هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

مهد کودک امید فردا
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩  کلمات کلیدی:

سلام سلام سلام  دوباره سلام

 

هانای شیطون درحال بدو بدو در حیاط موسسه زبان

نمایش

بازی

هانا

هانا

هانا

فکر کنم تو خواب سنگامو با خودم واکنده بودم چون صبح که از خواب بیدار شدم قطعا تصیممو گرفته بودم که مهد هانا رو عوض کنم. بنابراین نرفتم اداره تا سرحوصله مهدکودکای اطراف را با خود هانا گلی گز کنیم. فرشته

معروف ترین مهد اکباتان ایرانمهر که خیلی اسم در کرده ولی چون شنیده بودم که فقط پول برندش رو میگیره و خیلی هم شلوغه و رزرو بازیه، از بررسی این یکی صرفنظر کردم.خیال باطل

اول رفتیم مهد امید فردا که وابسته به آموزش و پرورشه و پیشنهاد مامان تانیا هم همون جا بود. خوب از بیرون اونقدر جالب به نظر نمیرسید ولی وقتی رفتیم داخل اوضاع متفاوت شد.آخ

بچه ام مثل ندید بدیدا چنان شیفته فضای بزرگ و دلبازش شد که به قول خودش از خوشحالی داشت گریه اش میگرفت. تازه فهمیدم یکسال گذشته چقدر بهش سخت گذشته بود.قهر

 یه آب نمای بزرگ کنج ورودی بود که توش لاک پشت داشت. هر کلاسش تقریبا اندازه کل فضای یک طبقه مهد فعلی بود. علاوه بر یه اتاق بازی بزرگ توی طبقه همکف یه سالن بازی بزرگ هم توی طبقه زیرزمین داشت. فقط مشکل این بود که دستشویی هم همون طبقه پایین بود و کلی پله داشت.

مربیه گروه سنی هانا یعنی کودکستان یک قبلا مربیه راه رشد بوده و علاوه بر خوش رویی، جا افتاده و با تجربه هم به نظر میرسید. یه کم درمورد خصوصیت­های اخلاقی هانا و برنامه­هاشون و شیوه­های برخوردشون با بچه ها صحبت کردیم. چون هانا خودش اظهار علاقه کرد، قرار شد بصورت ساعتی تا بعد از ناهار اونجا بمونه.

منم رفتم تا بقیه مهدکودکا رو ببینم. خلاصه تا ظهر از این مهد به اون یکی گشتم. نتیجه اینکه همون اولی از همه بهتر به نظر میرسید.چشم

نزدیک ظهر وقتی داشتم یه کم خرید میکردم تا برم دنبال هانا به طور اتفاقی مامی رو دیدم و برای غافلگیر کردن هانا با هم رفتیم مهد دنبالش. خوب هر چی باشه تداوم این تغییر بستگی به نظر و همکاری مامی هم داره. خوشبختانه اونم از طرز برخورد مدیر مهد و معاونش و خود مربی خیلی خوشش اومد.نیشخند

وقتی رسیدیم مهد، هانا ناهارش رو خورده بود و توی اتاق استراحت دراز کشیده بود. خوشبختانه از رفتار هانا خیلی راضی بودن. هم با بچه ها جور شده بود و بازی کرده بود و هم ناهارش رو خیلی خوب خورده بود. تصمیم داشتم صبحها خودمون ببریمش و برای برگشتش تا خونه مامی براش سرویس بگیرم، ولی مامی اصرار کرد که چون فاصله خیلی کوتاهه خوشون میرن دنبال هانا.

خوب مامی اونقدر محبتش زیاده که بیشتر اوقات منو معذب میکنه و نمیزاره احساس راحتی کنم. هیپنوتیزم

هانا اصرار کرد که بریم خونه مامی ولی من خونه کلی کار داشتم. چون هانا ناهارش رو هم خورده بود اجازه دادم با مامی بره خونشون. خنثی

عصر هم رفتم دنبالش تا بریم کلاس باله که داشت توی وان آب بازی میکرد. به عشق کلاس باله از خیر آب بازی گذشت و سریع اومد بیرون و حاضر شد.

 

کلاسش اونجوری که فکر میکردم نبود. هانا تنها بچه چهار ساله کلاس بود و بقیه خیلی بزرگتر بودن. تانیا و الینا یه کلاس دیگه ثبت نام کرده بودن. با وجود اینکه مربیشون از همکاری هانا توی کلاس راضی بود ولی درکل نظرش این بود که بهتره با گروه سنی خوش کار کنه تا نتیجه بهتری داشته باشه. بنابراین بازم نشد که بشه.گریه

 شاید بزارمش کلاس باله مهد جدید. گو اینکه از آموزشهای مهد قبلی هیچ خیری ندیدم. اینجوری حداقل بعضی بعدازظهرها فرصت داره که استراحت کنه.

 

هفته پیش یه روز رفته بودیم بازارچه که هانا یه کالسکه سیندلا و اسبش رو دید و خواست که براش بخرم.

من : هانا جان این خیلی جنسش خوب نیست تازه خوشگلم نیست. یه بهترش رو انتخاب کن تا برات بخرم.

و بعد چند تا کالسکه دیگه رو نشون دادم که متاسفانه شکلشون کدو تنبل نبود ولی هانا رو انتخاب خودش موند و بعدش گفت:

هانا: مامان از نظر تو که یه آدم بزرگی خیلی مناسب نیست ولی از نظر من که یه بچم خیلی هم خوشگل و خوبه.اوه

 

خوب من که دیگه حرفی برای گفتن نداشتم.تعجب یاد یه کلاسی افتادم که چند سال پیش رفته بودیم و تئوریهاشو توی یه فضای بازی آموزش میداد. یکی از پروسه هاش بررسی تجربیات زمان کودکی و خاطراتش بود. اعتقاد این بود که ریشه بیشتر مشکلات امروز آدما برمیگرده به تجربیات و ناکامیهاشون با والدین و اینکه والدین بهترین کاری که از نظر خودشون خوبه برای بچه ها انجام میدن و درک درستی از دنیای اونا ندارن.

همیشه سعی کردم دنیا رو از دریچه چشمهای هانا نگاه کنم. ولی اون روز خیلی راحت نشونم داد که چندان موفق نبودم.نگران