هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

هانا و دو به هم زنی ؟
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠  کلمات کلیدی:

 پریشب ساعت از هشت گذشته بود که ما تازه داشتیم نزدیک خونه میشدیم. من به مامان گفتم میشه بریم خونه مامی؟ مامان گفت نه عزیزم هنوز شام نخوردیم دیروقته باید بریم خونه. دوباره گفتم پس بگیم مامی بیاد خونمون. مامان جواب داد آخه بعد از اینکه شام خوردیم باید بریم بخوابیم چون فردا صبح زود باید بریم اداره. من ظاهراْ‌ کوتاه اومدم و دیگه چیزی نگفتم.

وقتی رسیدیم خونه از غفلت مامان که سرگرم آماده کردن میز شام بود و غفلت بابا که سرگرم جمع آوری بود استفاده کردم و تلفن رو برداشتم و رفتم زیر صندلی و شماره مامی رو گرفتم. یواشکی حرف میزدم که کسی نشنوه: مامی سلام میشه الان بیایی خونمون؟ یواشکی زنگ زدم مامانم نمیدونه؟

 در همین موقع مامان پرسید هانا زیر صندلی داری چیکار میکنی؟ جیغ زدم و خنده کنان گفتم به مامی زنگ زدم. و هر چی گفت گوشی رو بده صحبت کنم گوشی رو ندادم و قطع کردم.

حالا شما جای مامی بودید چی فکر میکردید. شما هم فکر میکنید من روابط مامان و مامی رو بهم میزنم.

مامان همش میگه هانا مامی حساسه این کارا ناراحتش میکنه. ولی من که درکی از این حرفا ندارم و کار خودمو میکنم.

دالی

هانا بلا