هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

مسافرت به بابل
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤  کلمات کلیدی:

سلام به همه بچه های خوب و عزیزی که شاد هستند

راستی عید شما مبارک. شب عید وقتی تلوزیون اعلام کرد که ماه دیده شد من و مامان رفتیم رو پشت بوم تا ماه و ببینیم ولی من که ماه و ندیدم.

بهتون نگفتم آنقدر به مامان و بابا اصرار کردم که منو ببرن پیش عسل تا پنجشنبه ساعت ۳ بعد از ظهر راهی بابل شدیم . من دوساعت اول مسیر را توی ماشین خوابیدم بعد هم که بیدار شدم مدام میپرسیدم پس چرا نرسیدیم آنقدر سئوال کردم که مامان حسابی کلافه شده بود. بالاخره ساعت هفت و نیم رسیدیم بابل ولی چون افطاری خونه خاله سوسن دعوت داشتیم رفتیم به سمت بابلسر. خاله سالومه و عسل عمو افشین و مریم دخترعموی عمو افشین و شوهر و پسرشون آرین که یه ماه از من کوچیکتره هم اونجا بودند. خلاصه ما سه تایی حسابی آتیش سوزوندیم . خاله سوسن یه سگ داره خیلی بامزه است پشمالوی چشم عسلی بابا اجازه نداد بهش دست بزنم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت شب برگشتیم خونه خاله سالومه. عسل سه عالمه به من عکس برگردون داد . اصلا دلمون نمیومد بخوابیم بالاخره مامان با این وعده که فردا میبرتمون کنار دریا منو خوابوند.

صبح زود به عشق دریا اول از همه بیدار شدم و بعد از اینکه بالاخره ساعت نه همه بیدار شدند و حاضر شدیم و رفتیم دریا کنار . مامان کنار ساحل یکی از دوستای دوران لیسانسشو دید. یعنی اون خانومه مامانو شناخت اسمش مهنوش بود. خاله مهنوش اهل سیرجانه ولی الان توی تهران با شوهرش و دوتا دخترش زندگی می کنند. مامان و دوستش حسابی گرم خاطراتشون بودند و من و بابا هم حسابی سرگرم شن بازی و آب بازی. نهار کنار ساحل خوردیم و ساعت سه که نزدیک شروع طرح شنای خانومها بود برگشتیم خونه خاله سالومه.

بعد از ظهر عمو افشین توی باغ رز آلاچیق رزو کرده بود که رفتیم اونجا پر از فواره بود خیلی خوش گذشت. تا ساعت ده اونجا بودیم و بعد با مامان مهین برگشتیم تهران چون بابا برای شنبه کار داشت.

بابل

بابل