هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

نمایش دختر نارنجون و پیشنهاد بازیگری به هانا
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧  کلمات کلیدی:

سلام گلهای دوست داشتنی

دو روز بود که به دلیل سرماخوردگی نرفته بودم مهد کودک مامان مهین خونمون بود و من پیشش موندم دیروز صبح زود از خواب بیدار شدم و اصرار کردم که میخوام برم مهد هر چی مامان گفت حالا امروز هم استراحت کن به گوشم نرفت که نرفت ولی وقتی رسیدیم دم در مهد بنای ناسازگاری گذاشتم و گفتم نمیرم مهد میخوام مامان مهین ازم مراقبت کنه. مامان هم قول داد که بعدالظهر بیاد دنبالم و منو ببره تئاتر بالاخره با گریه رفتم داخل.

عصری بابا اومد دنبالم با بابا رفتیم دم اداره مامان و بابا ما رسوند تئاتر تالار هنر و خودش رفت چون کار داشت.

نمایش ساعت شش شروع میشد بنابراین من و مامان یک ساعت زودتر رسیده بودیم. تازه اعضای نمایش داشتند میومدند و آماده می شدند یه خانمی اونجا بود که دستیار تهیه کننده بود. اسم و سن منو پرسید و وقتی فهمید من تئاتر رو خیلی دوست دارم و هر ماه میام کلی منو تشویق کرد. اون گفت اسم نمایش امروز دختر نارنجونه که به صورت پرده - سایه اجرا میشه و یه کار خلاق و جدیده.

بعد وقتی من و مامان تو سالن انتظار نشسته بودیم و من داشتم برای مامان شعر میخوندم خانمه دوباره اومد پیش ما. به مامان گفت داشتم به بچه ها میگفتم یه بازیگر جدید برای تئاتر پیدا کردم صداش هم خیلی خوبه. بعد به من گفت دوست داری بیایی تئاتر بازی کنی گفتم نه!!!!! پرسید دوست نداری با عرسکها روی صحنه بازی کنی؟!!!! من بازم گفتم نه. شاید بعدا بتونم برای مامان توضیح بدم چرا نه.

نیم ساعت بعد یه خانمی با یه پسر بچه پنج ساله اومدند داخل و با ما دوست شدند اسم پسره سوشانت بود به معنی ناجی مامان سوشانت با یک صفحه کاغذ یه موشک درست کرد و من و سوشانت مشغول بازی شدیم تا اینکه من پام لیز خورد و اوفتادم زمین و بداخلاق شدم.

نمایش جالبی بود ولی  برای گروه سنی بالاتر مناسب تر بود من و سوشانت با نظرخواهی از مامانامون مدام در حال تحلیل نمایش بودیم و از نظراتمون کوتاه هم نمیومدیم.

فردا هم یه نمایش دیگه داره نمیدونم مامان منو میبره آخه بعد از نمایش کمی طلبکار بودم و امروز صبح هم رو دندنه لجبازی بودم.

خدا به مامان صبر بده و به من هم کمک کنه که یاد بگیرم خواسته هامو با خوش اخلاقی بگم.