هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

تولد مامان سمیرا
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦  کلمات کلیدی:

سلام گوگول مگولا

اولا باید بگم من دوباره سرما خوردم. سه شنبه که مامان اومد مهد دنبالم دوباره فین فین میکردم. خلاصه تعطیلات خوبی براش برنامه ریزی کردم. مراقبت از هانای خوش اخلاق موقع سرماخوردگی. آخه من وقتی مریض میشم خیلی اخلاقم عوض میشه اول از همه شبها نمیخوابم و گریه میکنم و دوم اینکه هنوز بلد نیستم دماغم رو تمیز کنم و بیچاره مامان باید با یک عملیات چریکی به قول خودش جوجوهای ناقلای دماغم را از منطقه اخراج کنه . حالا این میون سخت ترین مرحله راضی کردن من و جلب همراهی منه. این چند روز حسابی ماجرا داشتیم. 

راستی جمعه ۲۴ مهر تولد مامان بود. مامان مهین و خاله ستاره شب جمعه خونمون بودن و جمعه هم رفتیم خونه مامی آخه عمو مهرداد و خاله نازی و از همه مهم تر پارسای عزیزم هم اونجا بودن. به دلیل سرماخوردگی مامان خیلی راضی نبود که بریم. ولی آنقدر اصرار کردم و قول دادم که نزدیک پارسا نرم که بالاخره راضی شد. بهش گفتم آخه من پارسا رو از همه بیشتر دوست دارم . مامان پرسید چطوره که پارسا رو از همه بیشتر دوست داری؟ مگه پارتی داره؟

من سر قولم بودم و اصلا نزدیک پارسا نشدم.

پارسا و هانا

ولی اون دست از سرم بر نمیداشت و هی با روروئکش میومد دنبالم و هر چی رو که دستم بود میخواست. مثل من رگ خواب بزرگتر ها رو بلده و زود میزنه زیر گریه ولی خوب منو که نمیتونه گول بزنه آخه خودم استاد گریه کردن و زورگویی هستم و هیچ کدوم از وسایلم رو بهش ندادم البته به جز میمون کوچولی رو که به مناسبت روز کودک براش خریده بودم.  که خیلی هم ازش خوشش نیومد مگر از کاغذش اونم برای خوردن. یادم افتاد که منم کوچیک بودم کاغذ خوردن رو خیلی دوست داشتم . و بازم فیلم یاد هندوستان کرد و هوس کردم که دوباره کوچیک بشم.