هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

همه چی آرومه.....
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳  کلمات کلیدی:

روزها از پس هم به سرعت میگذرند و یک ماه از آغاز سال جدید گذشته یعنی یک دوازدهم یک سال خیلی هم کم نیست... چشم روی هم بزاریم سال به آخرش رسیده و ما می مونیم و تجربه ها و درس ها ...

اردیبهشت هم برای هانا مملو از تازگی و جنب و جوشه ...توی مهد حسابی در حال آماده شدن برای جشن پایان سال هستند و توی خونه مدام درحال زمزمه کردن برنامه ها و شعرها و ... است ... دائم میگه مامان مطمئنم از برنامه هامون خیلی خوشت میاد و دوباره سورپرایز میشی آخه قراره حرکاتهای یوگا و ...هم داشته باشیم... قراره جشن پایان پیش دبستانی خرداد باشه و توی اردیبهشت عکساش یادگاریشون رو بگیرند... درمجموع وقتی به هانا نگاه میکنم بی نهایت راضی هستم که دوره پیش دبستانی توی محیط شاد و باصفا و دوست داشتنی این مهد گذروند که نظم و ترتیب و برنامه هاشون جای هیچ کم و کسری برای بچه ها باقی نگذاشته و من بالاخره سعادت اینو داشتم که عشق و علاقه هانا به مهدکودک رو توی چشماش ببینم...

این روزا به لطف هوای لطیف و ملایم و دوست داشتنی بهاری تقریبا هر روز سر راه خونه یه سری به پارک میزنیم البته هر روز که اغراقه ولی برنامه روزهای زوجه که بعضی روزها اگه شانس باهامون یار باشه بعضی از هم کلاسی های هانا هم میان اونجا و دیگه کیفشون حسابی کوک میشه ...

درمورد مدرسه تقریبا تصمیمون برای مدرسه دولتی قطعی شده با وجود عدم رضایت نسبی که توی مدارس غیرانتفاعی سراغ دارم و وجود بهترین امکانات آموزشی توی محله اکباتان و لذتی که از همراهی با هانا در پیگیری آموزشهای اون تجربه میکنم و از همه مهم تر علاقه به حضور هانا توی یه اجتماع واقعی تا یه فضای محدود و ایزوله .... فکر کنم بهترین گزینه نزدیکترین مدرسه دولتی نزدیک خونه باشه که کم هم ازش تعریف نمیکنن....فقط می مونه زمان تعطیل شدنشون که اونم خدا بزرگه و همیشه برای هر مسئله ای گشایشی قرار میده...

دوره دو ساله  بلز و فلوت تا آخر اردیبهشت تموم میشه کلاس بچه ها مطابق میل ما به صورت گذشته ادامه پیدا کرد و بچه ها در حال آموزش نت خوانی هستند و البته تمرین آهنگ گل پامچال برای اجرای آخر...

هانا برای ساز کوبه ای هنوز روی انتخاب اولیه اش یعنی تنبک ثابت قدمه و ظاهرا خیلی هم علاقمنده فقط مشکل اینجاست که استاد تنبک مورد نظر ما توی ودا تا آخر خرداد برنامه اش پره... آخرین اخبار حاکی از اینه که هانا برای ساز اصلی به ویولن علاقه نشون میده ... ازش پرسیدم چرا ویولن رو دوست داری میگه چون میشه باهاش همه صداهای طبیعت رو درآورد... و بعد ژست ویولون زدن میگیره و میگه اگه آرشه رو این پایین بکشی صدای غرش شیر میده.... اگه این وسط بکشی صدای باز و بسته شدن در میده اگه با انگشت روی سیمها بزنی صدای بارون میده اینطوری هم صدای پرنده میده و اینجا میتونی صدای شب دربیاری...

خوب توی تئوری که جذابه امیدوارم در عمل هم پشتکار لازم برای درآوردن این همه صدای دوست داشتنی رو داشته باشه...

برنامه اجرای مجدد کنسرت زیرگنبد کبود تیر ماهه و احتمالا دوباره کلی تمرین در پیش خواهیم داشت... هانا حسابی مشتاق برنامه کنسرته و البته منتظر...

کلاس اسکیت و شنا هم که برنامه ثابت پنج شنبه جمعه ها شده ... بعد از سه هفته تفریحی استخر رفتن بالاخره تونستم راضیش کنم با معلم آموزشش رو دنبال کنه خوشبختانه معلموشن خیلی مهربون ودوست داشتنیه تا حدی که هانا برای رسیدن پنج شنبه و جمعه ها روز شماری میکنه این ترم قراره کرال سینه یاد بگیرن...

اسکیت رو هم خیلی دوست داره البته بیشتر برای نشستن کنار من و تماشای حرکات نمایشی و چرخشی و پرشی بچه های تیم که هفته دیگه مسابقه دارن... پاهاش هنوز قدرت لازم برای تمرینای طولانی رو نداره و زود خسته میشه .... اصرار داره هفته دیگه بریم و مسابقه بچه ها رو تماشا کنیم...

این دو هفته هم دو دفعه رفتیم تالار هنر نمایش الاغ بی دم یکبار فردای روزی که دستم رفت توی گچ تنهایی یعنی خانوادگی با بهداد عزیز یکبار هم این هفته به لطف مهین جون با هانا گل و شیطون و شیرین زبون.... نمایشش بد نبود یعنی حداقل بد آموزی نداشت و البته ترسناک هم نبود .... ولی چنگی هم به دل نمیزد...با اینحال جفت هانا گلی ها که خیلی دوست داشتند .....اجرای اول خود آقای امیر آتشانی یعنی کارگردان نمایش به عنوان بازیگر میهمان نقش الاغ رو بازی میکردند که نسبت به اجرای هفته بعد اجرای خیلی قشنگتری بود.

هانا همیشه دلش میخواست کلاس نقاشی بره و اینمورد تنها موردیه برای کلاس رفتن راجع بهش اصرار داشته ولی بنا به صلاحدید تا امروز اقدامی نکردیم حالا دیگه در پایان شش سالگی فکر کنم یواش یواش باید به دنبال یه استاد خوب براش باشم اگه کسی در اینمورد تجربه ای یا پیشنهادی داره خوشحال میشم بدونم.... 

چند وقت پیش هانا اومده ازم پرسید مامان جون خیلی وقته کارتون ندیدم اجازه میدی کارتون ببینم تا بیام جوابش رو بدم  بهداد گفت آره دخترم برو ببین ... من دیگه حرفی نزدم و به کارم مشغول شدم دیدم هنوز منتظره.... پرسید بالاخره میتونم یانه ؟؟؟ گفتم شما که میدونی نظر من درمورد کارتون دیدن منفیه ولی الان که بابا صلاح دونسته میتونی ببینی ... گفت بله میدونم ترجیح میدی همه چی یه آموزشی توش داشته باشه خوب حالا اگه کارتون جرج کنجکاو یا دورا رو ببینم خوشحال میشی؟؟؟ خندیدم وبغلش کردم و گفتم هر چی دوست داری برو ببین ..... و جالب اینجا بود که بعد از اون گفتگو رفت سراغ نقاشی و تقریبا به مدت سه هفته تمایلی به دیدن کارتون نداشت....

خیلی خوشحالم که برای اجازه گرفتن به دنبال رضایت قلبی و واقعیه ... تازیگیها خیلی میمیک صورتم براش مهم شده هر تغییری ناشی از خستگی درد بیحوصلگی یا ناراحتی رو زود بهم بازخورد میده و میگه مامان به نظر بی حوصله میایی چرا؟؟؟؟ و حسابی هوام رو داره...

یعنی الان میخوام از خوشحالی گریه کنم و از خدای زندگی بخش تشکر کنم ...راستش یه باغ پشت خونه ماست که توی این سه سال از روزی که اومدیم هر روز درختهای کنار دیوارش بیشتر وبیشتر خشک میشدن دلم براشون میسوخت و غصه دار بودم.... از طرفی بیم این میرفت که دارن عمدا خشکشون میکنن که قطعوش کنن و شاید کاربری زمینش رو به مسکونی تغییر بدن و بعدش جای اینهمه درخت و سبزه و طبیعت دل انگیز  یه برج دیگه سبز بشه... مدتها با این دغدغه دست به گریبان بودیم. امروز از صبح یه باغبون توی باغ مشغول کار بود ... زمین رو  از علفهای هرز پاک کرد و مسیری شبیه جوی کند و در این لحظه آب زلال توی جوی جریان داره و داره به درختهای خشک شده زندگی دوباره میبخشه..... واااای خدا جونم ازت ممنونم .