هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

پایان دوره بلز و فلوت و درس اول تنبک
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧  کلمات کلیدی:

اول از همه بگم مجموعه ده جلدی اسمش هست داستان های دبستانی (شامل ده تا کتاب به نامهای "خیلی بزرگ، گربه های تپل، موش صحرایی، یو هو هو، وینی نامرئی، قورباغه نگهبان، گل طلایی، ‌داینا سور چیپس خوار" نشر پیدایش، روش هانا برای گوش دادن به قصه ها جالبه شبها موقوع خواندن داستان براش اصرار داره که یه جوری بنشینم تا تصاویرش رو نبینه بعد از اتمام خوندن، کتاب رو میگیره و تصاویر رو با قصه مقایسه میکنه و تطبیق میده...

جمعه بعد از استخر با فرنوش و مامانش رفتیم باشگاه شماره دو بچه ها کلی بازی کردن نقاشی کشیدن بهداد هم در همایش مثبت اندیشی که برپا بود شرکت کرد و ... شام خوردیم و با شدت پیدا کردن بارندگی برگشتیم خونه....

اما در مورد شنا باید بگم این ترم دخملی داره کرال سینه یاد میگیره این جمعه هفتمین جلسه بود و دست کرال به همراه نفس گیری رو یاد گرفتن و دارن تمرین میکنن فکر کنم تا آخر این ترم یعنی هفت جلسه دیگه کرالشون به امید خدا تکمیل بشه ... البته دست قورباغه و کرال پشت و همینطور شیرجه رو قبلا بلد بود ... فقط دلم میسوزه چون دوباره کم و بیش سرفه هاش شروع شده تازه هوا گرمه و استخره با حداقل کلر ممکن ولی هر جور حساب میکنم بالاخره این آلرژی همراهشه و نمیشه از علایقیش چشم پوشی کنه کما اینکه توی این دوسال با وجود همه اصراری که داشت و دلش برای آب تنگ میشد از بردنش به استخر طفره رفتم...

اسکیت هم که به قول خودش عاللللللللللییییییه همش منتظره که حرکات پایه تموم بشه و بره سراغ حرکات نمایشی....برای ایجاد فضای بازی دخملی توی خونه هرازگاهی یه کم تغییر دکور می دیم یعنی فرشها جمع میشه و عسلی بین مبلها هم که به کل به گوشه منتقل شده....

از باغبانی در منزل هم بگم که در حال حاضر یکی از سرگرمیهای روزانه اش شده و بخشی از روزش رو بهش اختصاص میده. یک ماه پیش به همت خود دخملی ریحون و شاهی توی یه گلدون کوچیک کاشته شد که به دلیل تراکم بذرها در یک محل کوچیک نتیجه بیشتر به سبزه عید شباهت پیدا کرد بگذریم که بوی ریحون با وجود کوچیک موندن برگ ها آدم رو مست میکنه.... جمعه در دور دوم تجربه باغبانی گلدون مخصوص و پوکه و خاک خریدیم و بذرها را مطابق آموزش، در فاصله دو سانتی هم کاشتیم ... ولی هنوز برای رویت جوونه ها خیلی زوده...

شنبه هم با مامی رفته گلخونه عمو شهروز و مامی به عنوان جایزه پایان دوره بلز و فلوت یه گلدون گل خیلی خوشگل براش خریدن ....

همه این فعالیتهای باعث نشده که از رسیدگی به ماهی های آکواریمش غافل بشه یعنی صبح به صبح با این آهنگ که"هانا جون هانا گلی جون پاشو مامان صبح شده هوا روشن شده خورشید خانوم بیدار شده پاشو مامانم ماهی ها دون میخوان گلدونا آب میخوان مامانم بغل و بوس میخواد" میپره و منو میبوسه و روز آغاز میشه ... اول به ماهی غذا میده یه کمک هم گلدونا رو آب میدیم بعد میره سراغ کارهای صبحگاهی ...

و اما امروز رفتیم بالاخره هانا رو مدرسه ثبت نام کردیم بچه ها توی حیات بزرگ مدرسه احساس آزادی رو تجربه کردن اونقدر از اینور به اونور دویدن که نگو ... هانا به عادت همیشه دنبال گرفتن پرنده ها بود... شکیبا محو تماشای طناب بازی بچه هایی که برای زنگ ورزش پایین بودن شد. یه هستی مشغول شیطونی و بدو بدو و اون یکی ضمن اینکه حواسش پی مامانش توی دفتر مدرسه بود محیط رو شناسایی میکرد....خلاصه خوان اول گذشت و هر چهار تا بچه توی مدرسه ثبت نام شدن....

امروز بالاخره آخرین جلسه دوره بلز و فلوت بود و بچه ها آخرین اجرای گروهیشون رو داشتن. آهنگ گل پامچال رو به زیبایی اجرا کردن... شیما جون معتقد بود نواختن این آهنگ به دلیل مکث هایی که داره  کار ساده ای نیست و از اجرای بچه ها خیلی راضی بود بعدش بچه های لوح پایان دوره رو تحویل گرفتن و به قولی فارغ التحصیل شدن.... هانا وقتی به عادت همیشه عجله داشت بره دور حوض برای بازی لوحش رو داد به من و گفت مامان از فارغ التحصیلیم خوب مراقبت کن...

گل پامچال گل پامچال بیرون بیا بیرون
فصل بهاره عزیز موقع کاره
شکوفانه شکوفانه  غنچه وا شده، غنچه وا شده
بلبل سر داره    عزیز دل بی قراره
(بیا دست بدست بدیم دانه بکاریم
فصل بهاره عزیز موقع کاره )2

خوشحالی پایان دوره از یک طرف و غم ندیدن بچه ها دور هم از طرف دیگه یه تضاد غیر قابل وصف توی دلم ایجاد کرده بود در مجموع باید بگم دلم گرفت خیلی.....فکرش رو بکن دو سال تموم هر یکشنبه بعد از ظهر با بچه ها و مامانا بودن تموم شد بازی دور حوض دلفینی تموم شد... بهونه دیدن خیلی از دوستای خوب که دست بر قضا حضور سبزشون اونجا توی همین ساعت بود تموم شد... ولی خوب مگه زندگی غیر از اینه.... خوشحالم که از اینکه هانا بچه عاطفی نیست و به چیزی دلبستگی پیدا نمیکنه...

بعد از کلاس بچه ها یک ساعت دور حوض بازی کردن و بالاخره ساعت هفت هانا رضایت داد بریم خونه ... با توجه به اینکه بهداد هم امشب کشیک بود و شام هم نداشتیم با هانا مادر دختری رفتیم جیگرکی محل و از خودمون پذیرایی کردیم ...

 

فکر کردم برای علاقمندان به تنبک دروسی که هانا طی این دوره دریافت میکنه رو ثبت کنم شاید استفاده بشه

کتابی که برای تنبک کار میکنن اسمش هست "لطف تنبک" نوشته "لیلا حکیم الهی" این کتاب بیشتر برای آموزش ریتم موسیقی به بچه هاست....

درس اول مربوط میشد به شناخت علامت دست راست و چپ و نحوه قرار دادن تنبک روی پا بطوریکه وقتی دستها را بالا میگیریم تنبک نیفته.... شل بودن انگشتها هنگام ضربه زدن، راحت بودن بقیه بدن، طبیعی بودن تنفس و نیز توجه به عکس العمل پوست تنبک که دست را بر میگرداند از نکات مهم قابل نوجه است...

ابتدا باید کودک روی یک صندلی که پاها از ناحیه زانو با زمین زاویه نود درجه میسازه راست بنیشنه بطوریکه یه کمی جلو نشسته باشه و به پشتی صندلی تکیه نده.... بعد پا ها باید به اندازه عرض شانه باز بشه و پای چپ از ناحیه پاشنه به پایه صندلی تکیه داده بشه بطوریکه یه کمی از پای راست بالاتر بیاد و بعد قسمت شیپوری تنبک روی ران پای چپ گذاشته میشه و دهانه آن با زاویه 45 نسبت به افق روی پای راست ثابت میشه در این حالت اگر تنبک درست روی پا قرار گرفته باشه با برداشتن دستها نمیفته... علامت دست راست هشت و علامت دست چپ هفته ...

اولین آهنگی که یاد گرفتند این بود

راس راس راس راست     چپ چپ چپ
گاهی روز و                    گاهی شب
چپ چپ چپ چپ           راس راس راست
بر عکسش هم              در اینجاست
یکی هشت و                یکی هفت
یکی آسان                    یکی سخت
هفتم چپ شد             هشتم راست
درس امروز                  این دو تا ست

خیلی دلم میخواد عکس بزارم خصوصا اینکه خودم هم پست بدون عکس دوست ندارم ولی اصلا بخت باهام سازگار نیست وقتی قیف هست قیر نیست وقتی قیر هست قیف نیست وقتی قیف و قیر هستند من نیستم....نیشخند فعلا کابل هست دوربین هست منم هستم ولی نرم افزار نصب نیست و بهداد هم نیست...ناراحت