هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

خانه عمو مهرداد و هانا و پارسا
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤  کلمات کلیدی:

 سلام به دوستای خوب

پارسا اینا به یه خونه جدید رفتند. من همش از مامان میخواستم که بریم خونه پارسا ولی مامان می گفت فعلا نمیشه چون تازه اسباب کشی کردند و هنوز آماده نیستند. شاید این ظاهر قضیه باشه و پشت پرده دلایل غیر قابل توضیح دیگه ای برای بچه ها هم وجود داشته باشه.

جمعه می­خواستیم بریم خونه پارسای عزیزم. پس با مامان و بابا رفتیم برای پارسا اسباب­بازی بخریم. این روزا کادو خریدن برای بچه­ها خیلی سخت شده چون با وجود تنوع زیاد توی وسایل بچه­گونه تقریبا همه بچه­ها همه چی دارند. زیاد گشتن و کنکاش کردن هم از حوصله مامان خارجه. خلاصه یکی از اون ماشین های پر سر و صدای فکری که قدرت تشخیص و انتخاب بچه ها رو تقویت میکنه رو بدون درنظر گرفتن نظر من خرید چون من توی ماشین خوابم برده بود و مامان منتظر بیدار شدن من نشد. وقتی داشتیم میرفتیم خونشون دل توی دلم نبود چون خودم هنوز توی کادو رو ندیده بودم و مامان هم اجازه نداد تا بازش کنیم و دوباره کادو کنیم.