هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

هانایی به رقص علاقمند شده
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستان عزیز

چند وقت پیش رفته بودیم کنسرت عاطفه شجاعی، یه گروه رقص به نام ساره توی فاصله بین اجرای آهنگها میومدن و مدلهای مختلف میرقصیدن. تا قبل از این کنسرت هیچوقت از هانا علاقه ای درمورد حرکات موزون ندیده بودم و تازه بعد از این بود که هانا شروع کرد به اظهار علاقه به هماهنگ کردن حرکات بدنش با آهنگ.

با توجه به علاقه هانا به حرکات نمایشی توی اسکیت فکر کردم برای شروع کلاس باله بد نباشه. بنابراین از دوست و آشنا سراغ کلاس خوب باله نزدیک خونه گشتم. خوشبختانه توی این کلان شهرک اکباتان هزارتا هزار تا آموزشگاه هست. ولی باورتون نمیشه ساعت هیچ کدومشون به ساعت برگشت ما از اداره نمیخورد.

یه آموزشگاه بهم معرفی شد که هم آموزشگاه موسیقی است و هم رقص. بخش موسیقیش زیر نظر گروه کامکار کار میکنه و معتقده که موسیقی دان برای درک بهتر و عمیق تر موسیقی و گرفتن حس لازم، باید بتونه حرکات بدنشو رو به نرمی با آهنگ هماهنگ کنه. بنابراین به کلاس رقص باله به چشم یه کلاس مکمل موسیقی نَگاه میکنه.

خودم هم بیشتر مایل بودم هانا رو اینجا ثبت نام کنم. ولی کلاس بچه های گروه سنی هانا ساعت 3 تا 4 بود. البته بعد از گرفتن تست لطف کرد و اسم هانا و تانیا و الینا رو گذاشت توی لیست رزو، تا اگه تعداد بچه ها به حد نساب رسید برای سه شنبه ها ساعت 6 تا 7 کلاس بزارن. منکه فکر میکردم سرکارمون گذاشتن بنابراین تصمیم گرفتم تا آتیش علاقه هانا خاموش نشده و با توجه به اینکه هفته­ای یه جلسه بیشتر نیست با بهداد نوبتی مرخصی بگیریم و دوشنبه ها ببریمش یه آموزشگاه دیگه که ساعت 4 تا 5 کلاس داشت. ولی از اونجائیکه کائنات خیلی مهربونن توی ماه گذشته هر دوشنبه یه برنامه ای پیش میومد که نتونستم این کا رو بکنم. تا اینکه دیروز از موسسه ودا زنگ زدن و خبر دادن کلاس سه شنبه ها 6 تا 7 برقرار شده.

خوب حداقل یه بخشی از فضای ذهنیم آزاد شد. اما بخش دیگه ....

 راستش این روزا با وجود همه تلاشمون برای خوشحال کردن هانا، ولی بازم بیشتر وقتها ناراضیه. فکر کنم از دخترک چهار ساله ام انتظار قدردانی و درک متقابل داشتن یه کم زیاده خواهی باشه. یواش یواش دارم به این فکر میفتم که اصلا به هانا یه مرخصی تابستونه و به مامان اینا یه زحمت بزرگ بدم. راستش اعتقاد دارم مامانا دیگه به اندازه کافی سر ماها زحمت کشیدن و حالا که دیگه سن آزادی، استراحت و تفریحشونه (خصوصا با وجود ترویج فرهنگ عضویت توی انجمنهای متنوع از بازنشسته ها گرفته تا آلزایم و ... و برنامه های فراوون سیاحتی زیارتیه اونها ) انصاف نیست خستگی نگهداری بچه هامون رو هم بهشون تحمیل کنیم. به همین دلیل تا الان علی رغم استقبال مادر همسر گرامی که همیشه در اظهار لطف حرف اول و آخر رو میزنه، نمیخواستم مزاحمت ایجاد کنم. اما دیگه واقعا مستاصل شدم هم عذاب وجدان دارم که هانای قند عسلم مجبوره هر روز از ساعت شش و نیم تا پنج بعدازظهر پا به پای ما که خودمون هم به عنوان یه آدم بزرگ کم آوردیم توی این شهر پر از دود و بوق اسیر باشه و هم به دلیل اولویت قرار دادن تلاش برای جبران کم لطفی عدم ارائه سریس تمام وقت به دخترکم دیگه واقعا به هیچ کاریم نمیرسم.

دست آخر به پیشنهاد ندا جون مامان ویونای عزیز تصمیم گرفتم هانا رو نیمه وقت بزارم یه مهد خوب توی شهرک تا هم مامان اینا یه کم فرصت داشته باشن به کارهاشون برسن و هم هانا کمتر خسته بشه. حالا باید بگردم و یه مهد خوب اینجا انتخاب کنم.

یه هانای جدی و رقاص مژه

 هانا که کوچولو بود (نکه حالا بزرگ شده) یه بار رفته بودیم مهمونی هانا خیلی جدی و نسبتا اخمو بود. وقتی برگشتیم مامی ازش پرسید هانا چرا  اینقدر اخم کرده بودی. گفت: بابام گفته دختر باید جدی باشهدروغگو.

البته باباش که یادش نمیومد این حرف رو زده باشه

هانا

رقص هانا

دو تا جوجوی فضول

هر روز اول صبح و نزدیک عصر میان و با نوک زدن به شیشه اتاق خواب مامان و بابا اونا رو بیدار میکنن روزای تعطیل و غیر تعطیل هم سرشون نمیشه. شیطان

جوجه ها

جوجو


جوجو

اونا در واقع شاه توتای درخت همسایه رو میکنن و درحال نوک زدن به شیشه پنجره نوش جان میکنن

جوجو


هانایی در حال اسکیت توی خونه

 

یه مادر چقدر باید صبر و تحمل داشته باشه 

اسکیت

اینم یکی از مزیتهای طبقه اول زندگی کردنه

خیال باطلاسکیت

بیاین برای بالا تر رفتن ظرفیت ارائه خدمات بهتر به بچه ها و نامحدود شدن صبر و تحمل همه مامان باباهای گل دعا کنیم

بای بای