هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

نمایش موش رو کی میخوره
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:

دفعه پیش که رفته بودیم نمایش عروسکی مهمونای ناخونده پوستر نمایش بعدیشون یعنی حسنی و دیوها رو دیدم و از مامان خواهش کردم منو ببره. مامان هم قول داد اگه کارهای خوبم بیشتر از کارهای بدم باشه منو میبره.

خلاصه بعد از قریب به یک ماه تلاش و ممارست برای اینکه کارهامو خودم بدون کمک انجام بدم بالاخره روز موعود فرا رسید و نعمت از آسمون سرازیر چون علاوه بر نمایش حسنی و دیوها که قرار بود ساعت ۷ شب اجرا بشه یه نمایش دیگه به نام کی موش رو میخوره هم ساعت پنج و نیم اجرا میشد و از اونجائیکه من فوق العاده دختر خانومی شده بودم قرار شد هر دو نمایش رو ببینم. یکشنبه این هفته بعد از اداره مامان اومد دنبالم و با هم رفتیم تالار هنر نمایش اول موزیکال و خیلی شاد و آموزنده بود یه شعر سریالی دنباله دار داشت که در طول نمایش کامل میشد:

گندمو  و موشه و  موشه و گربه و  گربه و شیر و شیر و گاو و گاو و برگه و برگه و آبه و آبه و باغبون و باغبون و کفشه و کفشه و کفاش و کفاش و مرغه و مرغه و گندم و ...

گندم و کی میخوره    گندومو موش میخوره

موشرو کی میخوره موش و گربه میخوره

گربه چی میخوره  گربه شیر میخوره و ....

بعد از تمام شدن نمایش بابا هم رسید. مامان شام منو داد خوردم و نمایش بعدی را با بابا دیدیم.

موضوع نمایش دوم یه کم سنگین بود منم که نزدیک ساعت خوابم شده بود یه کمی بی حوصله بودم ولی خیلی قشنگ بود.

تئاتر