هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

تب همش تب
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۸  کلمات کلیدی:

سلام به مهربونترین دوستای دنیا

اونقدر این روزا  سرم شلوغ بود که فراموش کردم یه خبر مبارک رو بنویسم اونم به دنیا اومدن پسر عموی جدید کوچول موچولوی هانا گلیه که دیگه الان یک ماهگی رو به سلامتی رد کرده و برای خودش آقایی شده... ایشالا که سالم و نامدار باشه و زیر سایه پدر و مادر همه مراحل رشد و بالندگی رو طی کنه...

هفته پیش شنبه هانا هم جز یکی از بچه های گل وبلاگی بود که به لطف فاطمه عزیز در برنامه آبرنگ شرکت کرد ولی متاسفانه به دلیل مشغله کاری نتونستیم به جمع پارک ملتی اونها ملحق بشیم و مجبور بودیم سریع برگردیم اداره... هانا رو از صبح با خودم بردم اداره تا بتونم از انجا ببرمش برنامه....

 عشق دیدن فاطمه جون و دوستای وبلاگی که خیلی بهشون ارادت دارم مانع از این شد که با یکی از مامان بزرگ ها هماهنگ کنم برای بردن هانا.... اینطوری شد که با گرفتن مرخصی ساعتی بلافاصله بعد از اتمام برنامه مجدد راهی اداره شدیم اونم با اوتوبوس مثلا خط ویژه...

 نمیدونم چرا کم عقلی کردم و ماشین رو نبردم بیشتر ترس از پیدا نکردن جای پارک علتش بود ولی حالا که خوب فکر میکنم میبینم بهتر بود ماشین میبردم اونم توی اون گرمای هلاکت بار....همیشه با وسایل نقلیه عمومی مشکل داشتم ... ولی تصور میکردم با وجود این طرحهای جدید شاید این معضل لاینحل بهبود پیدا کرده باشه ولی دریغ و صد افسوس فقط میتونم بگم بچه توی گرمای طاقت فرسای بعد از ظهر و سرعت لاک پشتی اوتوبوس خط ویژه هلاک شد همین....

به هر حال سعادت دیدن دوستای خوب و مهربون وب لاگی افتخاری بود که اون روز نصیبمون شد خصوصا از دیدن مامان گل پریسا و پارسای عزیز و همینطور دیدن آریانای گل و مهربون و خنده رو خیلی خیلی خوشحال شدم... خیلی ها رو دوست داشتم ببینم که نبودن... بازم ممنون از مهربون ترین فرشته زمینی فاطمه عزیز که اینهمه برای هماهنگی این برنامه زحمت کشیده بود...

از سه شنبه این هفته هانا بی حوصله و خسته بود چهار شنبه به دلیل دل درد نرفت مهد بهداد موند خونه پیشش و با بهتر نشدن حالش بردش بیمارستان آتیه بخش اطفال بعد از ظهر استخر نرفت شب حسابی تب داشت هیچی نمیخورد و به جز یه آمپول که اجازه داد خودم براش بزنم ... پنج شنبه صبح حالش بهتر بود رفتیم خرید تا عصر خوب بود طوری که بعد از بیدار شدن اصرار کرد بریم تولد دوستش که دعوت داشتیم فقط میگفت دندون کرسی آخریش که در حال دراومدن بود درد میکنه منم ساده فکر کردم بهتر شده و آماده شدیم رفتیم تولد هنوز نیم ساعت نشسته بودیم که یهو گر گرفت شاید از شلوغی کلافه شد دیگه تحمل موندن نداشت برای همین زنگ زدم بهداد بیاد دنبالمون که دوباره رفتیم بیمارستان آتیه دکتر گفت گلوش تورم داره نفهمیدم دندون بود که زده بود به گلوش یا گلوش بود که زده به دندون به هر حال یه شش سه سه تحویل گرفت اونم با چه کولی بازیی... اولش که میگفت فقط مامانم باید برام بزنه بعد از مشورت با مسئول مربوطه مجوز تزریق پنی سلین به بنده داده نشد بنابراین بهش گفتم اول و آخر باید این آمپول رو بزنی حتی اگه مجبور بشن دست و پات رو بگیرن برای همین بهتره مثل خانوما رفتار کنی و آمپولت رو بزنی اینطوری بود که سرش رو گذاشت روی پای منو آمپول خورد و تازه جالب بود میگفت چرا از آمپولی که تو زدی کمتر درد داشت....

جمعه فاطی خانوم اومد خونمون دیدن هانا تا عصر پیش ما بودن و بعد از رفتنشون دوباره تب هانا رفت بالا بطوریکه از شدت تب شوخ طبعیش گل کرده بود و هذیون میگفت ....

 شنبه صبح باز هم تب داشت خودم موندم پیشش تا ساعت ده که تبش اومد پایین و خیالم راحت شد براش سوپ جو که هوس کرده بود پختم بعد آماده اش کردم بردم منزل فاطی خانوم و خودم رفتم اداره شنبه هم استخر نرفتیم

 امروز دیگه کاملا سرحال بود و رفت مهد...یکشنبه ها روز اسباب بازیه همه عروسکهای پولیشی هانا به دلیل آلرژی هنوز در قرنطینه انباری به سر میبرن به جز معدودی که دیگه دلش رو زده...فردا مسابقه سیب خوری دارن مهد به محض رسیدن خونه رفته سر یخچال و کوچولو ترین سیب رو انتخاب کرده که فردا براش بزارم میگه این ببرم حتما برنده میشم...

راستی آخر این هفته داریم دسته جمعی میریم همدان مطمئنم حسابی خوش میگذره امیدوارم شما هم آخر هفته خوبی داشته باشید...