هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

نمایشهای زندگی بسیار کوتاه است و دردسر اسباب بازی ها
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥  کلمات کلیدی:

 سلام به روی ماه همه دختر کوچولوهای عزیز مخصوصا اونایی که اسمشون هانا گل گلاست

گفتم که تئاتر خیلی دوست دارم. هفته پیش رفتیم تالار هنر نمایش زندگی بسیار کوتاه است. داستان یه آدم برفی بود که یه شب سرد زمستون کنار یه مزرعه متولد میشه. مزرعه ای که یه مترسک با قلب سرد و پوشالی نگهبانشه مترسکی که با هیچ کس دوست نیست و حسابی تنهاست. ولی آدم برفیه اونقدر مهربون و بخشنده است که تو مدت کوتاهی برای نجات خرگوش و سنجاب و پسر بچه و پیرزن از دماغ هویجیش و دگمه های فندقیش و حتی شال گردنش و نهایتا از چشمای زغالیش میگذره و مترسکو حسابی تحت تاثیر قرار میده. طوری که آخر داستان مترسک برای دوست شدن با مترسک اونور مزرعه پیام دوستی میفرسته وبا اظهار علاقه اون یکی و با چتر پرواز آدم برفی که بهش بخشیده بود راه میفته که بره دنبال دوستی.

همون روز از مامان و بابا قول گرفتم که منو ببرن تئاتر پارک لاله. اونا هم قبول کردند به شرط اینکه خوش اخلاق باشم. ولی با شروع ماه رمضون رفتن یه کمی سخت شد. دو سه روزی جور نشد که بریم چون وقتی میرسیدیم خونه دوباره بیرون رفتند سخت بود تا چهارشنبه ۴/۶ تصمیم گرفتند بعد از اداره ساعت دو مستقیم بریم پارک لاله و تا بعدازظهر وقت بگذرونیم.

خلاصه جاتون خالی بود چون اول رفتیم کانون پرورش فکری کودک و نوجوان خیابون حجاب اونجا توی خانه بازی کودک یه ساعت بازی کردم.

hana

hana

hana

بعد رفتیم غرفه ها رو تماشا کردیم و حدود ساعت سه رفتیم توی زمین بازی پارک لاله با وسایل بازی بازی کردم و همون وقتا بود که بچه های کلاس تکواندو اومدند تا با مربیشون تمرین کنند برام خیلی جالب بود. تاساعت چهار و نیم اونجا بودیم و تماشا کردیم. بعد رفتیم سالن انتظار تئاتر کانون پرورش فکری و مامان یه کمی خوابید تا ساعت پنج و نیم که دو تا دختر بچه اومدند اونجا یکیشون اسمش سروین بود یکیشون اسمش مارال بود. سروین خیلی با مزه بود برای خودش راه میرفت و قصه تعریف میکرد.مارال هم خیلی مهربون بود اومد و پاستیلش رو به ما هم تعارف کرد.

اسم نمایشش دردسر اسباب بازیها بود. داستان اشتباهای بچه ها در مورد اسباب بازیها و اتاقشون. ازجمله این اشتباها تنبلی در مرتب کردن اتاق دعوا کردن دروغ گفتن حسادت زیاده خواهی و ... که همه ممکنه باعث بشن بچه ها تنها بشن و دوستی نداشته باشن. من بیشتر از اسباب بازی الاغ و آدم فضایی خوشم اومده بود .

بعد از نمایش مامان زنگ زد به خاله ستاره تا بریم دنبالشون و افطاری بریم خونه ما سر راه آش خریدیم. من به مامان گفتم: مامان همه آبمیوه ها رو بده بخورم. مامان گفت: خیلی خوردی دلت درد میگیره. گفتم: آخه میخوام تموم شه خاله ستاره نخوره . گفت: نترس خاله ستاره روزه است نمیتونه بخوره در ضمن یه بچه مهربون باید هر چی خودش دوست داره به دیگران هم بده تا اونارو خوشحال کنه. گفتم: خوب به خاله ستاره آب میدم بخوره!!!! بعدش هم پشت ماشین خوابم برد و تاصبح خوابیدم.

خدایای خوب و عزیزم از تو میخوام که مهربونی منو زیاد کنی تا بتونم همه کسایی که اطرافم هستند و حتی نیستند رو خیلی دوست داشته باشم.