هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

سه شنبه آخر ساله امشب ....
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی:

امروز وقتی رسیدم مهد میخواستم هزینه عکسای شب عید و حساب کنم که دیدم نازنین جون توی دفتره پریدم رفتم دوربین رو از توی ماشین آوردم تا هانا با مربیشون عکس یادگاری داشته باشه ....

به محض اینکه هانا پاش رسید به حیاط بهم گفت مامان میشه بریم فشفشه بخریم گفتم بابا برات گرفته... با شادی و شوق و ذوق سوار ماشین شد. دیگه سر از پا نمیشناخت مدام میگفت بابا میشه الان یه فشفشه روشن کنم...

به محض پیچیدن توی کوچه شمالی خونه با دیدن خیل عظیم برادران ا ن ت ض ا م ی با اون لباسای عجیب غریبشون و اتوبوس و ماشینهای مخصوصشون حسابی بهت زده شدیم هم خندمون گرفته بود و هم یه کم وهم نمیخواستیم هانا حساس بشه برای همین زدیم به رگ شوخی ... تا پیاده شدیم بهشون گفتیم حالا شما اینجا هستید ما کجا برین آتیش بازی ...

بنده خدا باورش نمیشد باهاش شوخی کنیم... جدی گفت اینجا که نمیشه.... باز با شوخی گفتیم اشکالی نداره اون سمت خونه بازی میکنیم... و رفتیم توی خونه...

من مشغول کارهام شدم بعد از مدتها تازه حال و حوصله پیدا کرده بودم ... اینجا بود که فهمیدم هفته های گذشته مریض بودم و فرصت نکرده بودم باور کنم که مریض شدم....این درحالی بود که هانا داشت بال درمیاورد که بریم بیرون... برای اینکه از حولش در بیاد با چند تا فشفشه توی بالکن سرگرم شد و بعد یه کارتون دید .... کارهای من هنوز تموم نشده بود برای همین با پدرش رفتن بیرون ولی قول داد همه مهماتش رو تموم نکنه تا منم بهشون ملحق بشم. بالاخره ساعت یک ربع به هشت منم رفتم .... هانا و علی پسر همسایه مشغول بازی بودن ....

سه شنبه آخر ساله امشب            جشن صدا و نور حاله امشب
چهارشنبه سوری شده باز دوباره     از رو آتیش بپر که چند روزه دیگه بهاره
یکی یکی میاییم پیش                    میپریم از رو آتیش
زردی هامون رو میدیم                     سرخی به جاش میگیریم
ترقه سوت و فشفشه                     منور دو آتشه
صفا داره اگر بشه                           یه وقت کسی چیزیییییییش نششششششه
دود و صدا و آتیش بچه کوچولو نیاد پیش(2)
چهارشنبه سوری شده باز دوباره        از رو آتیش بپر که چند روزه دیگه بهاره

سرخی من از تو زردی تو از من ....

اینم تکلیف هفته گذشته که قولش رو داده بودم

ساعت نه دیگه بعد از کلی شیطونی و تخلیه انرژی برگشتیم خونه به محض رسیدن بهم گفت راستی مامان امروز به خاطر دقتم توی انجام نقاشی تکلیف دفتر الفبا جایزه گرفتم...

از تعجب دهنم باز مونده بود آخه شب گذشته به دلیل عکسش یعنی شتابزدگی و بی دقتی هانا در نقاشیش تقریباٌ سرزنشش کردم و کلی نصیحت که باید برای انجام تکلیفش وقت بیشتری بزاره و با دقت بیشتر کارش رو انجام بده...

عنوان تکلیف این هفته بود از کدام یک از کارگاه های جشن نوروز بیشتر خوشتون اومده؟ آن را نقاشی کنید...

وقتی داره نقاشی میکشه اصلا وقت تلف نمیکنه تند تند خطوط رو روی کاغذ میکشه... میگم چرا اینقدر با عجله میکشی میگه آخه خیلی کار دارم باید به همه کارهام برسم میخوام برم کارتون هم ببینم ..... نقاشی کشیدنش منو یاد برنامه های تلوزیونی زمان خودمون میندازه که در عین کشیدن نقاشی سریع داستان هم تعریف میکردن نمیدونم برنامه ای که میگم یادتونه یا نه ؟؟؟

خلاصه دیشب هر جا به نقاشی هانا ایراد میگرفتم یه جوری توجیهش میکرد و جالب اینجا بود وقتی من دقت میکردم میدیدم توجیهش کاملا منطقیه... مثلا میگفتم چرا یه پاش رو کوتاه تر کشیدی میگفت آخه مامان اینجا داره ورزش میکنه مثلا یه پاش بالا است ... اینجا داره از پشت میز بلند میشه ... اینجا داره از روی آتیش میپره این قرمزه  شالی که روی سرشه برای قاشق زنی و .... 

بهش میگم گفتن یه کارگاه رو نقاشی کنی میگه آخه من همه کارگاه ها رو دوست داشتم از همه بیشتر آش خوری رو
این نقاشی رو با عکسای پست قبل مقایسه کنید جالبه نه؟؟؟؟

گفتم قاشق زنی ... بعد از اینکه هانا از موفقیتش تعریف کرد گفت کاش میشد برم قاشق زنی ... گفتم خوب برو ... رفتم چادر نماز کوچولوش رو آوردم و یه قابلمه کوچیک مسی و با یه قاشق دادم دستش و گفتم برو ... خلاصه اینکه در کمال ناباوری من رفت در خونه همسایه بالایی و کلی خوراکی گرفت و برگشت...قبل از رفتن میگفت یعنی فکر میکنی بهم سکه بدن یا شکلات؟؟؟سوال خیلی تجربه جالبی بود برای خودش ... میگفت امسال خیلی بهم خوش گذشت....

بعد از قاشق زنی نوبت شکستن کوزه به رسم سنتهای قدیمی چهارشنبه سوری بود با هانا و بهداد نوبتی ناراحتی های سال 90 رو توی کوزه آروم گفتیم و آرزوهامون برای سال آینده و بعد کوزه رو بردیم که از پنجره پرت کنیم بیرون و بشکنیم که دیدیم نگهبانا هنوز بیرون ایستادن ... بهداد پنجره رو باز کرد و بهشون گفت که نترسن این فقط یه کوزه است که بچه میخواد بندازه بیرون بشکونه چشمک

خیلی برام جالب بود الان در مورد ما چی فکر میکنن ....قهقهه

ماموریت انجام شد تشویقفقط موند رسم فالگوش که متاسفانه وقتی بیرون بودیم سر و صدای انفجار نمیذاشت صدای دیگه ای به گوش برسه تا چه برسه به فالگوشنگران 

خوش باشید و ایام به کامقلب