هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

شب یلدا
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢  کلمات کلیدی:

سلام سلام سلام

من خوبم پس حتما شما هم خوبید. حالا که مطمئن شدم خوشحال تر شدم. یه چیزی میخوام در گوشتون بگم نه نمیگم ولش کن.

بابا بزرگی دلش درد گرفته بود و تو ماه گذشته مشغول آزمایش و دکتر و ... بود. دیگه نتیجه روشن شده یکی از رگ­های اصلی توی دلش گشاد شده و باید عمل کنه.

ما شب یلدا رفتیم پیششون تا تنها نباشن . معمولا ما شبهای یلدا می ریم اونجا. عمو جون اینا هیچ سالی نمی اومدند چه برسه به امثال که دیگه پارسا ووروجک هم اومده.

جاتون خالی سعی کردم مراسم را کامل اجرا کنیم. آجیل انار هندونه باسلوق و.... هی خوردیم و خوردیم و بعد فال گرفتیم. من براشون سوره حمد می خوندم و اونا نیت می کردند و مجبورشون میکردم نیتشون رو توی گوش منم بگن تا کتاب حافظ را براشون باز کنم و آخر هم مامان شعرش رو می خوند. همه فال گرفتند ولی یادم رفت کتاب را برای خود مامان هم باز کنم.

شب یلدا

 

راستی امروز قراره خاله سالومه و عسل برای تعطیلات بیان تهران خیلی خوشحالم. ولی مامان یه کمی نگرانه چون تازه داره ناخن خوردن از سرم میفته و مامان فکر میکنه عسل باعث اضطراب من میشه.

 عسل و هانا