هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

فایتر خرچنگی
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤  کلمات کلیدی:

چهارشنبه رفتم جلسه دکتر مقدم بهداد که نیامد چون معتقده حرفهای دکتر مقدم خیلی تکراریه و چیز زیادی به دانسته هاش اضافه نمیکنه .... خودم هم یه دنیا کار توی اداره داشتم و عروسی هم دعوت داشتیم خلاصه کلی با زحمت راس ساعت خودم رو رسوندم مهد... کل حرف دکتر مقدم این بود که هانا بچه توانمندی است فقط تازگیها خیلی بازیگوش شده و با مدام با دوستاش صحبت میکنه و به نوعی تمرکز نداره... این مسئله دو حالت داره یا این شیطنت مانع از یادگیری میشه که خوب درمورد هانا صدق نمیکرد یا به دلیل یادگیری سریع مطالب براش خسته کننده میشه و شروع میکنه به شیطنت که بعدها ممکنه توی مدرسه براش ایجاد اشکال کنه... به هر حال باید بتونه سر کلاسهایی که براش جذابیتی هم نداره در کمال حوصله به مطالب گوش بده...

منم از دکتر خواهش کردم که راههایی برای تقویت تمرکز پیشنهاد بده که بحث رو کشید به این گله که توی صفحه اول پیک نوروزی امسال مطالبی در اینخصوص گذاشته بودن که متاسفانه هیچ کدام از والدین مطالعه نکردن... حالا فکرش رو بکن خودشون که این مطالب رو گرد آوری و تنظیم کرده بودن حتی یه مورد هم به خاطر نداشتن چه برسه به والدینی که این مورد براشون تا اون زمان مسئله نبوده...

خلاصه بعد از جلسه آماده شدیم و بالاخره رفتیم عروسی... به منکه خیلی خوش گذشت ولی برای هانا بیشتر خسته کننده بود چون از ساعت خواب شرمان که بگذره دنیا تیره و تار میشه...

پنج شنبه کلاس شنا کنسل شد و خودمان هم کلاس اسکیت رو کنسل کردیم و به رتق و فتق امور منزل مشغول شدیم... ساعت هفت و نیم برای تالار هنر بلیط رزرو کرده بودم که از ساعت پنج هانا شروع کرد به غر زدن که پس کی میریم پس کی میریم از اونجائیکه اس ام اس نمایش دختر انار هم چپ و راست برام میومد فکر کردم زودتر بریم و هر دو نمایش رو ببینیم بالاخره راه افتادیم و بعد از رسیدن به محل کاشف به عمل اومد که هنوز نمایش الاغ بی دم روی صحنه است... هانا هم که خیلی از نمایشه خوشش اومده بود خواهش کرد یه بار دیگه بریم ببینیم و اینطوری بود که برای بار سوم رفتیم دیدن این نمایش. جالب اینجا بود که اونروز فیلمبرداری هم داشتن و دیگه بازیگرها سنگ تموم گذاشتن بطوریکه هانا گفت مامان میشه همیشه تماس بگیری و ببینی کی فیلمبرداری دارن اون موقع بیاییم دیدن نمایشها...

اما نمایش پریماه در آسمان هم دیگه آخر نمایش بود از داستان آموزنده و گریم و لباس شاد و عالی بازیگرها و طراحی صحنه و تنوع در تغییر صحنه ها و مثبت بودن داستان و تلسط بازیگرها روی اجرای نقش و دیالوگها... همه و همه نشون از یک کار قوی و کامل داشت... داستانش از این قرار بود که پریماه یک دختر تنها بود که با یک کلاغ و درخت پیر دوست بود در یک روز برفی با ساختن یک آدم برفی یک دوست جدید پیدا میکنه که سرتا سر زمستون رو باهاش سرگرم میشه بطوریکه دوستش کلاغ هم کم کم بهش حسودی میکنه داستان اینطوری ادامه پیدا میکنه که کلاغ خبر از اومدن بهار میده که به آب شدن آدم برفی یعنی بهترین دوست پریماه منجر میشد و به این ترتیب پریماه حسابی دلگیر میشه و با ناراحتی کنار آدم برفی خوابش میبره و در خواب سفرش به آسمان برای دیدن خورشید و باد و پری براوردن آرزوها شروع میشه و دست آخر متوجه میشه اگه همیشه زمستون بمونه چه بلایی سر زمین میاد و با جادوی پری آرزوها جای آدم برفی یک بوته گل رز سبز میشه و دوستی پریماه با بوته گل رز ادامه پیدا میکنه...

 بعد از نمایش من و بهناز جون رفتیم و از بازیگرها تشکر کردیم ....قسمت هیجان انگیزش اینجا بود که هانا به کتاب مصوری که درمورد کیهان و سیارات در نمایشگاه نجوم گرفتیم خیلی علاقمند شده و هر شب دو صفحه از اون رو براش میخونم و درموردش صحبت میکنیم و بخشی از این نمایش هم تشریح روز و شب و گردش زمین به دور خورشید و تغییر فصل ها بود که برای هانا حسابی جذابیت داشت....

صبح جمعه طبق قولی که به دختری داده بودم دوباره رفتیم نمایشگاه گل و گیاه تا اون کیتهای کشاورزی رو براش بخریم... ظهر هم استخر داشت... بعد از ظهر با پدرش رفتن برای مامی کادو خریدن و ...

شنبه هم بعد از اداره تنهایی رفتم نمایشگاه کتاب جالب اینجا بود که کنار در ورودی یه جای پارک پیدا کردم و اون ساعت خیلی هم شلوغ نبود خلاصه با سرعت کتابهایی که درنظر داشتم رو خریدم... بیشترین خریدم از انتشارات نسل نو اندیش بود که پشت کتابهاش توضیحات مختصری در مورد پیام داستان کتاب هم نوشته شده بود...و البته کلی کتاب درمورد تقویت تمرکز و ... خجالت

بعدش هم رفتیم دیدن مامی و به جا آوردن مراسم روز مادر و با سرعت شیف کردیم برای دیدن مامان مهین و خلاصه شام خونه مامان گلم بودیم وقتی رسیدیم خونه هانا از خستگی ولو شد....بالاخره با هزار زحمت حاضر شد و ساعت نه و نیم با تاخیر خوابید.

نمیدونم آیا همه فایترها تاریکی و سکوت را دوست دارند یا این فایتر ما دچار افسرگی شده که همیشه توی لاک خرچنگی در حال استراحت است و با اصرار هم علاقه ای به بیرون آمدن ندارهمتفکر

 اینم از سبزی کاشتن افسانه ای ما- ریحون و شاهی