هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

زندگی ادامه داره
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠  کلمات کلیدی:

بعد از اینکه به علت اریتم مولتی فرم برون ریزی داشتم دکترم بهم اکیدا توصیه کرد لازمه یه ورزش رو توی برنامه زندگیم جدی بگنجونم..... از اونجایی که تمام وقت آزادم رو با هانا میگذرونم فکر کردم یه ورزشی رو شروع کنم که بتونم با هانا همراه باشم. دنبال یه زمینه علاقه مشترک با هانا بودم که مامان فرنوش اسکیت رو پیشنهاد داد البته برای بچه ها یه مربی حرکات نمایشی تیم پیدا کرده بود. از اونجائیکه هانا هم به حرکات نمایشی علاقه داره تصمیممون قطعی شد و آخر هفته که عسل هم تهران بود رفتیم باشگاه که خوشبختانه با خونه خیلی فاصله نداره و به استخر هم نزدیکه...منکه از دو سه سال پیش کفش هم داشتم آموزشم رو شروع کردم و با اعتماد به نفس بالا توی جلسه اول سرعتم رو بردم بالا.... توی یه دور از کنار هانا که عبور میکردم که صدام کرد..... برگشتن به پشت همان و زیر پام خالی شدن همان چون لوازم ایمنی هم نبسته بودم با تمام وزنم افتادم روی مچ دست راستم و از شدت درد از حال رفتم....

 بعد از اسکیت هم با چهار پنج تا از دوستای هانا قرار استخر داشتیم برای همین به روی خودم نیاوردم که درد شدیدی توی مچ دستم دارم با زحمت و یه دستی تا استخر رانندگی کردم البته فاصله فقط یه چهار راه بود و با کمال سماجت رفتم توی آب آخه عسل خانوم هم مهمون ما بود و کلی خوشحال.... هیچ جوری نتونستم خودم رو قانع کنم که برنامه رو بهم بزنم.... خلاصه بعد از دو ساعت که به لطف آب داغ جکوزی دردم رو تحمل میکردم از وحشت ورم مچم بالاخره اومدیم بیرون مامان فرنوش خیلی کمکم کرد و هانا رو حاضر کرد بعد زنگ زدم بهداد بیاد دنبالمون و مامان فرنوش زحمت کشید و هانا و عسل رو برد خونه مامانم بهداد هم منو برد درمانگاه بهگر دکتر تا دستم رو دید گفت مچم شکسته ....کلی دستم رو ناز کردم و ازش خواهش کردم نشکسته باشه که خوشبختانه بعد از عکس معلوم شد فقط مو برداشته و تاندوناش آسیب دیده و خلاصه دستم رفت توی گچ...

دارم تمرین پذیرفتن کمک دیگران و البته صبر میکنم.... شاید خیر و حکمتش توی همین باشه ... مامان گلم هوای شاممون رو داره و میاد خونمون کمکم میکنه مامان بهداد شام برامون میفرسته وااای فکرش رو بکن بهداد غذا میزاره دهنم خیلی لوس شدم....هانا کلی توی کارهای خونه کمک میکنه ظرفهای ماشین رو جابه جا میکنه لباسهای خشک شده اش رو جمع میکنه و تا میکنه و جابه جا میکنه سفره میچینه و ....... میره و میاد دستم رو میبوسه میگه کاش دست من شکسته بود هی بهش میگم این حرف و نزن مامان جون ایشالا بلا همیشه ازت دور باشه حتما لازم بوده این اتفاق بیفته هیچ چی بی حکمت نیست میپرسه یعنی چی؟؟؟ میگم شاید قرار بوده یه اتفاق بدتر بیفته که با بسته شدن دست راستم جلوش گرفته شده مثلا یه تصادف یا هر چیز بده دیگه ... خلاصه بازم ایمان دارم که بی حکمت نبوده ...

ناگفته نمونه از اینکه دارم توانمندیهای دست چپم رو تقویت میکنم لذت میبرم مثلا نوشتن با دست چپ..... رفتم گواهینامه ام رو تمدید کنم دکتر گفت تا دستم خوب نشه باید منتظر بمونم خلاصه کلی با شوخ طبعی سربه سرش گذاشتم تا اینکه راضی شد یه تعهد ازم بگیره و امضا کنم ......منم با دست چپ تعهد دادم هر چی پیش بیاد آقای دکتر مسئولیتی نداره و پای خودمه اونم با دست چپ....

تا همین الان شصت دست چپم ضربه فنی شده و صاعدم درد میکنه یه عمر خورده و خوابیده حالا باید کار کنه زحمت بکشه ....

یه جنبه دیگه این اتفاق این بود که باعث شد بعضی از آدمهای اطرافم رو بهتر بشناسم آدمهایی که روشون یه طور دیگه حساب میکردم و کاملا به یه شناخت دیگه نسبت بهشون رسیدم... آدمهای مدعی انسان دوستی.... آدمهای بی ادعا....رهگذرها ... آدمهای آشنا و ناآشنا توی بانک....

دو روز اداره نرفتم این دو روز فاصله یک کیلومتری تا مهد رو با هانا پیاده رفتیم و پیاده هم برگشتیم البته به پیشنهاد خود هانا که عاشق پیاده رویه....... توی مسیر رفت و برگشت یه سری هم به پارک زدیم و بی دغدغه وقت گذروندیم...

راستی آرم طرح ترافیک رو هم گرفتیم موقع تحویلش مسئول دفتر کلی خواسته با چای و شیرینی اشتباهش رو جبران کنه....

زندگی کما فی سابق البته یه دستی ادامه داره دکتر گفته باید سه هفته دستم توی گچ باشه امیدوارم زودتر بازش کنم...

از دوستای گلی که نتونستم بهشون سر بزنم عذرخواهی میکنم کار کردن با کامپیوتر یه کم برام سخت شده ولی در اولین فرصت حتما جبران میکنم