هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

فانی نایت و تولد هلیا
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٥  کلمات کلیدی:

بیست و هفت ساعت نبودن با هانا تجربه ای بود که در این شش سال و اندی باهاش بیگانه بودم درسته که هر از گاهی پیش میومد که اجازه بدیم خونه فاطی خانوم بمونه ولی تا وقتی خوابش ببره خودمون هم اونجا بودیم و مراسم  بوس و شب به خیر به پا بود....

اما دیروز صبح وقتی داشتیم هانا رو تحویل مهد میدادیم می دونستیم که قراره تا بیست و هفت ساعت آینده یعنی امروز ساعت ده صبح دیگه کاری به کارش نداشته باشیم و اینکه در سن شش سالگی بهش اجازه داشتن فرصت تجربه مستقل بودن رو داده بودیم ...فرصتی که بازم با خلاقیت و قدرت نوآوری کادر خوب مهد کودک برای بچه ها فراهم شده بود....

بله ...... بچه ها دیشب توی مهد فانی نایت داشتن یعنی خوابیدن در مهد در کنار مربی های مهربون و مدیر دوست داشتنی مهد کودک با برنامه های شاد و مفرح ...

از یکشنبه که این خبر رو بهشون داده بودن انگار داشت بال در میاورد به محض اینکه از مهد کودک اومد بیرون برای اولین بار با هیجان خبر داد که چهارشنبه قراره توی مهد فانی نایت داشته باشن یعنی با رضایت پدر و مادر یه شب توی مهد بمونن....

منم که حسابی هیجان زده شده بودم گفتم خیلی عالیه .... ولی هانا با ناراحتی آهی کشید و گفت چه فایده آخه بابا خیلی سخت گیره و اجازه نمیده که بمونم ... منم که حسابی سورپرایز شده بودم از اینکه کمتر جدیتی توی رفتار و عملکرد بهداد با هانا دیده بودم فکر کردم بهتره این تصور قوت بگیره...گفتم بله البته که بابا سخت گیره ولی در مواردی که صلاح بدونه که به نفع شماست بی مورد سخت نمیگیره....

خلاصه به محض رسیدن به خونه دوید و رفت گوشی تلفن رو برداشت و به بهداد زنگ زد و با هیجان و البته یه نفس گفت: بابا مهد برای ما برنامه فانی نایت گذاشته و مامان هم موافقه که من بمونم تو رو خدا اجازه بده بمونم.... خلاصه اینکه اجازه رو گرفت و خیالش راحت شد...

بچه دیروز باخودشون ملحفه و بالشت و مسواک بردن و البته هر نوع خوراکی که در روزهای عادی بردنش به مهد محل اشکال است مثل پفیلا و شکلات و شیر میوه ای و ...

دیروز برای اینکه خونه بدون هانا رنگ و بویی نداره با بهداد رفتیم ماشین گردی و بعد هم به مامانم سر زدیم .... تمام شب صدای غلت زدنهاش رو می شنیدم به سختی خوابم برد ... میدونم حسابی بهشون خوش گذشته و الانم بیصبرانه منتظر که عکس العملش رو بعد از این دوری ببینم...

ممنون از خانوم هدایتی که این تجربه بی نظیر و دوست داشتنی و قشنگ برای بچه ها تدارک دیدن

دیشب در مهد کودک ایرانمهر دیگه خبری از سکوت و تنهایی همه شبهای سال نبود...و در عوض  هوای ایرانمهر دیشت از فریادهای شاد کودکانه بچه ها و شور و شوق و هیجان مثال زدنی آنها غرق طراوت و تازگی و عشق بود....

عزیز دلم کودک شاد و شیطونم دارم میام که با بوی خوب و صدای آرام نفسهایت غم دلتنگی را در آغوشم ذوب کنم امیدوارم اجازه بدی که اونقدر که دلم میخواد محکم بغلت کنم عزیزم....قلب

پی نوشت: وقتی توی حیاط مهد منتظر بودیم سرگرم صحبت با مامان مانی مهدی زاده بودم که هانا اومده بود بیرون... یه آن به خودم اومدم دیدم آویزون دستم شده که : مامان لطفا اجازه بده برم خونه مانی آخه بابا اجازه داده.... با تعجب نگاهش کردم و گفتم سلام هانا جون بیا اول یه بوس بده تا بعد ببینم چی میگی.... شما رو به خدا اینم شد دختر.... بگذریم امروز تازه بعد از دو سال بنده موفق شدم این آقا مانی ای که هانا مرتب ازش حرفش رو میزنه و البته مامان گلش رو زیارت کنم... اون مانی که توی جشن سال نو دیده بودم یه مانی دیگه بود و به تصور غلط فکر میکردم همونه که هانا تعریفش رو کرده و دیگه اینکه این دو تا بچه چه ربطی به هم دارن هم کلی تعجب بر انگیز بود... مانی یه پسر آروم مهربون که عشق از چشماش می بارید...و هانا یه دختر آتیش پاره ... مامان مانی اصرار کرد که هانا رو باخودشون ببرن حتی تعارف کرد منم برم خونشون ولی ما تولد دعوت داشتیم و هانا از آتیشی که طی برنامه فانی نایت  سوزونده بودن خسته... خلاصه عذر خواهی کردم و هانا رو توجیه کردم که باید برای یک روز دیگه قرار بزاریم....و راهی خونه شدیم... دخملی داشت از خستگی غش میکرد ولی هر کاریش کردم نخوابید که نخوابید.... اما توی مهد شن بازی کرده بودن، پارک ایرانمهر رفته بودن، کارتون دیده بودن، پیاده روی رفته بودن، زده بودن و رقصیده بودن، آزادانه به همه مهرها سرک کشیده بودن، تا دیر وقت بیدار بودن، مربی هاشون رو بدون فرم مهد دیده بودن... پیاده روی رفته بودن، خودشون لقمه های صبحانه شون رو درست کرده بودن، جایزه گرفته بودن و خلاصه اینکه کلی خوش گذرونده بودن بطوریکه هانا شب موقع خواب میگفت کاش امشب هم توی مهد مونده بودیم....

پی نوشت تولدی: بالاخره عصری خسته و کوفته روانه تولد هلیا خانوم خوشگل شدیم... چه تولدی از اونایی که برای بچه ها آخر شادی و برای مامانا آخر رضایت بود... خیلی خوش گذشت دست مامان هلیا جون درد نکنه که اینهمه زحمت کشیده بود....

ساینا، شکیبا، علی، بردیا، هلیا، روژان، هانا،
درسا، مایا، محمدرضا، شادان

اینم دختری که همه جا در حال ضرب گرفتنه