هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

سفر نوروزی
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠  کلمات کلیدی:

سلااااام به همه دوستای گلم... دلم براتون و این فضا یه عالمه تنگ شده تنگ شده بود ...خوبید خوشید سلامتید؟؟؟؟ امیدوارم سال جدید رو با شادی و دلخوشی شروع کرده باشید و از تعطیلات دوست داشتنی هم نهایت استفاده و حظ رو برده باشید...

از آخرین باری که اینجا بودم به نظرم یه قرن گذشته ولی وقتی خوب نگاه میکنم میبینم فقط یه سال گذشته یا فی الواقع فقط چند روز از یک سالنیشخند.... ولی به هر حال اونقدر بود که دوباره پهن کردن بساط کامپیوتر روی میز سالن رو برام سخت کرده باشه... اینجاست که میگن معجزه عشق کار میکنه..... آخ گفتم کار میکنه.... این اصطلاح هانا شده این روزا روی هر موضوعی شک داشته باشه میپرسه مامان به نظرت اینجوری کار میکنه؟؟؟؟....

مثلا توی سفر اومده میپرسه مامان اگه به مروا یه جامدادی یادگاری بدم به نظرت کار میکنه؟؟؟؟ منظورش این بود که دوستیم ادامه دار میشه... حالا من میگم تجربه عشق کار میکنه... یه دنیا عشق و محبت از طرف شما دوستای عزیز برای ایجاد انگیزه و برگشتن به نوشتن مطمئناَ کار کرده...

خوب ما طبق قرارمون پنج شنبه رفتیم تولد آقا پارسای گل که شمعهای سه سالگیش رو فوت کرد در حالیکه منتظر یه خواهر یا برادر کوچولو در سال جدیده... ایشالا قدمش خیر باشه برای دنیا...

تا پاسی از نیمه شب خوشحال اونجا بودیم بی توجه به اینکه هنوز هیچ وسیله ای برای سفر جمع نکردیم و این شد که جمعه به جای صبح تا ظهر از اینور خونه به اونور در حال بدو بدو و ریختن همه چی (از شیر مرغ تا جون آدمیزاد) توی ساک بودیم... خلاصه سنگین و البته کمی هم رنگین بعد از ناهار راه افتادیم به سمت رشت...

فاطی خانوم کلید خونه مهرداد جون رو هم داده بودن تا جهت یه استراحت نیمه راهی از منزلشون استفاده کنیم... این شد که ساعت پنج رسیدیم رشت در حالیکه هوا نم بارون پاییزی قشنگی بهمون هدیه میکرد... به محض رسیدن بنا به علاقه ای که هممون داریم مستقیم رفتیم محله ساغره سازان جهت عرض ادب به شکم یعنی تست یخ در بهشت معروف اونجا و البته خمس خوشمزه که به علت بارانی بودن هوا تعطیل بودن.....

صبح روز بعد با دیدن منظره برفی از پنجره شگفت زده که چه عرض کنم تحقیقا بهت زده شدیم و اینطوری بود که برنامه روز اول سفر یعنی چرخیدن توی بندرانزلی و لاهیجان و استفاده از مواهب طبیعی زیبای این دو شهر دوست داشتنی از جمله قایق سواری و تله کابین و... کنسل شد... این در حالی بود که به دلم صابون مالیده بودم یکی از دوستای گلم رو هم ببینم که نقشه ام نقش بر آب شد...

حالا این وسط سرمای غیر مترقبه و عدم مجهز بودن به تجهیزات لازم از جمله زنجیر چرخ باعث شد که یه روز تموم توی سطح شهر رشت علاف بگردیم و یه شب دیگه هم اونجا اطراق کنیم بدون اینکه بتونیم از سبزه میدون که خیلی دوستش دارم دیدن کنیم و حتی باغ پرندگان هم تعطیل بود با چه زحمتی توی برف خودمون رو رسوندیم بهش ولی به در بسته خوردیم و خلاصه فقط گلکم گلگلکم که توی هر شرایطی یه دلیلی برای خوش بودن براش فراهمه از برف بازی ناخونده حسابی غرق شادی و لذت بود...

یکشنبه صبح راه افتادیم به سمت آستارا از بندر انزلی گذشتیم ولی هوا اونقدر سرد بود که اصلا توقف نکردیم تصمیم داشتیم در بازگشت جبران کنیم که محدود بودن زمان مرخصی از یک طرف و فشرده تر شدن برنامه خودمون به دلیل لزوم برگشتن به رشت برای بدرقه فاطی خانوم که راهی مکه بودند از طرف دیگه باعث شد که فرصت نشه بقیه جاها رو یه دل سیر ببینیم...

برخلاف تصورم هوای آستارا بهتر از رشت بود سال تحویل اونجا بودیم خانواده کوچیکمون دور سفره هفت سینی که بخشی از لوازمش رو از تهران برداشته بودم و بخشی هم همونجا خریدیم (تخم مرغش رو هانایی تهران رنگ کرده بود و ماهی رو آستارا خریدیم) جمع شدیم و با آرزوی صحت و سلامتی و برکت برای همه سال رو تحویل کردیم و دعا کردیم امسال سال تحول برای مهربونی همه دلها باشه...

یه روز وقت گذاشتیم رفتیم تا نزدیک گردنه حیران و طبق علاقه ای که به طبیعت دارم بیراهه های منتج به آبادی ها و روستاهای دوست داشتنی با مردم مهربون و باصفاشون رو یکی یکی تست میکردیم... توی همین گشت و گذار به یه روستا سر زدیم که در سفر قبلی هم اونجا رفته بودیم و مثل دفعه قبل بچه های محله به محض شنیدن صدای موتور ماشین مثل پروانه پر کشیدن و اومدن به طرفمون چقدر خون گرم و مهربون و چقدر ساده و بی آلایش... با چه بهونه های کوچیکی چه شادی های بزرگی داشتن.... یعنی توی این دهکده که کل خونه هاش قابل شمارش بودن هم میشه زندگی کرد و چقدر آدم باید توقعش از زندگی پایین باشه یا شاید بهتره بگم درکش از بودنش بالا باشه که اینجا موندگار بشه...

با هانا تا نزدیک رودخونه پایین رفتیم در حالیکه بهداد از اون بالا نظاره گر سر خوردنا و گلی شدنای ما توی باقیمونده برف روی سراشیبیها بود... خلاصه کلی خندیدیم و صفا کردیم... بعدش هم هانا با سگ بچه ها که اسمش جیمی بود مشغول بازی شد....

یه روز هم رفتیم باغ پرندگان آستارا که خوب به بزرگی و جالبی رشت نبود ولی برای دل هانا گلی لازم بود. این باغ پرندگان برخلاف رشت که کلی حیونای جور واجور هم داره واقعا فقط پرنده داشت و میون این پرنده ها طاووسهای خیلی زیبایی خودنمایی میکردن....

بقیه اش هم به قدم زدن کنار دریا و شن بازی توی باد و سرما و صدف جمع کردن و غر زدنای من به هانا که لباس بیشتر بپوش و کلاه بزار و... سپری شد... ولی اعتراف میکنم تا مغز استخوان یخ کردم...

هانا توی زمین بازی هتل با بچه ها ارتباط خوبی بر قرار میکرد و تمایل داشت که باهاشون دوست بشه. اسم یکشون مروا بود و از تبریز اومده بودن با اون لهجه شیرین و قشنگ آذری و سرزبون جالبش که یه جورایی می شد حس کرد صحبتاش و علایقش و نظراتش برای هانا کاملاَ تازگی داره... هانا میگفت مامان میشه شماره مامانش رو بگیری خیال باطل مروا یه برادر تقریبا یکساله داشت برای همین اکثرا تنها میومد محوطه و البته در معدود دفعاتی که مامانش پایین بود باهاشون گرم صحبت شدیم... و اینجا بود که فهمیدم چقدر زود تحت تاثیر قرار میگیرم..... چون چند بار با تذکر هانا متوجه شدم دارم با لهجه آذری صحبت میکنمچشمک

روز دوم عید راه افتادیم به سمت رشت که برسیم به فاطی خانوم... بعد از دیدن فاطی خانوم و دیده بوسی و خداحافظی راهی محمود آباد شدیم....

تا پنجم عید هم محمود آباد بودیم درحالیکه توی همین چند روز پنج فصل سال و تجربه کردیم از تهران که راه افتادیم تقریبا تابستون بود هوا حسابی گرم بود شب اول رشت پاییز بود هوا بارونی و دلپذیر فرداش هم زمستون شد و سفید از برف و بعدش روز اولی که رسیدیم محمود آباد بهار زیبا خودنمایی می کرد و با گرما و طراوت و تازگی روزمون و روحمون رو زنده کرد... و البته روز دوم توی محمود آباد با هجوم مه و سرمای شدید هوا فصل پنجمی رو تجربه کردیم که اسمش رو گذاشتیم مهستون (مه + زمستون) نتیجه اینکه اونقدر مه غلیظ بود که حتی نمیتونستیم از پنجره اتاقمون منظره زیبای محوطه رو تماشا کنیم چه برسه به اینکه توی هوای سرد و بارونی بیرون بریم البته نه اینکه نرفتیم ولی حسابی لرزیدیم...

توی محمود آباد برای اولین بار با منظره ماهیگیری با تور شامل پهن کردن تور و جمع کردن اون با تراکتور مواجه شدیم و اونچه برای من خیلی جلب توجه میکرد هماهنگی و تناسبی بود که توی همکاری ماهیگیرا کاملا مشهور بود هر کدوم هرجایی که بودند دقیقا میدونستند دارن چی کار میکنن و هدفشون هم مشخص بود. چقدرخوبه که آدم در تلاشی که میکنه از نتیجه آگاه باشه... البته دیدن ماهی هایی که گیر افتاده توی تور در حال پر پر اصلا جالب نبود برای همین سعی میکردم هانا نبینه ولی خودش اصلا حس بدی نداشت تند تند میگشت و ماهی ریزها رو پیدا میکرد و منو صدا میکرد تا بندازیمشون توی دریا به قول خودش نجاتشون بدیم... و این شد خاطره ای به یاد موندنی در یک غروب دل انگیز بهاری کنار دریا....  

تجربه جالبی بود گذر سریع از کنار مناظر زیبا و بی نظیر جاده و طبیعت بدون ایستادن و  بهره بردن از مواهب اون یه جورایی مثل جوک خوردن نون با بوی کباب...

 دلم هوس کرد یه روز بدون اینکه هدف خاصی داشته باشم بدون اینکه عجله داشته باشم به جایی برسم بدون اینکه الزامی داشته باشم که زمان خاصی برگردم ماشین رو بردارم و راه بیفتم توی طبیعت و هر جا که دلم کشید برم و بایستم و با خاک و باد و آفتاب و آب تجدید پیمان کنم...

 بقیه ایام عید هم که با وجود سفر بودن فاطی خانوم حال و هوای عید نداشت به کارمندی و دید و بازدید نصفه نیمه و تکمیل آکواریوم هانا با ماهی و سینما رفتن و کتاب خوندن و خرید بذر سبزی خوردن و کاشتن در گلدون به اصرار هانا و ....در کنار بهم ریختگی سیستم ایمنی بدنم که با برون ریزی دردناک مخصوص خودش تا همین روزهای اخیر هم همراهم بود سپری کردیم... سیزده به در هم طبق روال سالهای اخیر آش پختم و با ستاره رفتیم پارک نزدیک خونه به یاد ایام جوانی به بازی و لذت بردن از طبیعت سبز بهاری....

دلم میخواست اولین پستم در سال جدید مزین به عکس باشه ولی متاسفانه به دلیل ویروسی  شدن رم دوربین عکسها به موقع قابل دسترس نبودن بهداد جان رم رو توی اداره ریکاور کرده ولی من هنوز عکسها رو ندارم

راستی امروز نه دیگه الان میشه گفت دیروز هانا به همراه مهدکودک رفتن نمایشگاه بین المللی دیدن رباتها پرنده وقتی از مهد اومد بیرون معلوم بود حسابی بهشون خوش گذشته لبریز از انرژی بود و شور و شوق و هیجان و یه عالمه تعریف از انواع رباتهایی که دیده بودن : ربات فوتبالیست ، ربات زیر آبی و ربات پرنده و کارکرد هر کدوم....

بعدش هم رفتیم پیشواز فاطی خانوم  که از سفر برمیگشتن. هانا که حسابی دلتنگ بوده شب منزلشون موند هر چی گفتیم فاطی خانوم خسته هستن به گوشش نرفت که نرفت و با وجود برنامه نوبت دوم وارنیش فلوراید مهدکودک ولی مهد نخواهد رفت ...

یه موضوعی که اخیرا متوجه شدم هانا بهش توجه داره موقعیت جغرافیایی شهرها و استانها و مرکز اونها روی نقشه است ... مثلا حرف استان خراسان میشه میپرسه کدوم خراسان؟ وقتی مروا از تبریز حرف میزد هانا میپرسید توی کدوم استان آذربایجانه شرقی یا غربی؟ یا میخواست بدونه موقعیت شهر آستارا دقیقا کجای سر گربه نقشه قرار داره ... یا چرا اسم دریای خزر دریاچه است وقتی اونورش معلوم نیست و خیلی موارد بیشتر.... 

امیدوارم فرصت پیدا کنم این پست رو با عکسای مربوطه اش تکمیل کنم ....بای بای