هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

آخ از وقتی که نادیده گرفته میشیم
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱  کلمات کلیدی:

سلام سلام سلاااااااااااااااااااااام

وای چه کیفی داره دو دستی تایپ کردن مثل خود زندگی میمونه اینطوریه که آدم قدر آفیت بیشتر میدونه ها ...

خوب از کجا شروع کنم.... اول از همه بزارین از امروز و دیروز بگم که بچه ها توی مهد عکس داشتن یعنی قرار بود لباسای فرمشون رو بپوشن و عکس یادگاری بگیرن ... نمیدونم این از غرورمه یا لجبازی با خودم ولی هر چی هست باعث یه ماجرای تازه شد.... سه شنبه هفته پیش بعد از مهد هانا رو بردم پارک اونجا بود که یکی از همکلاسی هاش به اسم علی رو با مامان گلش دیدیم مامان علی گفت امروز نازنین جون گفته علی یکشنبه لباس جشن رو بپوشه که عکس دارن... من با تعجب گفتم ولی من دیروز نازنین جون رو برای گرفتن پرونده هانا دیدم اتفاقا درمورد تحویل دادن لباسای جشن هم سئوال کردم ولی چیزی از عکس نگفت... پیش خودم فکر کردم شاید بچه ها رو گروه بندی کردن و یکشنبه نوبت عکس هانا نیست... این گذشت تا شنبه که رفته بودم دنبال هانا تا اومدم به مسئول دفتر خودم رو نشون بدم تا هانا رو صدا کنه پریدخت جون در فنری رو باز کرد به هم سلام کردیم و شروع کرد با پدر ایلیا صحبت کردن که پسر گلم فردا لباس جشنش رو بپوشه که عکس یادگاری داره و.... منم محترمانه در فنری رو براشون نگهداشته بودم و منتظر موندم تا صحبتشون تموم بشه و تازه موفق بشم اسم و فامیل هانا رو به مسئول دفتر که این روزا فرد ثابتی هم نیست بگم... اینجا بود که مطمئن شدم قرار عکس حتما برای پسرا است چون اگه خبری بود حداقل پریدخت جون وقتی داشت توضیحات مبسوطشون رو به پدر ایلیا ارائه میدادن یه نیم نگاهی هم به من می کرد... توی ماشین به هانا گفتم پریدخت جون به بابای ایلیا گفت فردا لباس جشن رو بپوشه ولی به من چیزی نگفت. هانا هم گفت فکر کنم ما هم عکس داشته باشیم.... با اطمینان گفتم نه مامان جون اگه شما هم عکس داشتین حتما پریدخت جون به من میگفت.... وقتی رسیدیم خونه شک کرده بودم و این فکر که زنگ بزنم و از دفتر مهد برسم از ذهنم گذشت ولی اعتراف میکنم از اینکه نادیده گرفته شده باشم و یا فراموش شده باشم یا بهمون اهمیت نداده باشن حرصم گرفته بود برای همین زنگ نزدم حتی میتونستم به مامان شادان یا مامان هستی ها یا حتی مامان شکیبا زنگ بزنم ولی بازم زنگ نزدم... اسمش رو لجبازی بزارم یا غرور بی جا یا هر چی نمیدونم ولی اصلا نمیخواستم باور کنم که بهم نگفتن و این باعث شد که به ندای ته دلم گوش ندم... فقط لباسای هانا رو آماده کردم و توی کیسه گذاشتم و توی کمد یه جای مشخص گذاشتم که اگه لازم شد دم دست باشه.... بعدش هم با هانا و بهداد رفتیم برج میلاد که قولش رو خیلی وقت بود به هانا داده بودیم ... اون بالا که خیلی خوش گذشت و فوق العاده بود حس غرور ملیم هر دفعه که میرم بالا برج قلمبه میشه بگذریم ....

دیروز یعنی یکشنبه صبح رسیدیم مهد که سارا جون  با تعجب پرسید هانا لباس جشن نپوشیده؟؟؟؟ گفتم کسی چیزی به من نگفت... سارا جون از نازنین جون که توی دفتر بود سئوال کرد و نازنین جون گفت که دیروز پایین نیومده و اومد جلو و به من گفت که به هانا گفته بودیم و اینکه یه بچه شش ساله باید بتونه پیامش رو برسونه.... منم اولش حسابی عصبانی بودم گفتم نه هانا چیزی نگفت بعدش مکالمه و اشاره ضعیف و نه چندان محکم هانا توی ماشین یادم اومد و برای نازنین جون شرح دادم و همینطور ماجرای دیروز پریدخت جون رو هم تعریف کردم که باعث شد به اشتباه بیفتم.... دردسرتون ندم خلاصه اینکه نازنین خواهش کرد بریم خونه لباسش رو بیاریم..... حسابی دیر شده بود گفتم نه مهم نیست اشکالی نداره... نازنین جون گفت عکس دسته جمعیه و مجدد خواهش کرد بریم لباسش رو بیاریم... گفتم آخه موهاش وحشتناکه روز روزش که حمام میره براشینگ میشه آخرش توی همه عکساش موهاش توی صورتشه حالا که دیگه هیچی... اون بنده خدا هم گفت خودمون موهاش رو درست میکنیم... اینطوری بود که با بهداد برگشتیم خونه و لباس رو آوردیم مهد و ساعت نه هم رسیدم اداره... و جالب اینجا بود که امروز هم قرار بود دوباره با لباس فرم برن تا باقی عکسها گرفته بشه ... منم که از روزیکه حرف عکس شده بود تصمیم داشتم روز قبلش ببرمش آرایشگاه تا موهاش مرتب بشه و ... حسابی خورده بود توی ذوقم طوریکه روز دوم فقط بردمش حمام و موهای نرم بدون حالتش رو خشک کردم و یه براشینگ نصفه نیمه و فرستادمش مهد....

کجای این ماجرا عجیب بود؟؟؟ اول اینکه من اونقدر انضباط و دسیپلین و نظم و ترتیب توی این مهد دیدم که اصلا باورم نمیشه در مورد مسئله ای مثل این اشتباه رخ داده باشه... اینجا جایی بود که همیشه اجرای رویکرد و روند یکسان حرف اول و آخر رو میزد پس باورم نمیشه به بعضی از مامانا حضوراً تاکید کرده باشن که لباس بپوشن ولی بعضی ها باید خود بچه ها پیام رو برسونن.... کما اینکه از روی کنجکاوی بعدش با بعضی دیگه از مامانا تماس گرفتم و نمیدونم چطوره که اتفاقی به همه اونها حضورا گفته شده بود که بچه عزیزشون عکس داره.... چطوره که برای یک جلسه حضور تک تک والدین قبول زحمت میکنن و شرف یاب میشن پایین و خبر میدن... اونم نه یکبار بلکه هر مربی مرتبطی که شما رو ببینه.... چطوره که برای تحویل پرونده تک تک والدین رو طبقه بالا میبرن و امضا میگیرن و توضیحات شفاف ارائه میدن و... هزار تا چطوره دیگه... کاش این احساس بد یه جوری از بین میرفت...همش با خودم فکر میکنم درسته که هانا از بقیه همکلاسی هاش دیرتر به این مهد ملحق شده ولی اینکه دلیل نمیشه که اینطوری برخورد بشه.... فقط از خدا میخوام که این اتفاق فقط یک اشتباه بوده باشه نه تبعیض یا چیز دیگه ....

راستی دو تا خبر دیگه اول اینکه یکشنبه هفته دیگه جلسه آخر کلاس فلوته و بچه ها الان کاملا نت ها رو میشناسن میتونن شکلش رو بخونن و بکشن و قراره هفته دیگه آهنگ گل پامچال رو اجرا کنن و لوح پایان دوره رو بگیرن... دیگه اینکه هانا رو کلاس تنبک ثبت نام کردم و دخملی با عشق فراوون آموزش تنبک رو با مربی که میخواستم شروع کرد... تنبکش رو هم خیلی دوست داره و توی خونه از خودش دورش نمیکنه...

جمعه صبح بهداد عزیز من و هانا رو رساند پارک پرواز سالن شهید لشکری دیدن مسابقه اسکیت فوق العاده بود اونقدر هیجان زده شده بودم که گریه ام گرفته بود تمام مدت تپش قلب داشتم با هر پرش بچه ها منم میپریدم البته هانا هم رفت روی بالاترین سکو نشست و با هیجان مسابقه رو دنبال میکرد .... فرنوش و بهناز جون هم یکساعت بعد از ما رسیدن ولی چون هانا و فرنوش ساعت دوازده کلاس شنا داشتند دیگه یازده و نیم با وجود اعتراض دخملی اومدیم بیرون و رفتیم استخر... از اونجائیکه گچ دستم رو هم باز کرده بودم خودم هم پریدم توی آب و یه فیزیوتراپی و آب درمانی عالی داشتم..

بعدش قرار بود به مناسبت روز جهانی نجوم بریم بام تهران بنابراین ناهار هانا رو برده بودم استخر و همونجا عدس پلوی مورد علاقه اش رو خورد و بهداد اومد دنبالمون و رفتیم نمایشگاه نجوم بام تهران.... با اینکه دخترک از صبح مشغول بود ولی حسابی سرحال بود... با تجربه ای که توی محمودآباد داشتیم کم و بیش میدونستم به آسمون علاقه داره ولی نه تا این حد که دیگه کهکشان راه شیری و منظومه شمسی و نحوه به وجود اومدن کیهان هم براش جالب باشه... اونجا با فیلترهای مخصوص سطح خورشید رو دید و  با تلسکوپ به ماه که توی آسمون روز اضافه کاری میکرد نگاه کرد.... و دست آخر هم غرفه بچه ها نقاشی کشید و صورتش رو گریم کرد....خلاصه اینکه یک روز فوق العاده داشتیم... قرار بود فرنوش اینا هم به ما ملحق بشن که وقتی داشتیم بر میگشتیم تازه اونا رسیدن هانا کلی اصرار کرد که برگردیم که مورد موافقت واقع نشد بعش فیلش یاد هندوستان کرد و گفت اصلا شما قرار بود منو ببرین برج میلاد چرا به قولتون عمل نمیکنین که قول دادم فرداش یعنی شنبه ببریمش که خوب مستحضرید بردیم...

وقتی رسیدم خونه دیگه در حد بیهوش بود ولی چون توی غرفه نقاشی صورتش رو شبه گربه کرده بود خواهش کرد لباس گربه ایش رو از بالای کمد بیارم پایین و بدو بدویی توی خونه راه انداخت که نگو و نپرس و مونده بودم اینهمه انرژی از کجا میاد.... از فرصت استفاده کردم و سریع شام املت درست کردم خورد و خوابید.... وااای چقدر این موجود مهربون و دوست داشتنی و فهمیده رو دوست دارم....

راستی طبقه دوم برج میلاد یه نمایشگاه صنایع دستی داره که جالب بود و جالب تر اینکه فکر کنم برای رفتن به طبقه دوم و بازدید از این نمایشگاه بلیط نمیخواد....

خبر بعدی اینکه نوزدهم تا بیست و دوم کنسرت سیمین غانم توی تالار وحدته خودم اگه هر بار هم برم بازم خسته نمیشم شما رو نمیدونم....

آخر همه بگم که امتحان زبانی که برای دوره دوساله مدیریت پروزه داده بودم قبول شدم و قرار افتتاحیه دوره چهارشنبه باشه.... این یعنی الان خوشحالی.....یکی نیست بگه دوتا فوق لیسانس میخواهی چی کار مردشی برو دکترا بخون...چشمک به هانا میگم دوتایی درسامون شروع میشه باید بهم قول بدیم شاگرد زرنگ باشیم میخنده و میگه حتتتتماً.... پس بزن قدش....بغل

پی نوشت: تازگیها یه مشکلی جدید با هانا پیدا کردم به علت در آمدن دو تا دندون بزرگ بالا دخملی با حرف زدن مشکل پیدا کرده یعنی موقع حرف زدن دندونای جدید رو میچسبونه به لب پایین و خلاصه ارثیه تند حرف زدن از من و بهداد هم مزید بر علت شده که اصلا متوجه صحبتاش نشم... به نظرتون باید برم گفتار درمانی؟؟؟؟سوال