هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

پارک بافتنی ویونا
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:

 با سلام دوباره

دیروز مامان یه کاموای رنگ و وارنگ قشنگ خریده بود تا برای من کلاه و شال گردن ببافه. البته ایده بافتن بافتنی برای من وقتی به ذهن مامان رسید که دید من با آنتن رو میزی تلوزیون ژست بافتن میگیرم و ادای لباس بافتن رو درمیارم. یه بارم که یه کلاه آبی که شال گردن هم نداشت به اصرار من برام خریده بود گفته بودم میشه خودت برام شال گردن آبی ببافی. بنابراین با این فکر که من از بافتن خوشم میاد برای خوشحال کردن من و نشون دادن چگونگی تجربه بافتن واقعی کاموا و میل بافتنی خرید. ولی من حسابی اذیتش کردم.

راستش من یه اخلاق خیلی بد دارم اونم اینه که اصرار میکنم کاری که از حد تواناییم خارج انجام بدم و اگه نتونم درست انجام بدم به شدت عصبانی میشم و بهم میریزم. مثلا وقتی دو ساله بودم و اصرار داشتم که خودم لباسامو بپوشم وقتی نمیتونستم این کار رو درست انجام بدم تلافیشو با عصبانیت و بداخلاقی سر مامان خالی میکردم .

 

دیشب هم اصرار کردم میل بافتنی رو از مامان بگیرم و ادای بافتن را در آوردم و اصرار داشتم که با تکان دادن میله ها باید شال گردن بافته بشه و زود بلند بشه.

 

هنوز داشتم سعی میکردم که خاله ندا مامان ویونا زنگ زد و با مامان قراره پارک گذاشتن. منم گفتم تا وقتی بافتنیم تموم نشه نمیام. مامان هم شروع کرد به قانع کردن من که این کار تو نیست هنوز زوده یاد بگیری وقتی بزرگ شدی یاد میگیری و ... اما من اصلا گوش نمیدادم . تااینکه بالاخره مامان گفت باشه بافتنی رو با خودمون میبریم پارک تا اونجا ببافیم. ولی منکه دنبال بهانه میگشتم شروع به لجبازی کردم و بالاخره بعد از اینکه به موندن توی اتاقم تنبیه شدم، راضی شدم که حاضر بشم تا بریم پارک.

 

وقتی رسیدیم پارک ویونا داشت اسب سواری میکرد با مامان رفتیم جلو و مامان با خاله ندا و ویونا سلام علیک کرد. بلافاصله گفتم مامان یه کم هم به من توجه کن. و بعد قهر کردم از مامان فاصله گرفتم و زدم زیر گریه. خلاصه تلافی تنبیه خونه رو در آوردم. بعد که آروم شدم به مامان گفتم نباید به ویونا نگاه کنی. مامان گفت یه دختر مهربون همه رو دوست داره .

بالاخره با اومدن دختری به نام شاینا که یک سال از من بزرگتر بود

ماجرا ختم به خیر شد و من حسادتم به ویونا رو فراموش کردم و سرگرم بازی با شاینا شدم.

وقتی برگشتیم خونه مامان تصمیم جدی گرفته بود که دیگه میله بافتنی رو به من نده و با اصرار من گفت بافتنی با بچه ها سازگاری نداره.

 

بنابراین منم برای کمک به مامان همه کارهای قبل از خواب رو به تنهایی و بدون کمک انجام دادم تا مامان برسه و شال گردن منو تموم کنه. تازه ازش خواستم که شب تا صبح بیدار بمونه و صبح با یه شالگردن کامل منو غافلگیر کنه. ولی مامان که خیلی خسته بود قول داد تا آخر کاموایی که دستشه رو ببافه و انصافا هم سر قولش بود. ولی امروز حتما شالم تموم میشه.