هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

آغاز آموزش ارف
ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤  کلمات کلیدی:

سلام نصف شب به خیر صبح به خیر

خوب اینم هانای گل که به عادت قدیما اگه شبی نصف شبی حداقل یه بار بیدار نشه و مامانش رو صدا نکنه ، احتمالا صبح نمیشه.تعجب

قبلا اینقدر کم خوابی داشتم که اگه هزار بار هم بیدار میشد عین هزار بار رو بیهوش میشدم ولی حالا هر ساعت شب که صدام کنه تقریبا بی خواب میشم و بعضی وقتا هم دیگه خوابم نمیبره. خمیازه

خوبه که حداقل این جا بهانه ای شده برای درد دل کردن و جانشینی برای شمردن گوسفندا توی تختخواب. فرشته

دیروز بعد از اداره با عجله رفتم دنبال بهداد تا زود به هانا برسیم آخه ساعت 5 تا 6 اولین جلسه کلاس ارف بود.

هفته پیش بعد از ثبت نام بی حاصل هانا برای کلاس باله، مسئول آموزشگاه که دلش نمیومد قبض شهریه کلاس به حد نساب نرسیدشون رو باطل کنه پیشنهاد داد یکشنبه ها 5 تا 6 کلاس ارف رو هم امتحان کنم اگه هانا خوشش اومد ادامه بده. منکه با تجربه سال گذشته هانا درمورد آموزش موسیقی توی مهد فکر نمیکردم علاقه ای نشون بده ولی به عنوان تیری در تاریکی قبول کردم.ابرو

حالا میفهمم که چقدر روش آموزش میتونه روی ایجاد علاقه و انگیزه تاثیر داشته باشه. نمیدونم معلم ارف هانا توی مهد چیکار کرده بود که هانا دیگه حتی توی خونه هم سراغ بلزش نمیرفت. ولی دیروز از وقتی از کلاس اومد بیرون مثل یه پرنده آزاد شده بود. اینجا روش آموزششون بازی و دنبال هم دویدنه. معلمش گفت عالی بود و هیچ مشکلی نداشت. بااینکه این کلاس از اردیبهشت شروع شده ولی چون هانا نت ها رو بلده میتونه همراه بچه ها بدون مشکل ادامه بده. تشویق

هانا که مدام زیر لب یه آهنگی رو زمزمه میکرد، خواهش کرد بریم توی محوطه فاز 3 بازی کنه.

اول گفتم نه باید بریم خونه شام بپزم ولی بهداد پیشنهاد داد بیرون شام بخوریم. خوب من و خصوصاً هانا خیلی به غذای بیرون علاقه نداریم بنابراین گفتم اگه بهمون جیگر بدی قبوله. خلاصه بعد از استقبال مشتاقانه هانا که عاشق جیگره قرار شد بریم توی محوطه تا گل دختر بازی کنه.نیشخند

اونجا آقای باغبون داشت فضای سبز رو آبیاری میکرد. هانا هم از بهداد خواهش کرد که از توی ماشین بطری آب رو بیاره تا بتونه به گلا آب بده. بعدش هم مثل یه باغبون مهربون به گلدونای بزرگ وسط محوطه که از چشم باغبون دور مونده بودن و هنوز خشک بودن قطره قطره آب داد. قلب

من تقریبا بی رمق روی نیمکت محوطه ولو شده بودم و داشتم از دور نگاش میکردم اون موقع یاد کارتون وینی پو افتادم که برای خودش آواز میخوند و دنبال عسل به همه جا سرک میکشید. آخه حرکات هانا و آواز خوندش و اینور و اونور قل قل خوردنش مثل یه توله خرس بامزه شده بود. خدایا چقدر خوبه که بی بهونه برای خودش شاد باشه.  زبان

بعد از جیگر خورون و رسیدن به خونه، هانا رفت سراغ بلزش و گفت میخواهی برات یه آهنگ بزنم؟!!!!

اینم یکی از تغییرات جدید بعد از تعویض مهدشه. تا قبل از این من هیچ وقت از هانا چیزی راجع به کاراش توی مهد یا آموزش هاش یا حتی دوستاش و ... نمیشنیدم. اصولا در مورد تعریف کردن مقاومت داشت. حتی وقتی ازش میپرسیدم نهار چی خوردین میگفت یادم نمیاد.لبخند

حالا دیگه به جایی رسیده که نه تنها جواب میده بلکه گاهی خودش هم پیشنهاد میکنه بهم نشون بده چی یاد گرفته.

خلاصه اول نت لا رو درآورد بعد شروع به زدن کردن

دو ر می فا سل سل سل فا می ر دو دو دو دو

من با تو میزنم ساز تو با من میخونی آواز  و ....

 

یه همچین چیزایی بود فکر کنم.

 

بعدش هم گفت امشب قصه بی قصه قرار شد جلسه گفتمان شبانه داشته باشیم. گفتمان شبانه یعنی اینکه دوتایی بریم توی تختش کنار هم دراز بکشیم و یکی دو ساعتی رو از هر دری صحبت کنیم. هیپنوتیزم

این یه رویکرد جدیده برای شکستن مقاومت هانا در مقابل برون گرایی، خوب بی تأثیر هم نبوده.

راستش اخیرا راجع به نحوه ارتباط برقرار کردن هانا با بچه های دیگه یه کم نگران شدم. اولا صریحا از من میخواد که به بچه های دیگه توجه نکنم و فقط به هانا توجه کنم بعدش هم در تمام مدت نگرانه که بچه دیگه ای به سمت من کشیده نشه گو اینکه همیشه این اتفاق میفته. مثلا شنبه بعد از کلاس زبان الینا اشتباهی اومد به سمت من و گفت مامان میشه اینو (کاغذ شکلات) بندازی دور. منکه هاج و  واج مونده بودم قبل از اینکه بتونم عکس العملی نشون بدم هانا دوید اومد کاغذ و از الینا گرفت و انداخت توی سطل آشغال و بعدش هم دیگه بهم ریخته بود. و اصلا طرفشون نرفت تا باهاشون بازی کنه. آخ

بنابراین در جلسه گفتمانمون از نیاز آدمها به زندگی اجتماعی و درنتیجه برقراری ارتباط با دیگران و پیدا کردن دوستای خیلی خوب برای یاد گرفتن درسای زندگی و ... حرف زدیم. یول

با توجه به مقاله هایی که درمورد راهکارهای مقابله با حس حسادت بچه ها خونده بودم ازش خواستم تا احساسش رو درمورد دوستاش بهم بگه.

اول از دوستای کلاس زبان شروع کردیم که میدونستم حساسیت کمتری نسبت بهشون داره و یواش یواش رفتیم سراغ ویونا و آخر هم پارسا که اصولا بعد از به دنیا اومدنش و رفتار مصنوعی و غیر طبیعی اطرافیان حس حسادت برای هانا متولد شد و رشد کرد.

بعد من شروع کردم باهاش صحبت کردن از اینکه احساس تنهایی میکنم و اینکه دلم میخواد یه دوست خوب داشته باشم که بتونم باهاش درد دل کنم. و اینکه با کسی میتونم دوست بشم که هانا هم با بچه اش دوست بشه. درمورد مراحل دوست پیدا کردن : تمایل قلبی به یه نفر، لبخند زدن و اقدام کردن.

آخه هانا انتظار داره بچه های دیگه بیان طرفش و بهش اظهار علاقه و لطف کنن و خودش هیچوقت پیش قدم نمیشه و بنابراین بعضی وقتا احساس سرخوردگی میکنه.

.... و دیگه کم کم خوابم گرفته بود ولی اون دست بردار نبود و دوست داشت جلسه ادامه داشته باشه اما ... خوب من .... تقریبا خواب بودم . خواب

خوب اگه شما هم ساعت ٩ شب میخوابیدید مسلما ساعت ٣ نصفه شب سیرخواب بودید و دیگه خوابتون نمیبرد.

سعی میکنم سر فرصت چند تا عکس هم بزارم آخه پست بدون عکس فایده نداره

داره؟؟

 

فعلا

 

پی نوشت: وفای به عهد

عکسا مربوط به چند هفته پیشه که رفته بودیم بوستان حضرت ابراهیم معروف به پارک آب و آتش توی بزرگراه حقانی

 

پارک آب و آتش

 

 

پارک آب و آتش

 

پارک آب و آتش

 

پارک آب و آتش

 

بای بای