هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

درد و دل مامان هانا
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای جدید و قدیمی

این روزا مشغول نقل و انتقال وب لاگ بودیم و کمتر فرصت کردم بنویسم.

اونقدر درگیر بردن هانا اینور و اونور هستم که آخر شب خسته و کوفته بیهوش میشم و تقریبا قادر نیستم ذهنم رو جمع و جور کنم و چیزی بنویسم.

هر روز صبح ساعت شش بیدار میشیم دوندگی شروع میشه حاضر کردن کیف مهد و لباس و بغل کردن هانای خواب و گذاشتنش توی ماشین و خریدن هزارتا هزارتا ناز کردنش موقع رفتن توی مهد و ... و ساعت چهار بدو بدو دنبالش و رانندگی توی بدترین نقطه ترافیکی به سمت خونه، یعنی از طالقانی به اکباتان و بدتر از همه توی فضای پر از تشویش و اظطراب این روزا با حضور نیروهای مهربون امنیتی که ته مونده رمق آدم رو هم میگیره. و بعدش جبران کسری خدمات عرضه شده به فرزند دلبند درطول روز. بازم تند تند غذا پختن روزای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه جهت حاضر کردن گل دختر برای بردنش به کلاس زبان و یا ترتیب لباسای خیس استخر هانا رو دادن و انداختن و شستن روزای یکشنبه و سه شنبه که توی مهد کلاس شنا داره.

ترم جدید کلاس زبان انگلیسی هانا سه روز در هفته شده و ساعتش هم ۶:٣٠ تا ٨:٠٠ بعدش هم که طبق روال عادی برنامه نیم ساعتی به بازی و شیطونی و بدو بدو توی حیاط موسسه می گذره. البته من از بازی کردنش راضیم چون حداقل اونجا یه سری بچه تقریبا هم سن و سال دور هم جمع میشن و این باورشون که خودشون مرکز دنیا هستند و همه کهکشان به دورشون میچرخه یه کم تعدیل پیدا میکنه.

دلم برای این بچه های یکی یک دونه تنهای آپارتمانی با مادرای کارمند میسوزه. فکر کنم کشف وجود همین عذاب وجدان پدر مادرا از بچه های این دوره یه کوچولوی همیشه طلبکار و حق به جانب ساخته.