هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

هانا لباس عروس میپوشه
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩  کلمات کلیدی:

بزارین براتون از شاهکارم بگم. جمعه صبح وقتی مامان سرگرم آماده کردن صبحونه بود من توی اتاقش داشتم بی سر صدا دستمال کاغذی ها رو پر پر می کردم و میریختم روی سرم و به قول خودم جشن راه انداخته بودم.

 

مامان که از سکوت من تعجب کرده بود صدام کرد و پرسید: هانا داری چی کار میکنی ؟

منم صادقانه جواب دادم دارم عروسی بازی میکنم.

مامان اومد و با دیدن اتاقش که پر از خورده های دستمال کاغذی توی زمین و هوا بود حسابی جا خورد.

فکر کنم هنوز تحت تاثیر روز کودک بود چون با مهربونی گفت این چه جور عروسیه دیگه . بعد یاد لباس عروسیش افتاد که تو اسباب کشی اومده بود دم دست و میدونست جاش کجاست.

طبق قولی که قبلا به من داده بود لباسشو آورد پایین تا بهم نشون بده.

منم که کوتاه نیومدم گفتم میخوام تنم کنم . هر چی مامان گفت که اندازت نمیشه من اصرار کردم و هی قول دادم فقط یه دقیقه . طبق معمول مامان بالاخره کوتاه اومد و لباسو تنم کرد. و شما نتیجه کار رو میتونید ملاحظه کنید.

فکر کنم خودش هم خیلی لذت برد چون رفت بابا رو که از سر درد هنوز دراز کشیده بود بیدار کرد و بابا هم تقریبا سر دردش یادش رفت. راستی لباس عروس مامان رو هم مامی دوخته.

دیدی بالاخره موفق شدم

 

لباس عروسی

 

 

 

 

 

 

 

 

لباس عروسی

 

 

عدم رضایت از آقای داماد

من داماد واقعی می خوام

 

لباس عروسی