هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

پروردگارا بهتریم خیر و صلاحت رو آرزمندم
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩  کلمات کلیدی:

سلام دوستای گلم

امیدوارم که حال همگی عالی عالی عالی باشه و در حال فیض بردن از برکتهای بی پایان این ماه عزیز و دوست داشتنی راستی راستی که پر از برکته از سفره افطارش گرفته تا لحظه لحظه ها و ثانیه های روزه داریش و پرخوریش ... و البته بهترین موهبتش ساعت کاری نه تا دو نیمه....اصلا زندگی یعنی همین لازم نیست صبح زود بچه دلبندت رو با زور و گریه بیدار کنی که چی میخواهی تا اونو دنیا توی ترافیک سرسام آور اعصابت رو له کنی و به موقع سرکارت برسی اداره...

و بعداز ظهرش هم که دیگه آخر زندیگه می رسیم خونه استراحت میکنیم شام رو میزارم با فراغ بال میرم دنبال لذت بردن از باهم بودن مهم ترین رسالت زندگیت یعنی رسیدگی به برنامه های هانا... باهم کتاب میخونیم باهم نقاشی میکشیم باهم تمبک تمرین میکنیم با هم به باغچه کوچولوی توی بالکن رسیدگی میکنیم بهش عصرونه میدم و کمک میکنه وسایل سفره افطار رو بچینم و بعد ساعت شش هم فارغ از هیچ دغدغه و عجله ای میبرمش استخر و کنار استخر خالی خالی حسابی از شنای ماهی کوچولوی نازنینم لبریز از عشق و انرژی میشم... اینجوریه که بدون خستگی شبها نیازم به خواب به شدت کم شده... واقعا میگم دیگه خسته نیستم پیش اومده تا سحر بیدار بودم و به زبان خوندنم رسیدم...

خانوم کوچولو توی پنج جلسه شنای پروانه یاد گرفت
چیزی که مربیش رو حسابی متعجب کرد
البته هنوز مهارت کافی رو کسب نکرده ولی واقعا توی هر جلسه یه تکنیک رو گرفت موج، دست قورباغه و موج، دست کرال و موج، دست پروانه، دست پروانه و موج

آخ که صد بار گفتم صد بار دیگه هم میگم حاضرم تمام سال رو روزه بگیرم ولی برنامه زندگیم همینطوری بمونه...

هر لحظه و هر ساعت و هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر نگران میشم نمیگم توکلم رو از دست دادم ولی کم مونده از دست بدم زمان مدرسه رفتن هانا داره نزدیک میشه و هنوز فرجی اتفاق نیفتاده.... بدترین حالتش از نظر خودم نیمه وقت شدنه که در اینصورت با حقوق منفی چه انگیزه ای برای سر کار رفتن نیمه وقت میمونه... به خدا سپردم ... هر طور که صلاح بدونه و بهترین خیر اتفاق میفته...

با هانا رفتیم اپرای حافظ
عروسک گردانی شعر خوانی و داستان نسبتا سنگین نمایش براش خیلی جالب بود
البته بگذریم که به دلیل دیر وقت بودن نمایش وسطاش خوابش برد ولی فرداش داستان رو پیگیری میکرد که چی شد...
عروسکها خیلی براش جذابیت داشت

سالن اجتماعات سرای محله اکباتان
برنامه تعیین سطح زبان اسپانیایی بچه ها برای هماهنگی ادامه برنامه آموزش زبان اسپانیایی
معلمه میگفت سطحشون خیلی بالاتر از تصور ایشون بوده
قشنگ ترین قسمتش مشورت بچه ها برای تصمیم گیری راجع به اینکه خانومه چی گفته و چه شعر یا نمایشی رو برای اجرا باید انتخاب کنن و بعدش هم اجرای هماهنگ و قشنگشون بود که همه مامانا و باباها رو متعجب کرد

بچه ها رفتن خانه اسباب بازی سرای محله تا مامانا به برنامه ریزیشون برسن
بعد از کمی ورجه وورجه همگی مشغول نقاشی و کاردستی شدن

بعدش با هانا و هستی رفتیم پارک نزدیک اونجا

خوش باشین و سلامت
برای ما هم دعا کنید لطفاَ