هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

قمر در عقرب یعنی این.....بد قضاوت نکن
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱  کلمات کلیدی:

قمر در عقرب شدن طالع یک روز از روزهای عمر من از ساعت دوازده نیمه شب نوزدهم فروردین و یا اولین ثانیه های بیستم فروردین شروع شد و تا وقتی از شدت کمبود انرژی کنار تخت هانا بیهوش شدم ادامه پیدا کرد....

بعد از اینکه از منزل فاطی خانوم برگشتیم خونه و یه کمی به اوضاع خونه سر و سامون دادم بهداد رفت خوابید تازه تصمیم گرفتم در سکوت منزل به یه کار نیمه کاره ای که از اداره همراه آورده بودم سر و سامون بدم که کول دیسکم رو وصل کردم به لب تاپ. شروع کرد به اسکن کردن و... چشمتون روز بد نبینه بعد اتمام کارش محض رضای خدا یه فایل هم توی فلش نمونده بود و من موندم و یه فک خورده به زمین در حالیکه بلد نبودم چطور میتونم فلش رو ریکاور کنم البته خیالم راحت بود که ناجی همیشگی و فعلا در خواب من بالاخره رفع مشکل میکنن... از اونجاییکه خوابم از چشمم پریده بود برای اینکه کم نیارم یه پست برای هانا گذاشتم و ساعت دو و نیم خوابیدم

بگذریم که صبح بر اثر تماس دست بهداد جان برای بیدار کردنم چنان وحشت زده پریدم که تپش قلب گرفتم ...تب خال نزدم شانس آوردم....

چون باید زودتر کارم رو تکمیل میکردم با آسودگی خیال از اینکه هانا خونه فاطی خانوم در خواب خوش به سر میبره کول دیسک رو جهت ریکاوری سپردم به بهداد جان وقتی متوجه شدم میخواد دیرتر بره اداره منم زودتر از خونه زدم بیرون تا زودتر برسم اداره... کاره تکمیل شده نشده بهداد جان تماس گرفت و گفت که رفته دفتر خدمات الکترونیک و بهش گفتن آرم طرح ترافیکمون تایید نشده... اینجا یه شوک بهم وارد شد آخه چطور ممکنه مدارک تحویل گرفتن پول گرفتن رسید دادن مگه میشه؟؟؟؟؟ خوب حتما شده دیگه.....فکرم درگیر هزار تا کار درهم برهم اداره بود این یکی رو فقط کم داشتم...

بهداد گفت باید برم دفتر خدمات الکترونیک خ بهشتی اونجا میگن چرا تایید نشده خلاصه کار مهمه رو سپردم به همکارم و یه کار نصفه نیمه دیگه روتموم کردم و تحویل رئیسم دادم و مرخصی رد کردم و راهی شدم.

 حتما میدونید جای پارک پیدا کردن توی خیابونهای تهران کار حضرت فیله از اواسط خیابان بهشتی چشمم دنبال جای پارک بود تا اینکه جاییکه فکر میکردم نزدیک سهرودیه یه ماشین از پارک اومد بیرون و منم پردیم پارک کردم حالا نگو تازه سر سلیمان خاطر بود و تقریبا سه تا چهار راه تا دفتر مربوطه پیاده رفتم البته بازم فرصت خوبی بود که با خودم کنار بیام و گرفتن یا نگرفتن آرم طرح ترافیک رو رها کنم و به این نتیجه برسم که اصلا هم مهم نیست و به چشم یه صرفه جویی در هزینه بهش نگاه کنم. یعنی از یه تهدید به عنوان فرصت استفاده کردن....وقتی کنار دفتر خدمات الکترونیک یه جای خالی پارک بهم چشمک میزد تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که لازم بود پیاده روی کنم (بد قضاوت نکن)

خانوم مسئول مربوطه خیلی خونسرد بهم گفتن که موضوع اصلا بهشون ارتباطی نداره و باید از دفتر مرکزی سازمان طرح ترافیک سه راه طالقانی موضوع رو پیگیری کنم ...ایشون اصلا بی تفاوت نبودن( بد قضاوت نکن)

 خلاصه طی کردن مسیر بازگشت راهی که با افکار مغشوش پیاده کسری از ثانیه برام گذشته بود با افکار آرام یه قرن طول کشید.... با هر زحمتی بود رسیدم سه راه طالقانی که دیگه واقعا جای پارک نبود ...

 از پارکبان محترم پرسیدم کجا باید پار کنم بهم گفت دنده عقب بگیر بیا تا بهت بگم ... خلاصه منو هدایت کرد به نبش خیابان قبلی که به صورت اریب کنار سطل آشغال پارک کنم ...بعدش شروع کرد به هدایت ماشین به کنار و کنار و کنار تر که ناگهان با صدای فیسی لاستیک سمت راست در برخورد با پایه سطل آشغال ترکید و رینگ روی زمین قرار گرفت... منم مثل لاستیکه وا رفتم شیشه رو کشیدم پایین و در کمال ناباوری به پارکبانه گفتم چرا اینجوری راهنمایی کردی... اونم که خنده تمام صورتش رو پوشونده بود گفت یهو اینطوری شد تقصیر من نبود(بد قضاوت نکن)... خلاصه پیاده شدم و نگاهی به لاستیک انداختم و ازش پرسیدم ماشین اینجا بمونه خطری نداره ؟؟؟ با اطمینان گفت من همینجا هستم نگران نباش....

راهی مرکز طرح ترافیک شدم و آقای مسئول هم با بی تفاوتی و بی حوصلگی خاص ادارات دولتی طوری باهام برخورد کردن و منو راهنمایی کردن که حس کردم خیلی خنگ هستم و اصلا نوفهمم (بد قضاوت نکن)...و در مجموع من اینو متوجه شدم که به ایشان هم مربوط نمیشه و باید به همون دفتری که مدارک رو تحویل دادیم مراجعه کنیم این درحالی بود که مسئولین همون دفتر با وجود اصرار بهداد هیچ جواب قانع کننده ای بهش نداده بودن ...وقتی مطمئن شدم که امکان رد تایید اولیه اخذ آرم طرح ترافیک وجود نداره و حتما اشتباهی شده راهم رو گرفتم و برگشتم...

خلاصه برگشتم پایین به بهداد جان زنگ زدم و نتیجه رو بهش گفتم و خبر دادم که لاستیک ماشین جر خورده اونم گفت ماشین رو اگه جای مناسبیه بزارم و برم اداره.... هرجور فکر کردم نتونستم خودم رو قانع کنم جای ماشین مناسب باشه برای همین به دومین پارکبان اون محدوده گفتم یه جای پارک خوب برام پیدا کنه که ماشین پنجر رو بزارم اونجا و برم اون بنده خدا هم گفت اگه زاپاس داری برات تعویض کنم ... منم از خدا خواسته ضمن تشکر قبول کردم.... در تمام مدتی که این وقایع میگذشت با خودم فکر میکردم چرا باید امروز اینطوری بشه؟ به دنبال دلیل، درس و یا یه پیام اخلاقی به هر جنبده اطرافم توجه میکردم وته دلم توی پذیرش بودم... برخلاف خیلی وقتها که آستانه تحمل پایینی دارم اصلا بهم نریختم و آرام بودم... 

وقتی آقای پارکبان کلاه و وسایلش رو گذاشت روی صندوق و لاستیک رو درآورد و متوجه شدم که آچار چرخ سر جاش نیست و به بهداد زنگ زدم و بهداد گفت که گذاشته توی انباری و آقای پارکبان رفت که برام آچار چرخ پیدا کنه و هر رهگذری که از اونجا رد شد از مغازه دار و شاگرد مغازه و کارمند پیک پاد پا و جوونک سیگار بدست و موتور سوار و آقای مسن و ... غیره گرفته تا راننده در حال عبور از اون محل برای پیشنهاد کمک جهت تعویض لاستیک متوقف میشدن حتی با انواع و اقسام آچار چرخهای مختلف میامدن و میرفتن تازه به خودم اومدم که چقدر مردم مهربون و باتوجه هستن و اینجا بود که یادم اومد روز گذشته یه ایمیل داشتم درمورد اینکه تحریم اصلی تحریم نفت نیست تحریم عشق و محبته که گریبان آدم ها گرفته و کلی از این بابت غصه دار شده بودم که چرا چرا ما آدمها اینهمه مهر و عشقشون از هم دریغ میکنیم حتی این احساسم رو با بهداد هم تحلیل کردیم و کلی راجع بهش صحبت کردیم ...

و حالا لازم بود طی این ماجرا به من ثابت بشه نه اینطوری نیست باز هم زود قضاوت نکن مردم بهم توجه دارن و هرجا لازم باشه بهم کمک میکنن و بی توجه و بی تفاوت از کنار مشکلات هم رد نمیش..... و اینطوری بود که قلبم از شادی و لذت سر مست شد... بالاخره بعد از چهل و پنج دقیقه کار تعویض لاستیک تموم شد اونم به لطف آچار چرخ یه ماشین رهگذری که همونجا منتظر موند تا کار آقای پارکبان با آچارش تموم بشه و تازه کاشف به عمل اومد که لاستیک زاپاس کم باده... فکر کردم چون هر اتفاقی دلیلی داره پس حتما لازمه که با سرعت کمتری رانندگی کنم ... و بالاخره رسیدم اداره

ناهار خورده نخورده نمار خونده نخونده توی اداره یه جلسه اضطراری برای هماهنگی کارها گذاشته شد و دیگه جو بهم ریخته انبوه کارها و وظایف محوله و سوتفاهم های موجود در تقسیم مسئولیت انجام طرحها و پروژه ها در قالب خنده و شوخی خودش شاهدی بر قمر در عقرب بودن اوضاع آسترولوژیکی بود....

بعدش هم رفتم دنبال هانا برای کلاس فلوت که تازه متوجه شدیم مسئول آموزشگاه به خودشون اجازه دادن برای خالی کردن یه تایم(بد قضاوت نکن)...، کلاس بچه های تایم چهار تا پنج رو توی ساعت بچه های ما ادغام کنن که با مخالفت ما و جلسه توجیهی از طرف ایشون و عدم قانع شدن ما و ...به خیری به پایان رسید

 درحالیکه مثل پلنگ صورتی روی پله های طبقه 99 کش میومدم ساعت هفت رسیدیم خونه. سریع برای هانا برنج گذاشتم و خورشت کرفس مورد علاقه اش رو که فریز کرده بودم در آوردم و دیگه تا بهداد برسه شام خوردیم بهداد خبر داد که وقتی مصرانه به دفتر خدمات الکترونیک که مدارک رو گرفته گفته که امکان نداره آرم مورد تایید قرار نگرفته باشه و مدارک از دفتر آنها به مرکز ارسال نشده بالاخره کاشف به عمل اومد که گواهی اشتغال به کار من که مال سال 88 بود موردقبول واقع نشده و دیگه آخرین فیش حقوقی رو ملاک اقدام قرار ندادن و با آوردن گواهی امسال موضوع به خیری فیصله پیدا میکنه (خدا عالمه که پشت این اشتباه کاربر چه حکمتی خوابیده بوده...بد قضاوت نکن)

و دخملی با دیدن قیافه زوار در رفته من یاد یکی از انواع رباتهایی که دیده بودن و توضیحی راجع بهش نداده بود افتاد و یه کم راجع به ربات رومینا صحبت کرد که برای کمتر شدن کارهای من برای خونه ما لازم دید چون کارهای خونه رو انجام میده و خرید میکنه و ...

بعدش هم مثل خانوما مسواک زد و لباس خواب پوشید و به پدرش شب به خیر گفت و رفت توی تختش  و من کنار تختش سه تا قصه از جلد اول کتاب نارنجی خوندم و خودم هم اونجا غش کردم...

و بالاخره دیروز به خیر و خوشی تموم شد

پی نوشت : جشن پایان پیش دبستانی بچه ها قراره خرداد ماه برگزار بشه و لباس درنظر گرفته شده براشون دامن پلیسه سورمه ای و شومیز سفید یقه ب ب و جوراب شلواری سفید و کفش مشکیه که قراره تا پنج اردیبهشت تهیه  تحویل داده بشه تا عکسهای بچه ها رو زودتر از جشن بگیرن...

اما ماجرای پیدا کردن دامن پلیسه سورمه ای از پنج شنبه با گشت و گذار در پاساژ اکباتان و بازارچه سنتی زیر پل یادگار و گیشا و شهر آرا شروع شد تا شنبه ظهر در آخرین مغازه خ سنایی مشرف به مطهری ختم گردید....در حالیکه مصمم بودم اگه توی سنایی پیدا نکنم مستقیم برم زرتشت و پارچه بگیرم و بدم پلیسه کنن و زحمت دوختنش رو هم بدم به فاطی خانوم.... اما خوشبختانه خدا که ما رو دوست داره دعامون رو قبول داره چون اصلا دلم راضی نبود بعد از اونهمه لطف و محبت و زحمتی که فاطی خانوم توی این مدت برای دوختن لباسهای مختلف خصوصا کت و دامن خوشگل عید برای هانا کشیده بودن با وجود خستگی سفر یه زحمت دیگه بهشون تحمیل کنم بغل

پی نوشت دو: اما امروز بازم از زیاده خواهی آدمها و سادگی و خامی و ناپختگی خودم دلم گرفت... اشتباه کردم از صاحب مغازه پرسیدم از این دامنها چند تا داری تا همکلاسیهای دخترم رو برای خرید پیشتون بفرستم که گفت موجود داره ولی تعدادش محدوده منم خوشحال که دامنه به حراج هم خورده بود قیمتش نسبتا مناسب بود به چند تا از دوستایی که همون شنبه بعد از ظهر توی پارک دیدم خبر دادم... امروز که برای تعویض سایز شومیز هانا با بهداد و هانا رفتیم سنایی خواستم برای یکی از مامانا دامنه رو بخرم و دیدم دامن سورمه ای ها روی رگال نیست سراغشون رو گرفتم آقاهه که نمیدونست من خودم دامن رو خریدم گفت اونا توی حراج نیستن گفتم ولی تا دیروز بودن یه کمی جا خورد و گفت صلاح دونستن از حراج بیرونشون بیارن چون براشون نمی صرفه.... از دندون گردیشون خیلی حالم بد شد و اومدم بیرون در حالیکه هاج و واج مونده بودم ....مگه اختلاف قیمتش چقدر میشد مگه چندتا دامن قرار بود بفروشه مگه در جمع چقدر قرار بود سود کنه ؟؟؟؟( بد قضاوت نکن)