هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

معضلی به نام کلاس شیشمی
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤  کلمات کلیدی:

دیروز بعد از مهد رفتیم پارک، وقتی ما رسیدیم علی و شکیبا هم اونجا بودن و چند دقیقه بعد هم هستی رسید خلاصه تیم چهار نفره ایران مهر پارک رو گذاشتن روی سرشون...

به مامانا پیشنهاد دادم یک کتابخانه خودگردان کودکانه برای بچه ها راه بندازیم و بصورت گردشی کتابهای بچه ها رو باهم عوض کنیم... یه مجموعه کتاب نسبتاَ طنز ده جلدی هم برای هانا خریده بودم که بین بچه ها تقسیم کردیم و قرار شد تا هفته دیگه بخونن و برگردونن... جالب اینجا بود که کتاب اولی رو که داده بودم به شکیبا و همونجا شروع کردم بخونم ، اسم شخصیت اول داستانش هانا از آب دراومد...

مامان شکیبا معتقده مدرسه سیدالشهدا خیلی شلوغه و یک مدرسه دولتی نزدیک خونه خودشون رو پیشنهاد داد به اسم شهدای معلم که دسته جمعی اسم بچه ها رو اونجا بنویسیم... امروز صبح اول وقت رفتیم باهم مدرسه شهدای معلم توی سازمان برنامه رو دیدیم ثبت نامش شروع شده بود... مدرسه فضای سر سبزی داشت ولی پر از پیچ و خم و گوشه کنار بود که به نظرم کنترل بچه ها رو مشکل میکنه... ضمن اینکه تعداد بچه ها توی کلاس ها همون حدود چهل نفره... به هر حال منکه منصرف شدم بهترین گزینه همونه که بود....اما یه معضل پیش اومده به نام سال ششمی ها که از شانس ما امسال باید این طرح مسخره اجرایی میشد ... به این ترتیب دبستانیها فارغ التحصیل پنجمی ندارن بنابراین برای پذیرفتن ورودی های کلاس اول محدودیت بیشتری روی محدوده محل زندگی و غیره قائل میشن....

از مامان بهداد خواهش کردم یه سر به مدرسه سید الشهدا بزنه و خبر بگیره که از کی ثبت نام دارن...

وقتی رسیدم مهد  نازنین جون رو دیدم که داره با بعضی از مامانا حرف میزنه  منم به عادت همیشه که دلم نمیخواد توی موضوعی که بهم مربوط نیست سر بکشم گوشه ایستادم البته طبق صحبتهای جسته گریخته هانا و بعضی از مامانا از موضوع فوق سری به اسم مانور زلزله مطلع بودم که طبق معمول نورچشمی ها برای اجرای حداقل در دور اولش انتخاب شدن بنابراین اصلا جلو نرفتم... نازنین جون بعد از اتمام کارش با مامانا با خوش رویی فوق العاده زیاد اومدن طرف من و از اینکه هانا صحبت کردنش برخلاف گذشته خیلی بهتر شده و بلند سلام میکنه و ... تعریف کرد و بعد یک وقت جلسه برای چهارشنبه هفته دیگه با من ست کرد.... ظاهرا با تک تک والدین بچه های شش سال که آخرین ماه های حضور در مهد کودک رو سپری میکنن جلسه میزارن تا درمورد نقاط قوت و ضعف و همینطور پیشرفتهای بچه ها صحبت کنند...اینم یه کار ارزشمند دیگه است که باید بابتش از خانم هدایتی سپاس گذار بود....

بعد از مهد با هانا رفتیم پارک و هستی و مامانش هم بعد از ما رسیدن... خلاصه کلی درد و دل و صحبت و پیاده روی دور پارک و کلی بازی و شیطنت و شادی بچه ها....

بعدش هم به مناسب روز معلم رفتیم برای مامی یه کادو کوچولو به سلیقه دختری خریدیم که بریم دیدنشون ...فردا یه روز دیگه است....