هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

موهای کوتاه هانا
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱  کلمات کلیدی:

 سلام به همه دوستان

با کمی پوزش بابت به روز نبودن اخبار و تجربه ها اهم اخبار را بعرض میرسانم ضمن اینکه چند تا از عکسهای مرتبط و نامرتبط را هم میزارم.

عید دیدنی خونه افروز دختر خاله آمنه

هانا

امیر مهدی و من درحال ارگ زدن

امیر مهدی و من درحال ارگ زدن

هانا خوشحال از لباس گربه ای جدید که مامی دوخته

لباس گربه ای

سیزده به در – هانا درحال اسکیت

 

سیزده به در

 

سیزده به در

 

سیزده به در

 

سیزده به در 

 

سیزده به در

کلاس اسکیت مهد دوباره برقرار شده و من که عاشق اسکیت هستم کلی خوشحالم

دو تا پنج شنبه با مامان رفتیم استخر. من اولش از آب می ترسیدم ولی خیلی زود عادت کردم و بدون مامان توی استخر بچه ها تنهایی مشغول بازی شدم.

عکسهایی که شب عید با سفره هفت سین توی مهد انداخته بودند آماده شده ولی کیه که عکسا رو اسکن کنه چون فایلش رو نمیدن

مامان از جمعه شب تا دوشنبه صبح رفته ماموریت شیراز.

من جمعه موهامو مدل قارچی کوتاه کردم که البته اینم ماجرای خودش رو داشت چون من عاشق موهای بلند هستم و مامان با در دست داشتن موارد متعددی از تمرد من در شونه و مرتب کردن موهام و جذاب کردن اسامی مدلهای مختلف مو بالاخره راضیم کرد که موهام رو کوتاه کنم.

مدل جدید مو

کوتاه کردن مو

بنا به خواست من اسمم را کلاس زبان انگلیسی نوشتم یکشنبه ها و سه شنبه ها ساعت 6 تا 7:30 کلاس دارم و این ثبت نام هم عواقب و ماجرای خودش رو داشت. 

جلسه اول ساعت ۴:۱۵ تا ۵:۴۵ بود و مامان مجبور بود مرخصی ساعتی بگیره تا منو به کلاسم برسونه. مامان منو گذاشت کلاس و رفت به خریدهای عقب موندش رسیدگی کنه و ساعت ۵:۳۰ اومد دنبالم که بهش خبر دادن تعداد بچه ها زیاد شده و قرار یه کلاس دیگه هم ساعت ۶:۰۰ تا ۷:۳۰ تشکیل بشه. مامان هم خوشحال شد و منو تغییر ساعت داد.

جلسه بعدی مامان منو ساعت ۶ گذاشت کلاس و رفت و ساعت ۷:۱۵ آمد دنبالم که با هانای گریان در حیات موسسه مواجه شد. بعد از آروم کردن من با ناراحتی رفت بالا و از عدم زمانبندی درست و عدم مدیریت مناسب موسسه گله کرد.

جلسه سوم با بابا رفتم کلاس چون مامان رفته بود ماموریت  وسطهای کلاس پامو کردم توی یه کفش که دیگه نمیخوام بمونم و دیگه نمیخوام بیام کلاس و گریان خواستم که بگن بابا بیاد دنبالم. و بعد از چند دقیقه بابا رسید و یه کمی باهام صحبت کرد و قول داد که پشت در کلاس منتظر میمونه و من راضی شدم برم توی کلاس.  وقتی کلاس تموم شد دیدیم مامی هم اومده اونجا خلاصه من رسماْ اعلام کردم که دیگه کلاس نمیرم.

بعد از برگشتن مامان از ماموریت بهش گفتم که دیگه نمیخوام برم کلاس زبان و مامان هم با خونسردی گفت انتخابه خودته عزیزم اگه نمیخواهی بری میل خودته فقط باید بریم کتاب و سی دی رو پس بدیم. و بعد خواهش کرد علتش رو بهش بگم و منم طفره رفتم.

مامان بعد از صحبت با بابا متوجه شد که توی کلاس دوتا پسر شیطون به اسم کوروش و سروش بودن که از اول تا آخر کلاس از سر و کول صندلیها و بچه ها و معلم بالا می رفتند و تقریبا تمام انرژی کلاس رو گرفتند. بنابراین مامان تصمیم گرفت با مدیر موسسه صحبت کنه.

خلاصه سه شنبه که کلاس داشتم مامان گفت امروز میریم تا کتابات رو پس بدیم . منم آروم گفتم نه نمیخواد کتابامو پس بدین . مامان گفت نمیشه اگه نخواهی بری کلاس باید کتاب و سی دی رو پس بدیم. منم گفتم نه من میخوام بروم کلاس. مامان گفت باشه انتخاب خودته اگه دوست داری برو. ولی حالا که قراره بری کلاس کاری هست که من برات انجام بدم تا کلاسو بیشتر دوست داشته باشی؟ مثلاْ دلت میخواد ساعتت رو عوض کنم؟ از معلمتون راضی نیستی ؟ معلم ساعت قبلی رو بیشتر دوست داشتی؟ میخواهی یه جلد خوشکل برای کتابت بخریم؟ میخواهی توی کیف هاپوییت تغذیتو بزارم و ... و خلاصه نهایتا به این نتیجه رسیدیم که همین ساعت خوبه.

وقتی رسیدیم کلاس مامان متوجه شد که همه مادرا از کوروش و سروش شکایت کرده بودند بنابراین اون دوتا رو فرستاده بودن کلاس ساعت ۴ و به این ترتیب مشکل همه به خوبی و خوشی حل شد ضمن اینکه مامان هم از اول تا اخر کلاس پشت در کلاس منتظر موند و خدا رو شکر توی کلاس کلی هم بهم خوش گذشت.