هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

کنسرت کلاسی موسیقی
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی:

امروز هم نقطه عطفی بود در دوران پیش از دبستان دخترکم ... یعنی پنج شنبه آخر سال که قرار بود آخرین کنسرت کلاس بلز و فلوت هانا جان برگزار بشه... پنجشنبه ای که برای من مثل همیشه کلی بدو بدو داشت ...

دخترک از ساعت شش صبح بیدار بود البته اگر قرار بود بره مهد تا شش و چهل دقیقه باید نازش رو میکشیدم... دیگه سریع مشغول آماده کردن ناهار شدم تا وقتی برگشتیم غذا حاضر باشه ضمن اینکه عدسی و یه اسنک کوچیک هم برای قبل از رفتنش آماده کردم .

گفته بودن بچه ها از ساعت ده اونجا باشن برای تمرین و قرار بود ساعت دوازده برنامه شروع بشه برای همین بهداد رفت دنبال یه عالمه کار از جمله بردن فاطی خانوم به خیابان بهار برای خرید و تنظم کرده بودن که ساعت دوازده ودا باشه.... آخه ما فردا قراره راهی سفر بشیم و کلی کار داریم.

امسال هم سال تحویل تهران نخواهیم بود... پارسال رو خیلی دوست داشتم چون مشهد خدمت آقا امام رضا (ع)  بودیم که یه سال پر برکت رو پشت سر گذاشتیم... حالا امسال میخواهیم بریم شمال گردی رشت لاهیجان آستارا دوباره رشت و در نهایت محمودآباد و بابل.....

امروز جز معدود دفعاتی بود که تصمیم گرفتم آن تایم نباشم یعنی برای رسیدن راس ساعت ده اصلا اصراری نداشتم گذاشتم دخترک سر حوصله کارتون ببینه و خودم سر حوصله غذام رو آماده کردم و به هانا هم عدسی دادم بخوره و براش لاک زدم و سربندش رو با حوصله بستم بالاخره ده و بیست دقیقه تازه راه افتادیم و وقتی توی راه بودیم مامان فرنوش جان زنگ زد که برنامه عوض شده قراره ساعت ده و چهل و پنج دقیقه اجرای بچه ها شروع بشه...

هی ددم هی ای روزگار اومدی و نسازی ها .... آخه نمیشد برای یه بار هم که شده من توی حول و ولا نباشم... حالا ما که می رسیم بهداد رو چیکار میکردم؟؟؟؟

خلاصه دردسرتون ندم با مربیشون حرف زدم و گفتم پدر هانا نمیرسه اون بنده خدا هم خانمی کرد زنگ زد خانوم سالم و بالاخره برنامه به یک ربع به دوازده موکول شد که خدا رو شکر بهداد جان هم به موقع رسید....

توی این اجرا بچه های کلاس های دو تایم باهم یکی شده بودن برای همین خیلی جا تنگ بود و فضا شلوغ... با مامانای دو تا کلاس هماهنگ کردیم یه عیدی کوچیک برای الهام جون و شیما جون مربیای مهربونش گرفتیم اونا هم به بچه ها سی دی و خوراکی عیدی دادن.... خانوم سالم برای برنامه خودشون رو رسوندن و خیلی هم خوش رو و خوشحال بودن...

طبق معمول اول سلام سلام به همه زبونهای زنده دنیاچشمک
 

خلاصه همه چی عالی بود فقط یه کم جا کم بود که شیما جون از خانوم سالم خواهش کرد بچه ها یه بار دیگه در اردیبهشت همین کارشون رو اجرا کنن....

نواختن طبلک توسط بچه ها و اجرای آهنگ سال نو و حاجی فیروز و عمو نوروز و ...

تو شاه حسینی جای حوران بهشته    اصلا این محل خودش خدا دهشته
مو که قربون تو    ببینوم روی تو (2)
مو که بان دلگشا درجست جوی تو
تو شاه حسینی جای حوران بهشته اصلا این محل خودش خدا دهشته

امروز دو روزه للو فردا سه روزه لی
رشید نیومد خدا دلم میسوزه لی
های های رشید خان سردار کل قوچان(2)

اینجا آهنگ رشید خان رو نواختن هانا بلز میزد

عکس یادگاری با مربیای مهربون

دادن عیدی بچه ها

دادن عیدی مربیا

 هانا بعد از اجرا ، کلاس کر داشت و ضد حال آخر سری این بود وقتی داشتم وسایلش رو میگرفتم تا آماده بشه برای کلاس کر دیدم دستبندش دستش نیست خلاصه حالم گرفته شد. خودش خیلی خونسرد بود گفت وسط کار از دستم افتاد منم گذاشتمش یه گوشه... وقتی برگشتم توی سالن گروه بعدی برای اجرا داشتن مستقر میشدن خلاصه در آخرین لحظات که دیگه ناامید شده بودم با جابه جا شدن بلزهای صحنه بهناز جون مامان فرنوش پیداش کرد و نفسم جا اومد حالا فکر کن توی این بازار گرونی طلا یه دستبند کوچولو هم غنیمته... یه چیزهایی مثل لگه کفشی در بیانان نعمته...نیشخند

وقتی رسیدیم خونه هانا دلش خواست دوباره بره حمام آخه دیشب حمام بود عصری هم تولد پارسا جان دعوت داریم... بهش گفتم اگه نخوابی نمیریم و واقعا هم اگه نخوابه نخواهیم رفت چون دخترک در شرایط بی خوابی شیطون بداخلاقی میاد سراغش...شیطان

 سعی میکنم امشب به همتون یه بار دیگه سر بزنم ولی اگه نشد از همین جا پیشا پیش فرا رسیدن نوروز باستانی رو به همگی تبریک میگم و دعا میکنم سال آینده برای همه سرشار از عشق و برکت و بهروزی و شادکامی و سلامتی و موفقیت و .... برآورده های شدن همه آرزوهای قشنگتون باشه

همتون رو خیلی دوست دارمبغلماچ