هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

یه دیدار نسبتاً برنامه­ریزی نشده
ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای نازنین

شما اگه جای من بودید چقدر تحمل می­کردین که دیدن یه دوست وب لاگی توی محدوده خونتون رو به تأخیر بندازید؟؟

خوب پس دیدید. حالا بهم حق میدید.

دیروز بعد از کلاس ارف با هانا رفتیم به دیدن یه کوچولوی نازنین. اگه شما هم با اون جوجوی خوشکل و خوش رو با منگوله های فرفری روی سرش با قلب فوق تصور مهربونش با شیرین زبونی وصف ناپذیرش و .... رو به رو می­شدید مثل ما عاشقش می­شدید.

.....

حالا خودتون قضاوت کنید ..... این جوجو که می­بینید آنیسای نازنین مامان فرناز که دیروز افتخار آشناییشون رو داشتیم. 

5

3

 اینم هانایی جیگر من با آنیسا جیگر مامان فرناز

1

  آنیسا: آنا آنا ایا ....

 4

2

 جلسات شبانه ما با هانا کماکان ادامه داره. مژه

فرشته نازنینم مثل یه تشنه لبی میمونه که تازه به آب رسیده باشه. چقدر بی رحمانه است که این فرشته­های کوچولو اینقدر در تب وقت گذروندن با مامانای کارمندشون و ارتباط نزدیک داشتن با اونا می سوزن و نمی­تونن فریاد بی صداشون رو به گوش کسی برسونن.نگران

 وقتی کنارش دراز می­کشم و به دور از دغدغه شام پختن و شستن و جمع آوری کردن و ... با فراغ بال بهش وقت اختصاص میدم و می بینم که چطور از حرف زدن باهام سیر نمیشه و چارچنگولی بهم میچسبه، تازه می­تونم اوج نیازش رو لمس کنم. گریه

راستش هانا حاضره به قیمت کنارم بودن حتی به شنیدن موضوعاتی خسته کننده ای مثل تقویت روابط اجتماعیه کودکان هم تن بده. در واقع مقاومتش یه جورایی درهم شکسته با اینکه بیشتر به عشق شنیدن خاطرات شیطنت بچگی­های مامانش با خاله هاش که خوشبختانه کم هم نیستند می­پره توی تختش.نیشخند

مدتی بود داشتم روی قدرت برقراری ارتباط هانا با بچه ها کار می­کردم که .... خیلی تاثیرگذار نبود چون هانا معمولا نصیحت­های منو یه جور تحمیل می­بینه ولی اگه همون حرف رو از زبون یه نفر دیگه مثل یه دکتر یا یه کتاب بشنوه در حکم قانون بهش نگاه میکنه و خیلی راحت تر می پذیره....یول

 پنج شنبه براش شیرعسل درست کرده بود که یه جورایی خوردنش رو پشت گوش می­انداخت منم همه جا با لیوانش دنبالش می­رفتم.

من: هانا جون بیا شیرت رو بخور

هانا: وایستا اول یه نقاشی بکشم. ....(بعد از نقاشی) ..... حالا بزار وسایل رنگ انگشتیمو جمع کنم ..... حالا بزار باربیمو حموم کنم ... (بعدش) ... حالا بزار سی دی کلاسم رو تمرین کنم ..... و

 بالاخره لیوان شیرعسل پخش زمین شد .... اونم روی فرش..... و من .... کلافه

 خوب بعد از تمیز کردن زمین رفتم روزنامه آوردم که بندازم زیر فرش روزنامه ای که تنها کاربردش برام همینه. و جالب این بود که پشت روزنامه با یه مقاله در رابطه با تقویت روابط اجتماعی کودکان مواجه شدم.

خندم گرفته بود از بازی کائنات ...قلب

گفتم هانا بیا ببین اینجا نوشته برای تقویت روابط اجتماعی بچه ها باید این مهارتها رو یاد گرفت و تمرین کرد ....

هانا: الکی میگی ... اینو ننوشته.

و منم شروع کردم به خوندن ... اون خوب تشخیص میده که دارم از خودم در میارم یا واقعا دارم از روی متن میخونم. متفکر

 و این شد پایه مطالعات شبانه ما ... حالا هر شب یه مهارت رو با هم می­خونیم. و من درموردش قصه های خیالی از تجربه های خیالی میسازم و هانا کلی هیجان زده میشه... لبخند

 جالب اینجاست که روی هانا تاثیر هم داشته. شنبه بعد از کلاس زبان تانیا و الینا رو بغل کرد و سه تایی توی بغل همدیگه کلی شوق و ذوق از خودشون نشون دادن. این اولین دفعه ای بود که از هانا ابزار احساسات صمیمانه می­دیدم. خوب من خیلی به مامانایی که دو تا بچه دارن قبطه می­خورم چون این صحنه هایه که هر روز و هر شب لذتش رو میبرن.بغل

 بعضی وقتا وسوسه می­شدم که بچه دیگه ای داشته باشم ولی بالاخر به این نتیجه رسیدم با وجود شاغل بودنم، با این کار بیشتر از اینکه به هانا لطف کنم بهش ظلم می­کنم و با توجه به شرایط تصمیم گرفتم زمانی رو که قراره صرف به سن هانا رسوندن یه بچه دیگه بکنم بزارم برای پیدا کردن دوستای بیشتر هم سن و سال خودش و گسترش روابطش و میدونم پیدا کردن دوستای خوبی مثل شما هم قسمتی از بازی حمایت کائناته.قلب

 امروز هم (درواقع دیروز) با آنیسا نسبتاً دوستانه برخورد کرد و حتی بهش شکلات داد البته ابزار احساسات برای جلسه اول یه انتظار زیادی بود اما حداقلش اینه که برای فرناز جون دو تا شعر انگلیسی خوند ..... اما بعد از نیم ساعت دوباره خودش شد. خیال باطل 

 به هرحال نهادینه شدن هر مهارتی به تمرین و تکرار نیاز داره. و این چیزیه که مدام به هانا میگم ..... تکرار و تکرار و تکرار ......

راستی دیروز معلم ارف هانا از استعدادش توی موسیقی برام گفت و اینکه تاحالا ندیده بوده یه بچه در جلسه دوم اونم بعد از دو هفته بتونه نت هایی رو که یاد گرفته براحتی بزنه. تعجب

با توجه به اینکه این کلاس از اردیبهشت شروع شده پیشنهاد کرد که از جلسه بعدی هانا یه کم بیشتر بمونه تا به کلاس برسوندش.

 معلم انگلیسی هم شنبه میگفت هانا سر کلاس مثل بقیه بچه ها داد نمیزنه و ابراز وجود نمیکنه ولی کلمه های سختی رو که بقیه نمیتونن بگن بلده. میگفت بچه ها خودشون میدونن وقتی یه فلش کارت رو بلد نباشن میگن این دیگه خیلی سخته از هانا بپرس اینو هانا میتونه بگه.از خود راضی

 فرشته نازنینم واقعا بهت افتخار میکنم. عاشقتم و دوستت دارم.قلب

 بای بای