هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

شنای ماهی کوچولوی تازه کار
ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥  کلمات کلیدی:

سلام دوستای خوبم

یکشنبه که تعطیل بود طبق معمول هانا گلی صبح ساعت 7 بیدار شد و خدا رو شکر سراغ من نیومد و با بهداد کتابای انگلیسیش رو مرور کردن.

بهداد عزیزم صبحانه رو آماده کرد و من ساعت 8 از جام دراومدم. در حین خوردن صبحانه داشتم فکر میکردم امروز چه برنامه­ای می­تونیم داشته باشیم که یادم اومد اگه تعطیل نبود هانا از طرف مهدکودک میرفت استخر.

 

خوب منم بلند شدم زنگ زدم مهد ببینم کسی بچه­ها رو میبره استخر یا نه که کسی جواب نداد. یه ندایی توی دلم گفت به خود استخر زنگ بزنم ببینم هستند یا نه. و نتیجه تلاش برای پیدا کردن شماره مجموعه ورزشی و تماس با اونا این شد که فهمیدم تعطیل نبودن و خودم میتونستم هانا رو ببرم.

 

اما تازه هفته پیش هانا رو ثبت نام کرده بودم و هنوز کارت ورودیش صادر نشده بود. بنابراین دلم رو زدم به دریا و هانا رو آماده کردم و راه افتادیم. واقعیتش این بود که کنجکاو بودم آخه هانا مدام میگفت ما رو میبرن عمیق و ... منکه باور نمیکردم و فکر میکردم بچم میخواد خودش رو لوس کنه.

 

چون هانا کارت نداشت اولش اجازه ندادن بریم داخل. خلاصه رفتیم دفتر مجتمع نامه گرفتیم و با هر زحمتی بود وارد شدیم. این دفعه سرحوصله فرصت داشتم تا موقعیت استخر را بررسی کنم. واقعیت اینه که وقتی درپذیرش چیزی باشی درواقع به خودت فرصت میدی تا خوبیهای اونو رو هم ببینی و گذشته از معایبش که سکشن بندی و شلوغ بودن هر قسمت اون بود مزایای زیادی هم داشت از جمله:

1- مربیشون برخلاف مربی شناهایی که تا حالا دیده بودم فوق العاده مهربون و دوست داشتنی بود.

2- مربیشون توی آب به بچه ها شنا یاد میداد نه اینکه بیرون آب بایسته و آموزش تئوری ارائه بده.

3- فضای استخر خیلی تمیز بود.

4- با اینکه استخر سر پوشیده بود ولی در سراسر طول سقف نورگیر داشت که آفتاب هم از اونجا به داخل می تابید.

5- واقعا داشتند به بچه شنا یاد میدادن و فقط آب بازی صرف نبود.

 

و از همه جالب تر اینکه بچه ها رو از خط مرزی سکشن خودشون رد کردن و به سکشن بعدی که واقعا پاشون به کف استخر نمی­رسید بردن و اما هانا ...... با وجود اینکه جلسه سومش توی این استخر بود اما مثل یه ماهی یا غورباقه کوچولو دست و پا میزد و از این طرف به اون طرف سیر و سیاحت میکرد و به قول مربیشون با دستشاش توی آب سیب بزرگ می کشید، بگذریم که مدام چشمش به من بود که مبادا نگاهم به خطا به جای دیگه­ای بیفته. البته بازم بگذریم که یه کوچولوی جیگر سه ساله هم بود که مدام میگفت خاله منو نگا کن خاله منو ببین و ....

 

خوب بعد از استخر برای تشویق هانا گفتم چون خیلی خوب شنا کردی هر جایی بگی می­برمت. اونم خواهش کرد که دوباره بریم نمایش سیبی که پرواز کرد.

آخه دفعه قبل آخر نمایش کارگردان اومد و گفت اجرا کننده اصلی موسیقی متن به دلیل مراسم عقدش حضور نداشته و خواهش کرد یه بار دیگه اجرای اصلی رو هم ببینیم. هانا هم که این چیزا یادش نمیره دنبال فرصت بود و منم دیدم که بهترین فرصت همین یکشنبه است که هم تعطیله هم قیمت بلیطیش نیم بهاست.

 

من اینقدر از اینکه بدون هماهنگی مهد تونسته بودم هانا را ببرم استخر از خودم متشکر بودم که بعدازظهر کلاس ارفش یادم رفت و تازه ساعت شش وقتی داشتم حاضرش میکردم که بریم تئاتر یادم افتاد و حسابی پکر شدم.

 

ما بالاخره دوباره رفتیم تئاتر ولی واقعیتش اینه که من تفاوت خاصی توی اجرا موسیقی متن حس نکردم. عوضش به هانا خوش گذشت چون به صورت نمونه کار صورتش را نقاشی کردند و ازش عکس گرفتن خواسته­ای که توی قلعه سحرآمیز به دلیل دیروقت بودن نتونسته بود منو راضی به انجامش کنه.

 

 

نقاشی صورت

 

نقاشی صورت

 

 

به هر حال اون شبم گذشت. و فرداش هانا به یاد روز قبل خودش صورتش رو نقاشی کرد ولی بیشتر به سبک قبایل آفریقایی و سرخپوستی.

 

نقاشی صورت

 

نقاشی صورت

 

 

و دوشنبه مامان بهداد بهمون خبر داد که خانم عموی بهداد دیروز فوت کردن ولی به دلیل نبودن بچه ها ایران منتظرن که اونا برسن تا مراسم خاکسپاری انجام بشه. چه تنها و چه غریب در خانه خودش.

 

و اونقدر ناراحت و یه کمی عصبانی بودم که یه پست پر درد هم نوشتم که خدارو شکر منتشرش نکردم و هنوز داره توی پیش نویسا خاک میخوره.

 

چهارشنبه مراسم سال عمه مهربون و دوست داشتنیم بود و رفتیم بهشت زهرا. عمه ای که هنوز بعد از گذشت یکسال بیشتر مواقع در حال انجام هر کاری باشم خاطره و یادش میاد جلوی چشمم. خیلی دوستش داشتم و هنوز نبودنش رو باور نکردم.

 

چهارشنبه عصر هانا کلاس انگلیسی داشت. بعد از کلاس با تانیا و الینا و ماماناشون رفتیم پاساژ و برای هرسه تاشون مایو دو تیکه خریدیم. آخه هانا یکشنبه تو استخر صدام کرد و مایو یکی از بچه ها رو نشونم داد و گفت مامان میشه از اون مایو زیرپوش دارا برام بخری. خوب بچم محجوبه دیگه چیکار کنم.

 

صبح پنج شنبه با تانیا و مامانش دم مهد کودک قرار داشتیم تا تانیا هم اولین جلسه کلاس شنا رو تجربه کنه. خیلی خوش گذشت. تانیا اولین بچه ای که هانا روش حساسیت نداره و باهاش خیلی راحته. البته منم راحتم.

 

عصر پنجشبه مراسم سوم خانم عموی بهداد بود. خوب باورتون بشه یا نشه دختر بزرگش حتی به خودش زحمت نداد که آمریکا تشریف بیاره مراسم خاکسپاری مادرش.

بی خیال مگه اون در تمام طول بیماری صعب العلاج مامانش هیچ اثری از خودش نشون داده بود که حالا بیاد.

 

دوستای خوبی رو میشناسم که با وجود داشتن بچه کوچیک و همه سختیاش مامانشون رو میبرن خونه خودشون تا چهار چشمی مراقبش باشن و بعضیا هم .....

بازم دارم زیاده روی میکنم بگذریم.

خیلی دوستتون دارم و منتظر دیدنتون.

بای بای