هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

بابا بهداد کارش زیاد شده
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤  کلمات کلیدی:

سلام دوستای مهربون

بابا تازگیها دیگه نمیاد دنبال من و مامان تا باهم بریم خونه آخه کارش زیاد شده. بنابراین منو مامان باهم میاییم خونه فکر کنم مامان از رانندگی تو خیابون آزادی و انتقلاب حسابی خسته و کلافه میشه.

بابا بعد از ظهر ها هم دیر تر میاد خونه و گاهی اوقات من خوابیدم دیگه. آخه من ساعت هفت شام میخورم و ساعت هشت میخوابم. ولی بابا بهم قول داده وقتی اومد خونه منو ببوسه و بیدار کنه . منم دلم به همین خوشه.

حالا که هوا کمی سرد تر شده وقتی با مامان می رسیم خونه دیگه منو نمیبره پارک آخه میترسه سرما بخورم. راستش هنوز خوب خوب هم نشدم. برای همین بعداز ظهر ها حوصلم سر میره و بیشتر کارتون میبینم. این روزا مجذوب کارتون پری دریایی هستم . به مامان گفتم دلم میخواد یه پری دریایی بشم . تازه بهش لطف کردم و گفتم آرزو میکنم تو و بابا هم پری دریایی بشین تا باهم باشیم. مامان میگه دوست نداره پری دریایی بشه و ترجیح میده آدم باشه بنابراین فعلا نمیشه یه ماهی بشم.

من از مامان پرسیدم که ناف برای چیه ؟ مامان به من  گفت وقتی من توی دلش بودم با بند ناف به هم وصل بودیم و از اون به من غذا میرسیده و هنوز هم با یه طناب نامرئی محبت به هم وصل هستیم و همیشه هم وصل خواهیم بود.

تازه گیها که عصرها یه کم بیکار شدم فکرهای عجیب و غریب میکنم همش نگرانم که مامانم بمیره . یا نگرانم بند نامرئی بین ما پاره بشه. یه کمی ترسو شدم از تاریکی و تنهایی میترسم. مامان نمیدونه دارم بازی درمیارم یا واقعاْ میترسم چون خیلی وقتها هم اصلا یادم نیست که میترسم. خلاصه موضوع برای مامان یه کم پیچیده شده. اغلب شبها نیمه شب یا نزدیک صبح بیدار میشم و میخوام که برم تخت مامان و بابا بخوابم. مامان فکر میکنه شاید مدل قرار گرفتن تختم مناسب نباشه آخه هفته پیش دکور اتاقم را عوض کرد.

تازه ناخنم را هم دوباره میکنم که از نظر مامان خیلی بده. اینبار هر راهکاری هم پیش گرفته فایده نداشته که نداشته. گاهی اوقات میگه انگشتاتو تلخ میکنم ولی مثل اینکه دلش نمیاد . یا از جیغ و داد و هوار من میترسه. فکر کنم به نفعمه ترسهاشو رها کنه و کاریکه دسته انجام بده.

فردا به مناسبت روز جهانی کودک که پنجشنبه است قراره توی مهد کودک از ما عکس بگیرند. هفته دیگه دوشنبه هم از طرف مهد ما رو میبرن تئاتر. اسم نمایشش هست حاکم شکمو.

توی مهد کودک همه از خوش سلیقگی و حوصله زیاد مامی در دوختن لباسای جور واجور و قشنگ برای من تعریف میکنن . شاید به دلیل لباسامه که همه منو میشناسن . امروز یه لباس راه راه قرمز خوشکل پوشیده بودم که خاله مینا اومد و به مامانم گفت واقعا به ذوق و اشتیاق مادر بزرگ هانا تبریک میگم.