هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

هانای با ذوق و هنرمند
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧  کلمات کلیدی:

سوغاتی از کیش

دو هفته پیش مامی و بابا بزرگی از شنبه تا سه شنبه رفته بودند کیش. وقتی نبودن خیلی دلم براشون تنگ شده بود. راستش بیشتر برای جایزه های مامی دلم تنگ شده بود . بنابراین چهارشنبه از مامان و بابا خواهش کردم که بریم خونشون. خلاصه لباس و کفش و عروسک آبی سهم من از سوغات سفر بود.

 

داشتم برای مامی از درسهای کلاس شنا و انگلیسی و اسکیت تعریف می­کردم که یاد کفش اسکیت مامان افتادم .

 

 

زمین خوردن مامان

هانا: مامان اسکیتت کجاست؟

مامان: نمیدونم شاید توی انباری باشه برای چی میخواهی؟

هانا: حالا که من اسکیت یاد گرفتم دیگه میتونم بهت یاد بدم.

مامان:وای چه عالی کلی دنبال یه استاد خوب اسکیت میگشتم.

 

خلاصه قرار شد پنج شنبه بریم و به مامان اسکیت یاد بدم . یه شهرکی کنار شهرک ماست که یه زمین محصور مناسب برای دوچرخه سواری و اسکیت داره و پیاده هم میشه رفت اونجا. پنج شنبه رفتیم تا با مامان تمرین کنیم متاسفانه اسکیتهای خودم توی مهد مونده بود.

روز اول مامان یاد گرفت که تعادلش رو حفظ کنه و ناشیانه سر پا وایسته و یه کمی راه بره. و به این ترتیب اعتماد به نفسش بالا رفت.

روز بعد مامان که حسابی علاقمند شده بود پیشنهاد داد که بریم دوباره تمرین. ایندفعه از نرده ها فاصله گرفت و سر خوردن توی یه سرازیری رو امتحان کرد.

 

چشمتون روز بد نبینه دفعه پنجمی که سر میخورد پایین، یه تیکه چوب درخت مامانو ندید و گیر کرد به پای مامان و شتلق خورد زمین . خدارو شکر فقط کف دست و آرنجش زخمی شد و مچ دست چپش ضرب دید.

من که هم ترسیده بودم و هم عصبانی شده بودم گفتم که یا باید کفشاتو درآری یا فقط روی فوم تمرین کنی.

 

مامان فرصت رو حسابی مناسب دید که به من درس شجاعت بده. بنابراین دوباره شروع به تمرین کرد و گفت چیزی نشده هانا جان، فقط زمین خوردم. اونقدر زمین می خورم تا یاد بگیرم .

 

 البته می دونم که واسه من این حرفا رو میزد تا ترسم از زمین خوردن بریزه. آخه تا حالا چهار بار با دوچرخه زمین خوردم که دفعه آخر بدجوری گریه کردم و یه کمی از دوچرخه سواری زده شدم .

 

مامان و اسکیت 

 

آموزش شعر

این روزا در حال یاد گرفتن شعر "بچه شیعه" هستم. هر روز توی مهد بخشی از شعر را تمرین میکنیم.

 

هانا: مامان میشه شعر من بچه شیعه هستم رو از توی کتاب شعر مهد برام پیدا کنی.

مامان (بعد از جستجو) : هانا جان این شعر توی کتابچه نیست.

هانا: خوب از خاله مینا بگیر لطفاً

مامان:از اینترنت برات میگیرم.

هانا: اینترنت برای کاره . به درد پیدا کردن شعر نمی­خوره.

 

مامان هم برای اینکه روی منو کم کنه رفت و هم متن شعرش و هم فایل صوتی شعر رو برام گرفت. این دفعه جزء دفعات معدودی بود که با لبخند شرمندگی پذیرفتم که روم کم شد.

 

من بچه شیعه هستم  خدا رو می پرستم 

 خدای پاک و دانا  مهربان و توانا

پیامبرم محمد  که قرآن با او آمد

دین را به ما رسانده   او ما را شیعه خوانده

دختر او زهرا بود  فاطمه کبری بود

فدای دین شدجانش    لعنت به دشمنانش

در روز عیدغدیر   بر ما علی شد امیر 

امیرمومنین است   امام اولین است

امام دوم ما     بخشنده بود و تنها

ام ایشان حسن بود    صبور و خوش سخن بود    

حسین که شاه دین است   امام سومین است

شهید کربلا شد    تربت او شفا شد 

وقتی که آب می خورم  بر او سلام می کنم     

چهارم امام سجاد    به مادعاها یاد داد 

هریک از این دعاها      پرمعنی است و زیبا    

پنجم امام باقر       که علم از او شد ظاهر 

شاگردها تربیت کرد    اسلام را تقویت کرد

ششم امام جعفر      برای شیعه رهبر   

صادق و راستگو بود      خداهم یار او بود

هفتم امام کاظم        صبور بود وعالم     

اگر چه در زندان بود      معلم جهان بود

هشتم امام رضا        امام رضای بالا   

امید شیعیان است       همیشه مهربان است

نهم امام جواد          رحمت حق بر او باد

کریم و بخشنده بود      ماه درخشنده بود

دهم امام نقی        پاکدل و متقی  

هادی راه دین بود         یاور مومنین بود

یازدهم عسکری     از همه عیبا بری   

در خانه بود زندانی        شهید شد در جوانی

یازده امام معصوم   شهید شدند چه مظلوم 

ولی به امر خدا             امام آخر ما

از همه مردم بد     غایب شد و نیامد   

هزارو چندین ساله         شیعه در انتظاره

بالاخره یه  روزی    میشه وقت پیروزی     

مهدی ظهور میکنه          دشمنو دور میکنه

جهان میشه پر از گل     نرگس و یاس و سنبل  

ما بچه های شیعه      دعا کنیم  همیشه  

با هم بگیم خدایا         بیار امام مارا

 

 

جمعه 7 خرداد تولد مامان مهین بود کیک خریدیم و رفتیم خونشون.

 

یه خبر خوب، خاله ستاره امتحان کارشناسی ارشد قبول شد و دوشنبه 10 خرداد آخرین مهلت انتخاب شهر بود بنابراین صبح زود با ما اومد تا مامان توی اداره براش انتخاب شهر کنه . همه خیلی خوشحالیم. میشه با دلای کوچولوی پاکتتون براش دعا کنید تهران بیفته.

 

 

امتحان پایان ترم

سه شنبه 18 خرداد امتحان فاینال انگلیسی داریم بنابراین سه شنبه هفته پیش یه پیش امتحان گرفتند تا آماده بشیم راستش من اول یه کم از امتحان میترسیدم.

 

مامان: هانا بیا یه کم شعرای کتابتون رو تمرین کنیم.

هانا : نه لازم نیست آخه هرچی هم که بلد باشیم فوقش بهمون یه بیست بدن، جایزه که نمیدن.

مامان: مامان جون اگه خوب جواب بدی خودمون بهت جایزه میدیم.

هانا: نه مرسی من جایزه نمیخوام آخه همه چی دارم.

مامان: خوب خدا رو شکر که جایزه نمیخواهی پس بیا برای اینکه فقط یاد بگیری تمرین کنیم.  

هانا: میدونی چیه مامان، من جواب سئوال­های نگار جون (تیچرمون) رو الکی میگم تا فکر کنه هیچی بلد نیستم تا اصلا مجبور نشین برام جایزه بگیرین.

مامان: عزیزم اگه بلد نبودی فقط جواب نده لازم نیست الکی جواب بدی. تازه نتیجه اصلا مهم نیست، تلاش و تمرین مهمه.

 

خوب میتونید قیافه منو در حال به هوا نگاه کردن و سوت زدن تصور کنید. لا لا لا لا .... منکه چیزی نشنیدم.

 

اخیراً وقتی مامان در حال نصیحت کردن من باشه گوشامو میگیرم.

 

منو تانیا سردسته و ته دسته شیطونای کلاس انگلیسی هستیم و هر روز بعد از کلاس توی حیات نهضت شیطنت و جیغ و داد و هوار راه میندازیم .

 

شیطنت در موسسه

 

هانا و تانیا

 

هانا

 

این روزا از مهد که میام خونه میرم توی اتاقم و روی یه تیکه کاغذ خاطرات روزم رو می نویسم و میچسبونم به دیوار اتاقم. گاهی هم بسته به احساسم نقاشی میکنم و میچسبونم به دیوار.  

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

 

هنرنمایی هانا

 

خاطرات روزانه 

نقاشی

 

گل من 

نقاشی

 

یه شتر در بیابان 

نقاشی

 

 

 

هدیه روز مادر

سه شنبه 11 خرداد توی مهد مراسم روز مادر گرفتند. منم که حسابی جو گیر شده بودم به محض رسیدن به خونه دویدم توی اتاقم و از گرم بودن سر مامان به تند تند غذا پختن قبل از رفتن به کلاس زبان  سو استفاده کردم و براش کاردستی ساختم. خیلی صاف و تمیز نشد ولی عوضش 100 درصد ساخت هاناست. 

 

هدیه روز مادر

 

پرنده نشسته روی شاخه

هدیه روز مادر

 

پروانه خشک شده در قاب عکس

هدیه روز مادر

 

 

 

هدیه روز مادر

 

 

 

هدیه روز مادر

 

 قیافه مامان

هدیه روز مادر 

 

 گل 

هدیه روز مادر

 

 

چهارشنبه این هفته عسل و خاله سالومه اومدند تهران و من کلی صابون به دلم مالیدم که با عسل بازی کنم. ولی مثل اینکه آه پارسا منو گرفت چون وقتی برای روز مادر رفتیم خونه مامان مهین به نظرم اومد که عسل خیلی حوصله بازی با منو نداره و فکر میکنه من برای بازی خیلی کوچیکم. بنابراین منم بیشتر با جسیکا بازی کردم. 

 

 

تا دیروقت اونجا بودیم. طبق معمول برای برگشتن به خونه از مامان اصرار و از من انکار . تا اینکه بالاخره مامان یادم آورد که قراره پنجشنبه بریم استخر. بنابراین با شرط اینکه عسل هم با ما بیاد قبول کردم که زودتر بریم بخوابم تا صبح زود بتونم بیدار شم.

پنجشنبه صبح زود از خواب بیدار شدیم و رفتیم دنبال عسل. از ساعت هشت و نیم تا 11 استخر بودیم. بعد عسل رو رسوندیم خونه مامان مهین و رفتیم خونه مامی تا روز مادر رو بهش تبریک بگیم.

مامی برام یه ست کامل سماور و قوری برنجی خریده بود که منو تا بعدالظهر سرگرم کرد . ضمن اینکه کلی رموز خانه داری یاد گرفتم.

 

اول چایی خشک رو بریز توی قوری بعد آب جوش بریز سرش مواظب باش سر ریز نشه بعد بزار دم بکشه بعد استکانها رو بچین توی سینی و ... قر بده و تعارف کن و ...

 

هانا

 

جمعه و شنبه قرار بود بعضی دوستان برای قرار وب لاگی خبرمون کنن که متاسفانه خبری نشد. هنوز امیدوارم که یه روزی قسمت بشه دوستای وب لاگی رو ببینم. 

 

هانا