار سو تالار سایه تالار قشقایی کارگاه نمایش مجموعه تئاتر شهر

 

جمعه از صبح رفتیم خونه مامی که از تنهایی در بیان. راستش مامی یادگیری کامپیوتر رو تازه شروع کرده بودن، اتفاقی هم که برای پاشون افتاد شاید همون آزمون میزان ..... بود. خوشم میاد که هیچ چیز توی این دنیا نمیتونه توی اراده پولادین ایشون خللی وارد کنه. اگه من بودم حداقل تا مدتی مدید دیگه سراغ کیس و کامپیوتر نمیرفتم. خلاصه اینکه یه کم با هم کامپیوتر کار کردیم. وصل شدن به اینترنت و جستجو توی گوگل و ... . گفته بودم که مامی خیاطی میکنن، لباس عروس منم خودشون دوختن. برای اینکه انگیزشون زیاد بشه یادشون دادم چطوری عکس مدل لباس عروس سرچ کنن و سیو کنن و اینطوری کلی خوشحال شدن. فکر کنم دفعه بعد که ببینمشون این منم که باید کلی چیزای جدید ازشون یاد بگیرم.

 

اما مسئله بعدی به دلیل اتفاقی که برای مامی افتاده دیگه نمیتونم برای ادامه برنامه نیمه وقت مهد رفتن هانا  روشون حساب کنم. به دوتا دلیل نمیخوام مسئولیت این کار رو به مامانم بدم اول اینکه به اندازه کافی برای هانا وقت گذاشته ( چهار ماهگی تا یک سال و سه ماهگیش که دیگه پرستار گرفتم و دو سالگی تا سه سالگی که دیگه گذاشتمش مهد) و دیگه اینکه سپیده توی خونه سگ داره و خیلی برام خوشایند نیست در نبود من هانا با سگه قاطی بشه.

خوب پس میمونه آیتم آخر و اون اینکه باید این ماه تمام وقت ثبت نامش کنم. بچم تازه داشت جون می­گرفت و کلی با مامی کیف می­کرد. مامی واقعا یه نعمته. اراده، جدیت، حوصله و حس مسئولیت بی­نهایتشون واقعا قابل الگو گیری و تحسینه (البته بگذریم که هرچی از حدش بگذره دیگه اذیت کننده میشه). توی این یه ماه کلی برای سرگرم کردن هانا نوآوری به خرج داده بودن. از کارگاه خیاطی و منجوق دوزی و کاردستی با مروارید گرفته تا آب بازی هر روزه توی وان و ...  . و خوب تأثیر مستقیمش توی رفتار هانا کاملا مشهود بود.

هانا درحال نخ کردن اشکهای تزئینی برای درست کردن گردنبند

 

2

 

نتیجه کارش که هر یه دونه که بهش اضافه میشد میشمردش

 

3

 

هانا نگران از وضعیت پای مامی

 

4

 

هانا درحال خاله بازی با بابا بزرگی

 

5

 

امروز هانا رو بردم دکتر آخه سرفه هاش تمومی نداره الان دو هفته اس که ادامه داره و درمان خانگی به نتیجه نرسیده بود. نتیجه این شد که باید کلی دارو بخوره.