هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

هانا عصبانی میکنه - هانا آرامش میده
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳  کلمات کلیدی:

منم مثل همه بچه ها که رگ خواب مامانا و باباهاشون رو خوب بلدن رگ خواب مامان و بابام رو خوب بلدم و یا حدگل(حداقل) می­تونم ادعا کنم مامانم را عالیه عالی می­شناسم. یعنی هم می­تونم جیغش رو دربیارم و هم آرومش کنم. البته تا حالا بیشتر تمرکزم رو درآوردن جیغش بود ولی این هفته بهش لطف کردم و یه چشمه از قابلیت­های نامحدودم در آروم کردن و کاهش اظطرابش رو نشونش دادم.

ماجرا از این قرار بود که بعدالظهر چهارشنبه بعد از اداره با سلام و صلوات مامان رو راضی کردم که منو ببره پارک تا بازی کنم با شرط اینکه فقط نیم ساعت اونجا بازی کنم و راس ۵:۳۰ برگردیم خونه پیشنهادم مورد موافقت قرار گرفت. بعداز نیم ساعت مامان تذکر داد که باید بریم ولی من که دوستم از پل گذشته بود قولم یادم رفت و اعتراض کردم.

هانا

هانا

مامان گفت هانا جان باید بریم خونه چون باید شام بپزم . برای اینکه منو تحریک کنه گفت می­خوام لوبیا پلو بپزم (آخه من عاشق لوبیا پلو هستم) که پختنش طول می­کشه. منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم خوب اشکالی نداره حالا کباب تابه­ای بپز که زود حاضر می­شه. مامان ضمن تعجب فراوون که من از کجا می­دونم پختن کباب آسون تره از پیشنهادم استقبال کرد و به این ترتیب تا ساعت شش و نیم موندیم پارک و من فرصت کافی برای قایم موشک بازی با ازل شش ساله دوست جدیدم رو پیدا کردم.

البته باید به عرض برسونم که به این ترتیب خرید نون رو هم از دست دادیم چون دیگه نونوایی خیلی شلوغ شده بود و ته ذهم مامان یه کمی نویز به دلیل انحراف از برنامه ایجاد شد.

بعد که رسیدیم خونه مامان سریع برنج رو ریخت توی پلو پز و گوشت چرخ کرده رو آماده کرد و گذاشت توی ماهیتابه و تازه همین موقع بود که یادش اومد گوجه فرنگی نداریم. من توی اتاقم مشغول بازی با عروسکهام بودم که مامان اومد و بهم گفت هانا من پنج دقیقه ای میرم میوه فروشی و بر می­گردم. منم که هرگز، هرگز، تکرار می­کنم هرگز حاضر نمی­شم تنها بمونم، گفتم نه مامان منم باهات میام. مامان هم گفت پس زود حاضر شو بریم که غذا روی گازه. خلاصه رفتیم بازارچه و من طبق معمول شیطونک بازیم گل کرد:

من: مامان بریم پیش فواره؟ مامان: نه هانا باید زود بریم میوه فروشی.

من: مامان بریم سوار اردک بشم؟  مامان: پول خورد ندارم اگه میوه فروشی پول خورد داشت باشه.

مامان بریم برام عروسک بخری؟ مامان : نه هانا در بودجه این ماه خانواده دیده نشده.

مامان برام کتاب میخری؟ مامان : هنوز آخرین کتابی که خریدیم رو نخوندی.

.

.

.

 

در میوه فروشی مامان به خاطر غذای روی گاز عجله داشت، منم به خاطر اردک هی می­گفتم مامان پول خورد بگیر پول خورد بگیر و ... . خلاصه آقای میوه فروش همه خریدها رو گذاشت توی یک کیسه به جزء گوجه فرنگی. ها ها ها ...

 

هانا

 

هانا

بله قیافه مامان وقتی رسیدیم خونه دیدنی بود. حسابی از دست خودش که محتویات کیسه رو چک نکرده بود، از دست من که برای سکه حسابی قشقرق راه انداخته بودم و از دست آقای میوه فروش که گوجه رو نگذاشته بود عصبانی بود و غر میزد.

من درحالیکه بخشی از لباسامو درآورده بودم با مظلومی گفتم مامان جون می­خواهی بریم گوجه رو بگیریم. مامان با دلخوری گفت آخه ساعت هفت و نیمه تا بریم و برگردیم وقت شام خوردن و خوابیدنت دیر میشه.

منم با مهربونی گفتم مامان جون ناراحتی نداره فوقش اینه که یه شب شام نمی­خوریم.

و روند تغییر قیافه مامان از عصبانی به هنگ کرده، متعجب و گشاده رو و بالاخره خندان جالب بود. همینطوری یه لحظه به من خیره شد و بعد اومد طرفم و بغلم کرد و گفت راست میگی هانای عزیزم عصبانی شدن نداره اونقدرها هم که فکرش رو میکنی بد نیست در واقع میشه گفت فوقش اینه که کباب بدون گوجه می­خوریم.

و اینطوری بود که یه کلید از مامان زدم. بله به نظر می­رسه دنبال بهانه می­گرده که خودش رو اذیت کنه ولی زندگی خیلی ساده­تر از این حرفهاست مگه نه.