هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور
ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٩  کلمات کلیدی:

با صدای هانا از خواب بیدار شدم به آرامی از اتاقش صدا میزد بابا.......... بابا..........آب میخواست ... عزیز دل با ملاحظه نازنینم میدونه وقتب نیمه شب از خواب بیدار بشم بد خواب میشم و دیگه خوابم نمیبره برای همین بهداد رو صدا میزنه ....ولی چه فایده بالاخره بد خواب شدم .... از ساعت دو بیدارم کلی سعی کردم توی تخت بمونم بلکه خواب دوباره بیاد ولی فایده نداشت ... فکر کردم با وجودی که حس نوشتن ندارم بیام و چند خطی گزارش بدم شاید چشمام خسته بشه که با خوندن چند تا از پستهای دوستان بیشتر و بیشتر انرژی گرفتم ...

چقدر حساس شدم تازگیها یعنی بیشتر از همیشه و چقدر خانوم تر شده تازگیا یعنی بیشتر از هر وقت... چقدر خسته هستم تازگیا یعنی بیشتر از همیشه و چقدر پر انرژی شده تازگیا یعنی بیشتر از هر زمان...

دخترم گلم خانومم دیگه اونقدر بزرگ شده که یواش یواش داره لقب بچه مدرسه ای رو یدک میکشه ... دغدغه داشتن یه دختر کوچولوی مدرسه ای دغدغه قشنگ و البته یه کمی نگران کننده شده برام...

حضورش توی فضای مدرسه .... کلاسای بزرگ و شلوغ... اینکه توی مهد امسال شکل حروف رو یاد نگرفتن یعنی خواندن بلد نیستن فقط با اصوات کاملا آشنا شدن و اینکه توی مدرسه به مشکل بر نخوره...

دغدغه گرفتنش از مدرسه و نگهداریش بعد از اون... مرخصی بدون حقوق یا...نیمه وقت شدن یا... نوبتی بچه ها رو گرفتن یا... مزاحم مامان بزرگا شدن.... رفت و برگشت راه طولانی تا اداره...

پر کردن برنامه های آموزشی بعد از ظهر در دوران مدرسه هم خودش معضل دیگه ایه ... علایق هانا و الزامات این زمونه .... کلاس زبان انگلیسی ادامه دادن آموزش زبان اسپانیولی ... موسیقی که خیلی دوست داره... نقاشی که عاشقشه ... ورزش که برای هماهنگی جسم و روح و ذهنش خیلی مهمه.... برنامه های تفریحی که جای خودشون لازمه......واااای برای روابط اجتماعی وخانوادگی هم وقتی میمونه؟؟؟؟

گرونی این روزها ....افتادن هزینه ها روی نمودار صعودی و تنگ تر شدن عرصه زندگی... بی توجهی و بی توجهی و توقع و سو تفاهم و...

همیشه اعتقاد داشتم که با قدم گذاشتن توی راه راه خودش شکل میگیره حالا بی صبرانه منتظرم که مهر از راه برسه و این مسیر مبهمی که پیش رو دارم چهره شفاف و نورانی خودش رو بهم نشون بده....

شنبه هفته پیش صبح زود با بهداد هانا گلی رو بردیم پاستور واکسن شش سالگیش رو زد اونقدر خانوم و شجاع بود که واقعا متعجب مونده بودم این دختر کوچولوی من خیلی وقته بزرگ شده...یه سوزن این دست یکی اون دست چند قطره روی زبان وااای حالا این بدن کوچولو با اینهمه میکروب چطور باید هماهنگ کنار بیاد.... خوشبختانه تب نکرد یعنی از ساعت اول استامیفون دادم البته بگذریم که بعدش بنا به جبر روزگار بهداد بردش مهدکودک... یکی از بازوهای گلکم حسابی دردناک بود... از مهد زنگ زدن که اگه لازمه کمپرس کنن براش ظهر مامی رفت و از مهد گرفتش ... به محض رسیدن خوابیده بوده ... شب هم دور دستش پتو برقی پیچیدیم و خوابید... الهی شکر واکسیناسیون تکمیل شد...

دخملی کامل کرال سینه شنا میکنه مربیش توصیه کرد حتما ادامه بده میتونه خیلی موفق باشه توی این زمینه...

توی تنبک زدن تم رو هفته پیش یاد گرفتن... چسبوندن انگشتای دست راست به هم و شبه کاسه ساختن و ضربه همون جا که راست رو میزنن... امروز مربیش میگفت هانا یه جوری تم میزنه انگار ده ساله تنبک دستشه....

توی اسکیت خیلی تعریفی نداره هرکسی را بهر کاری ساخته ان....از این ماه برنامه اسکیت قراره با یک ورزش دیگه جایگزین بشه... یه ورزشی که در واقع خودم دوستش دارم و میخوام کنارم باشم تا خودش چقدر علاقه نشون بده... آرمیتا و مامان گلش هم پایه ان... میخوام دوباره تای چی رو شروع کنم شاید برای روحیه ام بد نباشه...

دیروز تولد مامان گلم بود قبلش مهد کودک آخرین جلسه هماهنگی پایان پیش دبستانی بعدش رفتیم پارک هانا بازی کرد و بعدش رفتیم خونه مامان جونم.... سایه و حسین هم اومدند و البته بعد از مدتها دلسا خانوم نخودی رو دیدیم یعنی بالاخره یاد گرفتم بزرگ بشم و کنترل احساساتم دستم باشه جلوی هانا بغلش نکردم.... معلوم بود دخترک حساسه....

درمجموع خیلی سرحال نیستم.... همه چی خوبه مثل قبل ... ولی خوشحال نیستم... از خودم راضی نیستم ... انگار امسال یه جورایی برام خالیه از همدلی و پر شده از ... پارسال خیلی خوب بود اما امسال....

....... دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور .....