هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

جشن پایان دوره پیش دبستانی در ایرانمهر
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٥  کلمات کلیدی:

سلام به همه مهربونا و دوستای خوبم .....امیدوارم همتون لبریز از انرژی شادی و سلامتی خوشبختی باشین....

پنج شنبه جشن پایان دوره پیش دبستانی در مهد کودک بود

 

مثل همیشه برنامه بی نقص بود... وقتی مدیریت بی نظیر خانم هدایتی با برنامه ریزی عالی سرپرست گروه پیش دبستانی نازنین جون و همکاری تحسین برانگیز سایر مربیا کنار هم قرار میگیره اونوقت برنامه میشه برنامه ای که هر کسی از دیدنش غرق غرور شادی لذت و بالاتر از اون عشق و شعف میشه...
در اینکه بچه ها توانمندی های بی حد و اندازه ای دارن شکی نیست ولی کاربردی کردن این توانمندی ها کار هر کسی نیست...
کار گروهی بچه ها هماهنگی بی نقصشون حس مسئولیت در قبال بقیه دوستاشون مهربونیشون جدیتشون انرژی بی نهایتشون خستگی ناپذیریشون و تسلطشون روی اجرا دیالوگ ها و شعرها و حرکات ...  از نکات جذاب و قابل توجه این برنامه بود
ضمن اینکه این بار اونقدر نو آوری توی اجرا داشتن که به قول هانا حسابی سورپرایز شدیم...
اما قسمت ناراحت کننده اش یاد آوری نزدیک شدن به دل کندن از این فضای دوست داشتنی بود که هر دقیقه  با به خاطر آوردنش به سختی جلوی اشکامون رو میگرفتیم دوست نداشتم دخترک شاد و شنگولم اشکی ببینه و این حس غم بهش منتقل بشه ... 
باور دارم  که سالهای آتی جوانه هر استعدادی که در زندگی این بچه ها شکوفا بشه بذری بوده که در این سالها با دستان مهربان مربی های دلسوز در درونشون کاشته و قرار داده شده  با عشق مراقبت شده

بقیه گزارش در ادامه مطلب


وقتی وارد مهد شدیم با دیدن نقاشی های خلاقانه  بچه ها که دور تا دور حیاط چیده شده بود شگفت زده شدیم ... انصافا یکی از یکی زیبا تر و با خلاقیت بیشتر... و  با دیدن کارهای زیبای بچه ها سرگرم شدیم

بعد خانوم هدایتی بابت پایان اولین دوره اجتماعی فرهنگی بچه ها رو تبریک گفتن و نازنین جون هم نکاتی در مورد برنامه جشن یاد آور شد....و آخر سر هم آهنگ بارو بارو بارونه هی روگذاشتن و با استقبال و پذیرایی شوخ طبعانه پردیخت جون در نقش آقا کلاغ گیلی ویلی روانه داخل  ساختمان شدیم...

طبق معمول برنامه ها به چهار کارگاه اصلی در مهر یک و دو سه و چهار تقسیم شده بود و بچه ها با نظم و ترتیب زیبا در چهار گروه مهربانی شادی دوستی و کمک به صورت چرخشی به اجرای برنامه مشغول شدند....

هانا اخیرا از گروه مهربانی به گروه کمک منتقل شده بود بنابراین برنامه ما از مهر چهار شروع شد یعنی مراسم پایان دوره و اخذ پایان نامه ... خوب این شروع میمنت یک خوبی داشت یه بدی ....خوبیش این بود که در شروع برنامه قرار گرفتن توی جو خداحافظی از مهد بعید بود  بنابراین هر چند سخت ولی به خوبی تونستیم ناراحتی و غصمون را کنترل کنیم و بدیش هم این بود که اصلا حس پایان دوره نداشت یعنی اگه این مراسم آخرین کارگاه بود خوب حسش خیلی فرق میکرد...

اسم دوستای هانا در گروه کمک از سمت چپ: هانا، بردیا ، ریحانه، آراد، صبا، امیرحسین، دریا، دیار، ساینا، سحر، محمدرضا، هستی، رومینا

بعدش آقا کلاغ گیلی بیلی با صدای دوست داشتنیش و با خوشحالی فارغ التحصیلی بچه ها رو تبریک گفت با شمارش یک دو سه هر چهار گروه مستقر در چهار مهر همزمان سوره حمد و معنی اونو با هم و هماهنگ خواندن

به نام خداوند تبارک و تعالی
اول سوره الحمد بود شکر خداوند توانا
خدایی که به ما چشم و زبان داده
سر و صورت و جان داده
لب و گوش و دهان داده
شکم داده و نان داده
خدایا خدایا تو یکتای جهاتی تو خوب و مهربانی (2)

به ما نعمت دانایی و بینایی بسیار ببخشای
که جز راست نگوییم
به هر حال و هر کار
تویی یاور افراد نکو کار
خدایا خدایا تو یکتای جهانی تو خوب و مهربانی(2)

بعدش هماهنگ با هم سرود ملی کشور رو اجرا کردن

سر زد از افق مهر خاوران    فروغ دیده حق باوران
بهمن فر ایمان ماست
پیامت ای امام استقلال آزادی نقش جان ماست

شهیدان پیچیده در گوش جهان فریادتان
پاینده مانی  و جاودان جمهوری اسلامی ایران

بعد با تشکر و یک دو سه کلاغ گیلی ویلی بلندگوی مشترک قطع شد و برنامه اختصاصی هر مهر شروع شد... برنامه هانا اینا با اجرای  سرود زیر آغاز شد:

نام جاوید وطن     صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان      همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من      شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان     همچو  مهر جاودان
بشنو سوز سخنم      که هم‌آواز تو منم
همه‌ی جان و تنم  وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
بشنو  سوز سخنم     که  نواگر این چمنم
همه‌ی جان و تنم    وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان     به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه‌زنان    ز صلابت ایران جوان

بعد از پایان این بخش بلافاصله بچه ها از زیر صندلیهاشون سازهای مختلفشون (دقک، خاشخاشک، قاشقک، مثلث، زنگ، چوبک و .... ) رو برداشتن و شعر زیر رو به سه زبان فارسی و انگلیسی و اسپانیایی اجرا کردن

هانا، بردیا، ریحانه، آراد، صبا، امیرحسین، دریا

قوقولی قوقول خروس میخونه
صبح شده چشماتو باز کن
بپوش لباساتو که خیی دیره
کفشاتو زودی به پا کن
میرقصه از شادی کودک زیبا
میره به سوی دبستان (2)
میبوسه صورت مامان و بابا
میره به سوی دبستان (2)

بعد به زبان انگلیسی

kokol lode doo rooster is singing
morning has come open your eyes (2)
put on your clouthes beacuse is too late
put on your shoose emidiateley
out of happiness baby is dancing
and is going toward the school (2)
is kissing mami and dadi cheeks
and is going toward the school (2)

بعد به زبان اسپانیولی

 

بعد هانا رفت پای لوحه شماره یک و همه با هم اونو به صورت زیر  اجرا کردن

اکرم بر روس سکو ..........او دختری تمیزه
دست راست معلم .........حالا بر روی میزه
ژاله پرسید از لاله ........پس کو سطل زباله
آنجاست روی سکو ......نشانش داده لاله
جای آشغال تو سطله ......نزار زمین بریزه
هر بچه که تمیزه ..........پیش همه عزیزه

بعدش لوحه هم پایان رو اجرا کردن

به این میگیم داس به این میگیم خروس به اینا میگیم لباس اینم مار
اینم گوش اینم چشم اینم موش ......انارررر

س آخر درس یا آخر داس آخر خروس آخر لباس
ش آخر آش یا آخر گوش یا آخر کفش یا آخر موش
خ آخر نخ یا آخر میخ یا آخر چرخ یا آخر سیخ
ر آخر مار آخر انار آخر شلوار یا آخر بار 

و در ادامه شعر شهر الفبا رو با حرکات ریتمیک اجرا کردن

دویدیم و دویدیم .......خدمتتون رسیدیم
شکر خدا که امروز ......اینهمه گل رو دیدیم
با ادب و متانت ........عرض سلام دادیم
از طرف دوستامون ........چند تا پیام داریم
ما از شهر الفبا..... دعوت شدیم به اینجا
این جشن باشکوه رو..... تبریک میگیم بر شما
امیدواریم همیشه ...خوشحال و خندون باشین
تو جشن زندگی هم ...به شادی مهمون باشین
میخواهیم بگیم الفبا..... کلید هر زبونه
کسی موفق میشه..... که این رمز رو بدونه

و  بلافاصله با تغییر آهنگ اجرای شعر بعدی شروع شد آهنگ این شعر ریتم شاد و محکم و مارش مانند داشت

آ مثل آیینه ها به رنگ آب دریا مثل گل آفتاب که هست تو آسمونا
اَ     اِ    اُ   ایی   او   آ (2)
ب مثل شعر بارون تو دفتر شالیزار مثل گل بنفشه تو با غ سبز بهار
بَ      بِ      بُ    بی    بو     با   (2)
ت مثل تبریک جشن جشن شگفتن ما یا مثل یک تبسم  به روی روشنایی ها
تَ      تِ      تُ       تی     تو     تا (2)
س مثل سیب و سبزه سماغ و سیر و سرکه سفره سبز هفت سین با سمنو و سکه
سَ   سِ     سُ  سی   سو    سا (2)
ش مثل شب که داره تو دامنش ستاره مثل شکوفه سیب که مهمون بهاره
شَ   شِ      شُ    شی    شو   شا (2)
ج مثل جشن امسال پایان کودکستان با خاطرات جالی میریم سوی دبستان
جَ    جِ    جُ     جی      جو     جا (2)
م مثل مهد کودک همه با هم میخونیم ایرانمهر بهترینه اینو همه میدونیم (2)
مَ    مِ     مُ     می     مو    ما (2)
خوشحالم و خوشحالم الفبا رو میدانم حالا دیگه میتونم بنویسم و بخونم (2)
از مربیای خوبم خیلی خیلی ممنونم
از مربیای خوبم خیلی خیلی مم   نو     نم

بعدش شعر خداحافظی از مهد کودک ایرانمهر که با ریتم خیلی خیلی زیبا و قری با حرکان موزون فوق العاده قشنگ اجرا کردند

از مهد کودک که داریم میریم ما........... آموخته ایم مشق و حساب و زبان (2)
خداحافظ مربی خوب من.................. در خاطرم هستی همیشه با من (2)
ای مهد من ای مهد عشق و رویا ........هستی همیشه جاودان پیش ما (2)
خداحافظ                خداحافظ                خداحافظ                 خدافظ
خداحافظ ایرانمهر     خداحافظ ایرانمهر     خداحافظ  ایرانمهر      خدافظ

و اما برنامه آخر کارگاه اول یعنی مهر چهار مراسم اهداء لوح تقدیر بود در حالیکه اسم تک تک بچه ها توسط نازنین جون خونده میشد  و بچه ها بعد از دست دادن به تک تک مربیان که در یک صف ایستاده بودن در انتها خانوم هدایتی رو میبوسیدن و لوحشون رو از ایشون تحویل میگرفتن ....

از سمت راست: تیچر شهرزاد(سرپرست گروه زبان انگلیسی)، مانا جون(سرپرست گروه زبان اسپانیایی)، عمو کیانوش (مربی موسیقی)، سمانه جون (مسئول تغذیه شش ساله ها)، عمو صهبا(مربی موسیقی)، مایسرا ژیلا (مربی زبان اسپانیایی شش ساله ها)، تیچر حسنا(مربی زبان انگلیسی شش ساله ها)، دنیا جون (مربی حرکات ریتمیک و یوگا)، پریدخت جون(کلاغ گیلی ویلی-مربی شش ساله ها)، نازنین جون (سرپرست و سوپروایزر شش ساله ها)

سایر مربی ها در سایر کارگاه ها مشغول نظارت بر اجرای سایر گروه ها بودن از جمله عمو فضلی (مسئول لوحه نویسی و شطرنج بچه ها) خانم هدایتی مسئول آموزه های دینی و مهارتهای زندگی، عمو سالار (مربی اسکیت) و  آتوسا جون (مربی شاهنامه خوانی و شعر و ادب فارسی و ایرانشناسی).....

هانا در حال دست دادن با مربیا از سمت راست: مایسرا ژیلا، سمانه جون، دنیا جون، پریدخت جون(کلاغ گیلی ویلی)، گیتا جون، خانم قریشی، نازنین جون

تیچر شهرزاد، مانا جون، عمو کیانوش، خانم هدایتی، عمو صهبا، سمانه جون، مایسرا ژیلا، تیچر حسنا، دنیا جون، پریدخت جون(کلاغ گیلی ویلی)، گیتا جون، خانم قریشی، 

مربیای عزیز از سمت راست: نازنین جون، سارا جون، خانم انصاری، تیچر شهرزاد، عمو سالار، خانم قریشی، گیتا جون، مریم جون(مربی تنیس و بدنسازی)، مایسرو ژیلا، مانا جون، آتوسا جون،  تیچر حسنا، سمانه جون، تیچر تارا، محمد آقا، آذر جون

بعد از پایان این برنامه بچه ها رفتند در نیم طبقه واحد مهر چهار تا شنلهای فارغ التحصیلیشون رو در بیارن و بعد با بچه های مهر سه جابه جا شدن بعد از جا به جا شدن بچه ها نوبت جا به جا شدن والدین رسید در حالیکه کلاغ گیلی ویلی پشت بلند گو در لابه لای صحبتهای گرم و پندآموز خانم قریشی نازنین با حرفهای بامزه مشغول یجان انگیز تر کردن فضای این جابه جایی بود

مهر سه : کارگاه یوگای کودکان، شطرنج کودکان، برنامه مانور زلزله

برنامه مهر سه با اجرای یوگا شروع شد ضمن اینکه روشنایی دو تا شمع و بوی اود هم فضای اونجا رو حسابی عرفانی کرده بود

بچه ها با ژست سلام یوگا آرام و آهسته از نیم طبقه مهر سه وارد شدن و هر کدوم خیلی با وقار سر جای خود ایستادن و با خم کردن سر به والدین سلام دادن.... برنامه از هانا که نفر اول سمت راستی بود شروع شد اولین حرکت ستاره بود و بعد رومینا نفر آخر سمت چپ ستاره راست رو اعلام کرد و دوباره هانا نفر اول سمت راست ستاره چپ رو اعلام کرد ... اجرای حرکت ستاره از راست به چپ و از چپ به راست به صورت یکی پس از دیگری توسط بچه ها خیلی جلوه زیبایی داشت و بعد به ترتیب حرکت کودک، مار یک، سگ سر بالا، ماهی، گربه، ببر، پروانه، لاک پشت، تنفس توسط بچه ها به صورت هماهنگ انجام شد....

و بعد از اتمام کار یوگا نوبت اجرای مانور زلزله رسید

این برنامه در قالب اجرای دیالوگ راجع به خصوصیات زمین و دلیل وقوع زلزله و کارهای احتیاطی در هنگام وقوع زلزه و بعد از اون به سه زبان فارسی انگلیسی و اسپانیایی توسط بچه ها به ترتیب انجام شد...

محمد رضا: سلام دوستان عزیز ما امروز دور هم جمع شده ایم تا در مورد آشنایی کودکان راجع به زلزله به سه زبان فارسی انگلیسی و اسپانیایی برای تمام کودکان دنیا صحبت کنیم

ریحانه:همانطور که میدانید این کره زمین است زمینی که ما روی آن زندگی می کنیم

دیار: چون زمین نیروی جاذبه دارد به همین علت هر چیزی را به طرف خودش میکشد

ساینا: کره زمین از سه لایه تشکیل شده است پوسته گوشته و هسته

سحر: ما روی اولین لایه یعنی پوسته زندگی میکنیم

آراد: بعضی وقتها زمین میلرزد

هانا: چون زمین از سنگها و خیلی چیزهای دیگه تشکیل شده که انرژی دارند

صبا:وقتی این انرژی ها بخواهند جا به جا شوند یا از زمین خارج شوند زلزله به وجود میاید

بردیا: هر چه این انرژی ها بیشتر باشن لرزش بیشتر می شود و شدت زلزله را بیشتر میکند

رومینا:دستگاههایی اختراع شده است که میتواند شدت و بزرگی زلزله را نشان دهد

هستی: همه ما روی کره زمین زندگی میکنیم به همین علت باید آمادگی مقابله با زلزله را داشته باشیم

امیر حسین: بعد از وقوع زلزله مواظب پس لرزه ها و آماده پناه گیری دوباره باشیم.

 

بعد از این برنامه بچه ها رفتن نیم طبقه دوم مهر سه و آماده شدن برای بازی شطرنج ... این برنامه فوق العاده بود از نظم و هماهنگی و قدرت کارگروهی بچه ها هر چی بگم کمه ...

روی زمین یه صفحه سفید و سیاه شطرنج پهن شد و بعد بچه ها در دو گروه با شنل های سفید و سیاه به زمین شطرنج آمدند هر کدوم علامت مهره خودشون رو به سرشون گذاشتند و آماده بازی شدن

هر گروه یک سرگروه داشت که که در نقش هماهنگ کننده ضمن مشورت با همه بچه ها و گرفتن توافق همه برای انجام یک حرکت فرمان حرکت مهره رو صادر میکرد....سرگروه مهره های سیاه بردیا بود و سرگروه مهره های سفید امیرحسین

جالب اینجا بود که این بازی یک بازی از پیش طراحی شده نبود بلکه بچه ها فی البداهه داشتن شطرنج بازی میکردن اونم با چه تبحری ... قسمت جذاب این بازی این بود که مهر ها با هم مشورت میکردن و تصمیم میگرفتن و اجرا میکردن....

هانا توی این بازی مهره فیل سیاه بود و با تصمیم جمع مهره سرباز سفید رو زد چون وقت کم بود نشد که بازی به انتها برسه و نیمه کاره اعلام پایان داده شد و بچه ها سریع رفتن شنلاشون رو تحویل دادن تا به مهر یک نقل مکان کنن

و اما مهر یک کارگاه

شاهنامه خوانی کودکان و آموزه های دینی و مهارتهای زندگی

بنام خداوند جان و خرد کز این اندیشه بر نگذرد

اول از همه آتوسا جون راجع به برنامه بچه ها درخصوص اجرای هفت خوان رستم شاهنامه فردوسی با برداشت خودشان و به زبان خودشون توضیح دادند و اینکه در طول سال هر وقت هر خوان از هفت خوان رو که برای بچه ها می خواندند بچه ها اون بخش رو تصویر سازی می کردند و هر کدوم از بچه ها تصویرگر یک کتاب هفت خوان رستم به دستان هنرمند خودشون هستند و کتاب تصویر سازی شده توسط بچه ها در انتهای برنامه به والدین تقدیم میشه...و همینطور توضیح دادند که در کنار شاهنامه فردوسی بچه ها با سایر مشاهیر شعر و ادب پارسی از جمله سعدی حافظ مولوی و ... تا حدودی آشنا شدند و گفتند به امید روزی که فرهنگ و هنر پارسی به دست این کودکان زنده نگهداشته بشه.... و بعد برنامه شروع شد

بچه ها: نمیرم از این پس که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام (2)

تصویر خوانی شاهنامه شعر از فردوسی

امیر حسین تورانی: می خوام داستان هفت خوان رستم را از اونجایی شروع کنم که کیکاووس برای بیرون کردن دیوان به سرزمین مازندارن رفت اما از بد روزگار او و سربازانش بدست دیو سپید اسیر شدند و از جادوی او بینایی خود را از دست دادند اما کیکاووس پنهانی کسی را به طرف ایران به سمت زال فرستاد و زال به دلیل کهولت سن پسرش رستم را روانه مازندران کرد و در مورد راه خطرناک هفت خوان به او هشدار داد .. حالا بشنوید از هفت خوان رستم:

هستی: خوان اول نبرد رخش با شیر بیشه:
رستم رفت و رفت تا به بیشه ای رسید گور خری شکار کرد و کباب کرد و خورد و خوابید غافل از اینکه اونجا بیشه شیر بود... یه کم از شب که گذشت شیر آمد و پهلوان خوابیده را دید اول رفت تا رخش را بکشد اما رخش با سم چنان بر سر شیر کوبید که شیر بر زمین افتاد و رستم از سر و صدای آنها بیدار شد و از رخش تشکر کرد و گفت بهتر بود مرا هم بیدار میکردی و خوان اول به پایان رسید

محمدرضا: خوان دوم بیابان بی آب:
رستم و رخش رفتند و رفتند تا به بیابان بی آب رسیدند آنها تشنه بودند و رستم از خداوند یاری خواست ناگهان میشی را در مقابل خود دید و اندیشید این میش باید آبشخوری داشته باشد پس بر شمشیر تکیه داد و بلند شد و میش را تعقیب کرد تا به چشمه ای رسید پس آب خوردند و سیر آب شدند و رستم خداوند را شکر کرد... خوان دوم به پایان رسید.

بردیا و سحر: خوان سوم نبرد با اژدها:
رستم و رخش به راه افتادند تا خسته شدند رستم از رخش خواست که آرام باشد تا استراحت کند اما تا رستم خوابش برد اژدها آمد پس رخش پا کوبید و رستم بیدار شد ولی اژدها  در دل سیاهی شب پنهان شد رستم با ندیدن اژدها از رخش خواست که آرام باشد تا بتواند بخوابد برای بار سوم تا رستم خوابید اژدها آمد و رخش مجدد پا کوبید و رستم بیدار شد اینبار اژدها را دید و با کمک رخش اژدها را نابود کرد و خوان چهارم به پایان رسید

ریحانه و رومینا: خوان چهارم زن جادوگر:
رستم و رخش شب را براه افتادن وقتی خورشید همه جا را روشن رد رستم و رخش در کنار چشمه های به سفره پر نعمتی رسیدند رستم از رخش پیاده شد و به جای تشکر از خداوند لب به گلایه گشود... و گفت خداوندا چرا من تنها هستم و زن جادوگری که اون اطراف بود خود را تبدیل به زنی زیبا کرد و به کنار رستم آمد و رستم از خداند تشکر کرد و زن جادوگر با شنیدن نام خداوند چهره اش سیاه شد و رستم فهمید که او جادوگر است پس او را تعقیب کرد و نابود کرد و خوان چهارم به پایان رسید

ساینا و دیار: خوان پنجم :‌نبرد با اولاد:
رستم و رخش رفتند و رفتند تا به یک چمنزاری رسیدند که محل زندگی دیوان بود و فرمانروای آنجا اولاد نام داشت که تا شنید رستم پهلوان به آنجا آمده با قصد نبرد با او کرد و اولاد گفت ای پهلوان با من مبارز کن رستم طنابش را پرت کرد به گردن اولاد افتاد اولاد خواهش کرد که رستم او را نکشد و رستم قبول کرد به شرطی که اولاد محل زندگی دیوان را به او نشان دهد و قول داد در اینصورت او را فرمانروای مازندران کند و اولاد قبول کرد و خوان پنجم به پایان رسید...

هانا به همراه آراد خوان ششم یعنی نبرد با ارژنگ دیو رو نقل کردن:
رستم و اولاد رفتند و رفتند تا به محل زندگی ارژنگ دیو رسیدند رستم از رخش پیاده شد اولاد را به درختی بست و خودش به آهستگی به خیمه ارژنگ دیو نزدیک شد تا ارژنگ دیو از چادرش بیرون آمد رستم او را با یک ضربه شمشیر نابود کرد و وقتی دیوان فرمانروای خود را افتاده دیدن پا به فرار گذاشتند و وقتی رستم آنان را اینچنین دید به سمت اولاد رفت و  محل زندگی دیو سپید را خواست و اولاد قبول کرد و رستم او را از درخت باز کرد و به راه افتادند و خوان ششم به پایان رسید....

خوان هفتم یعنی نبرد با دیو سفید هم توسط صبا و دریا نقل شد:
رستم و اولاد به راه افتادند تا رسیدند به زندانی که کیکاووس و سربازانش آنجا اسیر بودند دید آنها چشمهایشان نمیبیند و کیکاووس گفت چاره اش خون دیو سپید است و رستم به راه افتاد به سمت غاری که دیو سپید در انجا خوابیده بود رستم رفت به دیو سپید حمله کنه اما دیو سپید بیدار شد و یک سنگ بزرگ را برداشت و خواست بیندازد روی رستم اما رستم با شمشیرش به پای او زد و دیو سپید افتاد و از خون جگر دیو سپید برداشت و به چشماس کیکاووس و سربازان زد و خوب شدند و به ایران بازگشتند و رستم همانطور که قول داده بود اولاد را با اجازه کیکاووس فرمانروای مازنداران کرد و خوان هفتم به پایان رسید

برنامه بعدی مهر سه اجرای شعر شکر نعمت نعمتت افزون کند بود به سرپرستی خانوم هدایتی آموزه های دینی

اول از همه هانا که کنار سبد کلاه ها نشسته بود به عنوان مجری برنامه کلاه بچه ها رو بهشون داد و برنامه شروع شد

هانا: بسم ا.. الرحمن الرحیم اسم نمایش ما هست متشکریم خدایا ..... توی یه باغ سرسبز چندتا دوست مهربون با هم دیگه گل میگفتند و گل میشنفتند اولی گفت:
ریحانه و صبا و بردیا: سلام سلام من سیبم خوشمزه و مفیدم قرمز و سبز و زردم

هانا: دومی گفت:
رومینا و سحر و آراد: اسم منم انگوره وقتی که بچه بودم به من میگفتن غوره یه روزی کشمش میشم نخودچیه مهربون میاد پیشم

هانا: سومی از اون بالا  گفت:
ساینا و  امیر حسین: سلام منم خورشیدم به همتون گرما میدم نور میدم

هانا: چهارمی گفت:
هستی و دیار و دریا: هوهوهو هوهوهو اسمم جناب باده خدای مهربون به من یاد داده میوه ها رو تاب بدم ابرا رو جا به جا کنم درختا رو آب بدم

هانا: پنجمی گفت:
محمدرضا: سلام به باغ زیبا میوه ها رو درختا منم که باغبونم میوه هامو میفروشم و یه پولی در میارم بازم درخت میکارم

هانا: حالا ما چیکار کنیم بچه ها :
همه با هم : میوه های خوشمزه و آبدارو که میخوریم شکر خدا میکنیم چونکه خدا گفته به ما آی مردم  لئن شکرتم لازیدنکم (2) اگه تشکر کنیم قدر چیزایی که داریم بدونیم نعمت فراوون میشه زندگی آسون میشه ملچ و مولوچ ملچ و مولوچ به به از این میوه ها متشکریم خدایا

بعدش خانم هدایتی از برنامه زیبا و جذاب بچه ها تشکر کردند و بچه ها رو دعوت کردند که سرود الهی رو بخونن

نام شعر سرود الهی:
الله و النور السماوات و الارض (2)... خدا نور آسمانهاست.....خدا نور زمین است....خدا بهترین است(2).... یا الاول و یا آخر .... یا حاضر و یا الناظر.....یا الله ادرکنا ..... بگیر دست ما را ....خدا در بوی گل پیداست .....خدا زیباست ....خدا یکتا است.... خدا نوری در قلب ماست(2).... یا الرحمن الراحمین....یا رب العالمین.... یا الله ادرکنا.....بگیر دست ما را الله و النور السماوات و الارض (2)... خداوندا ....مهربانی .....آرام جانی..... در قلب من همیشه میمانی (2)....یا الله ادرکنا..... بگیر دست ما را.....هستی در یادم... از عشقت شادم..... دل به تو دادم...... از غم آزادم .....(یا الله ادرکنا ....بگیر دست ما را )(2)

خانم هدایتی برای تشکر از بچه ها دوتا هدیه به یاد موندنی به بچه ها دادند یکی جلد پنجم کتاب اولی گفت تا پنجمی گفت و دیگه یه سی دی شامل همه شعرهای کتابهایی اولی گفت تا پنجمی گفت

بعد یکی یکی به بچه ها کتاب رو دادند و هر کدوم از بچه ها با کلمات جادویی ممنون متشکرم سپاسگزارم و مرسی و ... از خانم هدایتی تشکر کردن

و بعد بدون برنامه ریزی قبلی یعنی بدون اینکه بچه ها تمرین داشته باشن بصورت زنده یکی از شعرهای کتاب رو انتخاب کردند به کمک بچه ها و مامان باباها اونو اجرا کردن... داستان راجع به "مهارت نه گفتن توسط بچه باهوش بود " و اینکه هرکسی باید خودش باشه و بودش خودش سپاسگزار خداوند باشه....

بچه باهوش داشت میرفت رسید به یه ماهی .....
ماهی گفت: بیا بریم ماهی باشیم شنا کنیم تو دریا
بچه باهوش گفت: نه نه نه من نمیخوام ماهی باشم شنا کنم تو دریا  و بعد رفت و رفت و رفت و رفت تا رسید به یه شیر گنده
شیر گنده گفت : بیا بریم یه شیر گنده باشیم تو جنگل و تو صحرا
بچه باهوش گفت: نه نه نه من نمیخوام یه شیر گنده باشم تو جنگل و تو صحرا ... بعد رفت  و رفت و رفت تا رسید به یک پرنده
پرنده گفت: بیا بریم پر بزنیم به هر کجا سر بزنیم
بچه باهوش گفت: نه نه نه من نمیخوام پر بزنم به هر کجا سر بزنم و بعد رفت و رفت و رفت تا رسید به یک گل
گل بهش گفت بیا بریم گل باشیم کنار بلبل باشیم
بچه باهوش گفت: نه نه نه من نمیخوام گل باشم کنار بلبل باشم و رفت و رفت و رفت تا رسید به یک نخودچی
نخودچی گفت: تو دوست داری چی باشی میخواهی نخودچی باشی؟؟؟؟
بچه باهوش گفت: من دوست همین باشم که هستم یه آدم.... چون میتونم فکر کنم .... بازی کنم ... بخندم ...عمه جونم گفته که مثل قندم .....عمه جون آی عمه جون.... یه شیر میخوام تو فنجون
بعد بچه ها کتابا و سی دی هاشون رو دادن به پدر و مادرا و رفتن که به مهر بعدی منتقل بشن یعنی برنامه اسکیت

مهر دو : کارگاه اسکیت

اول بچه ها با غرور و افتخار گواهینامه های اسکیتشون رو از عمو سالار و خانوم هدایتی گرفتند و بعد رفتند که آماده بشن و کفش و وسایلشون رو پا کنن

بعد عمو سالار توضیح داد که دوره مقدماتی اسکیت بچه ها در مهد شامل آموزش چه حرکاتی بوده: بچه ها با لوازم اسکیت آشنا شدن، یاد گرفتن که خودشون لوازمشون رو بپوشن و دیگه اینکه حرکات اولیه ای مثل آماده باش، وی استنت، داک واک و پرش درجا و ....

بعد از اینکه بچه ها گرم کردن و چند تا حرکت ابتدایی انجام دادن بازی شروع شد در وسط سالن مانع چیدن و بچه ها یکی یکی از میون موانع رد می شدن و در انتها از زیر پل عبور میکردن و بعد از دو دور این حرکت دو گروه شدن و عمو سالار برای هر گروه یک سبد گذاشت و  یه عالم توپ ریخت وسط زمین و هر گروه با کفش اسکیت مشغول جمع اوری توپها شدن ... واقعا صحنه جالبی بود دو بار هم این بازی رو انجام دادن و....

و بعد عکس دسته جمعی و

در اوردن لوازم اسکیت و گرفتن کیسه حاوی خط کش و استیکر تبلیغاتی بستنی و میهن و نوید خوردن بستنی در انتهای برنامه

و بعد چیده شدن میز آش و رفتن بچه ها به نیم طبقه برای صرف آش رشته خوشمزه با موزیک متن "چه خوبه آش رشته با یک نان برشته کمی کشک و کمی آب یه دست کاسه و بشقاب شده شام شب ما و ...."

اینم دو تا عکس از آموزشهای ترافیک که به بچه ها داده شده

اینم مراسم آش خوری بچه ها
 

عکس یادگاری بچه ها:
سحر ، ریحانه، صبا، ساینا، هانا

الوعده وفا بستنی خوردن در حیات مهد با تشریفات تبلیغاتی میهن ... بادکنک و لیوان و ....

 خدایا، شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار، دستان یاری رسان، برای همه آن عشق و محبت

و چیزهائی شگفت انگیزی که دریافت کردم

شکر برای تمام گلها و ستارگان، برای فرزندان و عزیزانی که دوستاشان دارم و دوستم دارند.

خدایا، تو را شکر می گویم برای تنهائیم، برای شغلم، برای مسائل و مشکلاتم، برای تردیدها و اشکهایم،

چرا که همه اینها مرا به تو نزدیکتر کرد.

 

تنها از تو می خواهم:

آنقدر به من ایمان عطا کنی تا در هرآنچه بر سر راهم قرار می دهی تو را ببینم و خواستت را.

آنقدر امید و شجاعت تا نومید نشوم

و آنقدر عشق و محبت ... هر روز بیش از روز قبل عشق نسبت به خودت و آنان که در اطرافم هستند.

پروردگارا، به من بردباری، فروتنی،

و تسلیم و رضا عنایت فرما

خدایا، مرا آن ده که مرا آن به ،

و آنچه را که نمی دانم چگونه از تو بخواهم

پروردگارا، به من قلبی فرمانبردار، گوشی شنوا، ذهنی هوشیار، و دستانی ساعی عنایت فرما

تا بتوانم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال برایم خواسته ای بدیده منت بپذیرم.

خدایا، بر تمام عزیزانم برکت و بهروزی عطا کن، و صلح و دوستی و آرامش بر قلوب انسانها حاکم گردان .

آمین یا رب العالمین