هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

تحولات هانا بعد از چهار سالگی
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱  کلمات کلیدی:

سلام سلام سلام من دوباره اومدم

راستش ماه گذشته وضعیت اینترنتها در حد هندلی شدن بد بود . برای همین هم بازوی اجرایی آپ کردن وب لاگ من بیکار شده بود. ولی حالا دوباره برگشتم .

15 بهمن تولد خاله ستاره بود و خاله سالومه و عسل هم از بابل اومدند تهران من و عسل عزیزم را ببینید

هانا و عسل

 

دلم میخواد چند تا از تحولات ایجاد شده بعد از تولد چهار سالگیم رو براتون لیست کنم:

بله من برخلاف گذشته که اصرار داشتم حتما با یه آدم بزرگ بازی کنم تغییر ذائقه دادم و حالا دوست دارم  که خودم برم توی اتاقم و بازی کنم.

برخلاف گذشته که باید مامان منو بغل میکرد و میداد توی بغل مربی مهد. حالا دیگه خودم وارد مهد میشم.

بر خلاف گذشته که فقط و فقط با یه اسباب­بازی بازی می­کردم و حاضر نبودم بیشتر از یه دونه عروسک حتی حیونای پلاستیکی رو توی دستم بگیرم، حالا دیگه تمام عروسکا و اسباب بازی­هامو میارم وسط اتاق و مهمونی راه می­اندازم و ساعت­ها مشغول و سرگرم می­شم. البته اعتراف می­کنم که ترسم یواش یواش ریخت. یعنی اول بازی با دوتا و سه تا و ... امتحان کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم گازم نمی­گیرن یه دفعه همشون رو آوردم توی گود.

برخلاف گذشته که دلم نمیخواست اسباب بازیهامو با خودم ببرم مهد کودک  تاجائیکه دائم اصرار داشتم اونایی رو که مامان به عنوان اسباب بازی ثابت به مهد داده پس بگیره حالا دیگه روزی یه دونه به انتخاب صبحگاهی با خودم میبرم مهد و لذت میبرم.

برخلاف گذشته که توی پارک به سختی با بچه­های دیگه ارتباط برقرار می­کردم حالا دیگه حاضرم با یه بچه و البته نه بیشتر بازی کنم.

برخلاف گذشته که دوست نداشتم بزرگ بشم حالا دیگه دلم میخواد زودتر بزرگ بشم. البته اول رضایت دادم که فقط اندازه عسل بشم. ولی حالا دیگه دلم میخواد بزرگ بزرگ بشم تاجائیکه حتی دلم میخواد عروسی کنم. البته برخلاف گذشته که وقتی ازم می­پرسیدن آرزوت چیه می­گفتم آرزو می­کنم که بزرگ نشم و عروسی نکنم که مجبور بشم از پیش مامان و بابام برم. اما حالا دیگه کار به جایی رسیده که دلم میخواد عروسی کنم ولی هنوز حاضر نیستم از پیش مامان و بابام برم.

هانا

هانا

الان دیگه بیشتر وقتها درحال مقایسه کردن خودم با پرنسس­های کارتونها هستم. یه روز ایریل توی پری دریایی می­شم و روز دیگه بل توی دیو و دلبر و بعد پرنسس اورورا توی زیبای خفته و بعد هم سفید برفی گو اینکه مامان همیشه بهم میگه سفید برفی. یه روز مثل سیندرلا مهببون (مهربون) می­شم و یه روز مامانو مجبور می­کنم موهامو مثل پرنسس آنالیز درست کنه.

خوب من هنوزم به شدت منظم هستم و مامان رو مجبور می­کنم تا ریخت و پاشای منو خیلی سریع جمع کنه. حتی بهش مجال نمیدم که به نوبت به کارهاش برسه بلکه باید کار من رو در اولویت قرار بده. 

هانا