هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

موهبتهای من
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠  کلمات کلیدی:

سلام به همگی

باور بکنید یا نه ولی من بهترین موهبتهای زندگیمو از طریق اینترنت گرفتم. موهبت اول از حوصله این پست خارجه و حالا موهبت پیدا کردن دوستای فوق العاده ماهی مثل شما. اعتقاد دارم انسانهای هم سطح انرژی همدیگرو جذب میکنن یا به عبارتی با هم مچ میشن. درمورد همسر اسمش رو میزارن سل میت ولی درمورد دوست نمیدونم. همینقدر میدونم همه اونایی که امروز (دیروز) دیدمشون واقعاً جذبم کردن.

چند وقت پیش رسما به کائنات اعلام کرده بودم که از تنهاییم خسته شدم و نیاز به دوستای واقعی دارم. در پی این اعلام رسمی که مونای عزیزم هم شاهدش بود همه عوامل هستی دست به دست هم دادن که قدم به قدم به خواسته ام نزدیکتر بشم. این آغاز با دوستی ندا و ویونای عزیزش شروع شد و حالا همه شما عزیزان

راستش امروز کائنات شوخیشون گرفته بود. البته من اسم این شوخی رو میزارم آزمون سنجش میزان صلابت اعلام خواسته. آخه امروز که من کلی کار داشتم کیس کامپیوتر افتاد روی انگشت شصت مامان بهداد. 

به محض خبردار شدن سریع از اداره رفتم به سمت خونشون تا هانا رو بگیرم تا کمتر به زحمت بیفتن. در راه آنقدر عجله داشتم که حواسم نبود جناب تاکسی ون بدون دیدنم بعد از پیاده کردن مسافراش اومد توی شیکم ماشینم و سمت راست ماشینو سر تا ته یه خط طویل انداختند. وقتی آدم عجله داره و از اطرافش غافل میشه کائنات خودشون به روش خودشون سرعتش رو میگیرن تا اتفاقای بدتری نیفته. خوب منم از اونجا به بعد با آرامش بیشتری به راهم ادامه دادم.

  خلاصه بالاخره رسیدم خونه مامی و با دیدن انگشت سیاه و ورم کرده اون وحشت زده شدم. شاید هرکس دیگه ای جای من بود برنامه اش رو کنسل میکرد و مادر همسرش رو میبرد دکتر. البته منم اول گفتم همین الان میبرمتون دکتر ولی خودشون قبول نکردن. من که هیچوقت اقتدارم به اندازه ایشون نبوده و نیست به بهداد زنگ زدم که بیاد و مامانش رو ببره دکتر و بعد با هانا رفتیم خونه تا آماده رسیدن به قرارمون بشیم.

قرار حدود شش بود ولی طبق معمول کارای سمیرای عجول قبل از ساعت شش توی پارک بودیم یه جای پارک خوب هم پیدا کردیم و وسایل رو با کمک هانا بردیم داخل و یه جایی مستقر شدیم و منتظر بقیه موندیم. تا بقیه برسن هانا یه دل سیر آب بازی کرد بطوریکه وقتی همه رسیدند دیگه تقریبا خسته شده بود.

 هانا قبل از رسیدن بقیه دوستان

آغاز آب بازی

پارک

پارک

 یه هانای تازه نفس و یه هانای موش آب کشیده و یه مامان فداکار

 2

 هانای جیگر مامان مهین و هانایی من که داره از سرما میلرزه

 3

 هانای مامان مهین بالاخره خیس شده

 4

  البته دیدن بچه های بدون لباس اونجا یه امر کاملا عادیه

این گلی که میبینید یکی از شیرین ترین بچه هایی که تا حالا دیدم.
این معصومیتت منو کشته.

5

هانا کوچولوی قتد عسل مامان گلناز

6

 و اما همه هانا ها جای هانای مامان وحیده و بقیشون واقعا خالی بود

7

 وندای منحصربه فرد و هانای شیرین عسل و هانای جیگر طلا

8

  امروز سالروز تولد وندای خیلی خیلی عزیز بود که مامان گلناز نازنین زحمت کشیده بود و تدارک یه تولد پارکی غافلگیرکننده رو دیده بود. جاتون خالی همه چی خیلی عالی بود.
تولدت مبارک عزیز دلم امیدوارم همیشه شاد و سرافراز و سلامت باشی.

  جشن تولد پارکی : هانا و هانا و هانا و وندا و البته آقا ارشک که از نبودن هیچ پسر دیگه ای یه کم دلگیر بود

 9

  وندای خوش سلیقه فکر کنم باید بره تو کار دکوراسیون و هانا کوچولوی جیگر

 10

 آقا ارشک و هانا کوچولوی جیگر

 11

 وندا و هانا و ارشک و پریسا و هانا و پارسا

 12

 تقریبا همه بچه ها با هم

 13

بعدش طبق قولی که به هانا داده بودم رفتیم که اسب سوار شه ولی اسبا مرخصی بودن و فقط درشکه آن کال بود بنابراین با مامان مهین و دو تا هاناها سوار درشکه شدیم. تجربه جالبی بود. ولی هانای من رفته بود تو مود عکس نگرفتن و دیگه دوربین تعطیل بود.

 اینم از اختتامیه

 14 

در تمام مدت چشمم دنبال بهار جون و پرنیان عزیز بود که هنوز نمیدونستم گیر افتادن و نمیتونن بیان. واقعا جاشون خالی بود. جای فرناز جون و آنیسای عزیز هم واقعاً خالی بود. همینطور جای وحیده جون و هانای دوست داشتنیش

حدود ساعت 9 از هم خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت خونه هامون. البته طبق معمول منو هانا آخرین نفر بودیم که صحنه رو ترک کردیم.

به اصرار هانا اول رفتیم خونه مامی. آخه بعد از تماس با بهداد فهمیدم که انگشت پاش که شکسته بود رو کچ گرفتن و هانای مهربونم حسابی نگران حال مامی بود. خواهش کرد که ببرمش اونجا و مام هم رفتیم. بالاخره ساعت ده و نیم رسیدیم خونه.

فردا باید مامان مهینم (مامان خودم) بره دنبال هانا آخه پای مامی تا زیر زانو رفته تو کچ. ظاهرا بدجوری شکسته. من تعجب میکنم که چرا خیلی درد نمیکرده.

 

روزمرگی زندگی آدم رو دچار رکود میکنه مثل برکه ای که بی حرکت بمونه به یه مرداب تبدیل میشه.

ما  آدمها هم همینطوریم وقتی دچار روزمرگی میشیم انرژیهای درونمون انباشته میشه که باعث خستگی و افسردگی و کسالت مداوم میشه. ولی وقتی از خونه میزنی بیرون و ارتباط با آدمهای جدید رو تجربه میکنی همه خستیگیها محو میشن مثل من که الان کاملا شارژ هستم و اصلا احساس خستگی نمیکنم.

همینطور هانا چون از وقتی رسیدیم خونه تقریبا تا 12 بیدار موند. یه کم ارف زد یه صفحه رنگ آمیزی کرد و با زور من آماده شد که بره بخوابه. البته به شنیدن یه خاطره قناعت کرد ضمن اینکه قول داد فردا ساعت شش سرحال خودش از خواب بیدا بشه برای همین هم به بالش سپرد که بیدارش کنه.

 

همتون رو خیلی خیلی دوست دارم. به امید دیدار توی قرارای بعدی

 فعلابای بای

پی نوشت ١: هانا ساعت پنج دقیقه به شش صبح اومد بالا سرم و بیدارم کرد. منکه چشام باز نمیشد ولی یادم اومد که امروز فاینال انگلیسی داره بنابراین بلند شدم و یه کم تمرین کردیم.

میبینید که دخملکم چقدر خوش قوله. داره دون میپاشه بازم ببرمش از این قرارا.

پی نوشت دو: قول میدم بسته ای که جا مونده بود رو در اسرع وقت به صاحبش برسونم. ولی به شرطه ها و شروطه ها. حدس بزن؟؟؟