هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

از چی بگم
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:

گل سفید بهارم این روزا به معنای واقعی کلمه خانوم شده انگار فوت کردن شمعای شش سالگی معجزه خودش رو کرده.... مثل همیشه دوست داره خیلی چیزا مطابق میلش باشه ولی دیگه برای رسیدن بهشون بهانه گیری و غر غر نمیکنه و دیگه اینکه نرسیدن بهشون عصبانیش نمیکنه و داره سعیش رو میکنه که یادش بمونه با زورگویی نمیتونه چیزی رو بدست بیاره اگه یه وقت از دستش در بره حتما یادش میمونه خیلی سریع عذرخواهی کنه حتی وقتایی که واقعا دلش نمیخواد به صلاحدید ما عمل کنه یا دلش میخواد فارغ از قوانین عمل کنه حتما یادش میمونه که بگه :

مامان جون ببخشید که به جای پوشیدن لباس خواب دارم بازی میکنم ولی خیلی دلم میخواد الان بازی کنم.... یا

مامان جون ببخشید که کاسه ماستم رو سر میز شام نمیخورم آخه خیلی دلم میخواد که کنار تنگ ماهیم باشم یا

مامان جون ببخشید که بد حرف زدم  آخه خیلی خسته بودم....یا

مامان جون میشه بیایی کمکم کنی آخه کیف سی دی خیلی سنگینه نمیتونم از کشو بیارمش بیرون (این در حالی بود که قبلا سر همچین تجربه ای به جای اینکه کمک بخواد یا بگه مشکلش چیه عصبانی میشد و لج و لج بازی راه مینداخت)

یه جورایی خیلی بهش احساس دین میکنم با وجود همه کتابایی که خونده بودم و میدونستم هر رفتاری مقتضی سنش بوده ولی به دلایل مختلف که گفتنشون جز توجیه نیست کمتر تونستم آستانه تحملم رو بالا نگه دارم و حالا همش آرزو میکنم ای کاش زمان به عقب بر میگشت...افسوس

یکشنبه این هفته یکی از بهترین تجربه های زندگیش رو داشت و از این بابت از یکی از مهربونترین آدمهایی که شناختم واقعا سپاسگزارم...

تقریبا دو سالی بود که هانا گلی با دیدن برنامه رنگین کمون این سئوال براش پیش اومده بود که بچه ها چطوری رفتن توی تلوزیون و دلش میخواست مثل اون بچه ها بره توی تلوزیون....

البته ناگفته نمونه که واقعا تلاشمون برای مهمان این برنامه ها شدن به در بسته خورده بود.....ولی هانا کماکان یادش بود که چی میخواد و پیگیری می کرد. کلی براش توضیح دادیم که این فقط یه فیلم ضبط شده است و رفتن توی تلوزیون نیست حتی بهداد با وصل کردن دوربین به تلوزیون نشونش داد که هانا هم توی تلوزیونه ...

ولی رویای رفتن توی برنامه ای مثل برنامه خاله سارا براش شده بود یه رویای دست نیافتنی تا اینکه امسال به خواست خدا و به لطف فاطمه عزیزم بالاخره دخملی توی برنامه آبرنگ شرکت کرد و بعد از بیرون اومدن اونقدر هیجان زده بود که نگو مدام تعریف میکرد بین برنامه چطور عمو مهربان و خاله رویا باهاشون هماهنگ میکردن که چیکار کنن و ... و خیلی براش جالب بود که همزمان ما برنامه رو دیده بودیم البته بهداد هم برنامه رو ضبط کرد و هانا به محض رسیدن بهداد چند بار با علاقه فیلمش رو نگاه کرد...

دلم میخواد هزار بار هزار بار از فاطمه عزیزم تشکر کنم فاطمه جونم بینهایت ازت ممنونم که یه تجربه و یه خاطره واقعا زیبا و به یاد مودندنی برای هانا ساختی گلم ایشالا تجلی شادی بچه ها زندگیت رو پر کنه از خیر و برکت و عشققلب

خیلی سخته بچه ات چیزی ازت بخواد و به نظرت خیلی هم کار سختی نباشه ولی از دستت بر نیاد. تازه از اون آرزوهایی باشه که بچه یادش نمیره و هر چند وقت یکبار پیگیری هم میکنه. منکه اواخر واقعا سپرده بودم به کائنات و دوباره خدای خوبیم بهم نشون داد که هر تجربه ای درست در زمان مناسبش به بهترین شکل ممکن برای آدم پیش میاد. خدای مهربونم رو هم شاکرم که وسیله براورده شدن هر خواسته ای رو خودش جور میکنه...قلب

و اما موضوع بعدی :چهارشنبه هفته پیش وقتی با هانا از مهد برمیگشتیم دیدم پکره پرسیدم چه خبر از مهد گفت: هستی زارع تیموری قراره بره مکه و نمیتونه توی جشن سال نو شرکت کنه برای همین قرار شد من نقش اونو که مرغه اجرا کنم ... و بلافاصله در حالیکه دستاش رو جلو خودش حرکت میداد شروع کرد:  قد قد قد قداااا ..... خووووششششکلااااااااا مههههههربووووووونا .......هورا

گفتم چقدر جالب خیلی ناز حرف میزنی....با ناراحتی گفت: اما من نقش دختر رو بیشتر دوست داشتم به جای حرف زدن بیشتر حرکت داشت..... گفتم خوب به نازنین جون میگفتی دوست داری دختر خونه باشی... گفت: نه نمیتونستم تازه باید با خوشحالی الکی میگفتم خیلی هم راضی هستم.... سبز

خنده ام گرفته بود روی کلمه با خوشحالی با حرص تاکید کرده بود... بهش گفتم : خوب وقتی راضی نبودی درست نبود الکی خودت رو خوشحال نشون بدی.... گفت: آخه اگه میگفتم فایده ای نداشت نازنین جون قبول نمیکرد...

گفتم: مهم نیست که نازنین جون قبول میکرد یا نه مهم اینه تو برای بدست آوردن اون چیزی که خیلی دوستش داری بهترین تلاشت رو کرده باشی فقط اینطوریه که میتونی از خودت راضی باشی....گفت: ولی اگه نازنین جون عصبانی بشه چی؟؟؟؟

گفتم: اولا من مطمئنم عصبانی نمیشه چون دلیلی نداره تازه خیلی هم خوشحال میشه که شما خواسته ات رو گفتی تازه اگه عصبانی بشه هم اشکالی پیش نمیاد ما که از عصبانیت کسی نمیترسیم....خلاصه آخرش گفتم اگه بری با نازنین جون صحبت کنی یه جایزه پیش من داری و اگه بتونی روی خواسته ات اونقدر پافشاری کنی که موافقت نازنین جون رو جلب کنی و نقشی میخواهی رو بگیری دوتا جایزه داری...خیال باطل

درنهایت شنبه هانا گلی با نازنین جون صحبت کرده و گفته من با نقش دختر راحت ترم چون از اول نقش دختر رو تمرین کردم و الان بهتر میتونم دختر باشم تا مرغ..... نازنین جون هم گفته بعد از صحبت با پریدخت جون نتیجه رو اعلام میکنه ...

بنا به قولی که داده بودم به عنوان جایزه اول شنبه با هانا رفتیم پاساژ و اون چیزی که مدتها میخواست یعنی موی بلند رو براش جایزه گرفتم....

یکشنبه که هانا نرفت مهد ظاهرا دوشنبه هم نازنین جون به روی خودش نمیاره و سه شنبه دیگه هانا خودش دوباره میره پیگیری میکنه و میپرسه نتیجه صحبت با پریدخت جون چی شد که نتیجه این شد بالاخره دخملی نقش دختر رو میگیره برای همین سه شنبه هم رفتیم بازارچه آپادانا تا به قولم وفا کرده باشم....

علایق هانا همیشه روی میز سالن اونوقت چرا من انتظار دارم خونه مرتب باشه

خوشحالم که تابوی مطرح کردن خواسته اش با رسیدن به یک نتیجه دلخواه شکسته شد....فرشته

اما ماجرای علاقه هانا گلی به پوستیژ بر میگرده به اینکه ایشون که عاشق موی بلند هستن بعد از هنرنمایی من و بعدش مرتب شدن موهاش در آرایشگاه خیلی اصرار داشت که دوباره ببرمش آرایشگاه تا موهاش رو بلند کنه... هر چی میگفتم همچین چیزی نمیشه میگفت آخه هستی این کار رو کرده ... گفتم امکان نداره...ولی فایده نداشت.... بالاخره دخملی یه روز که با مامی رفته بودن پاساژ از اون موهای متصل به کلیپس میبینه و می پسنده خوشبختانه مامی براش نخریدن و این مونده بود روی دل دخترک که بالاخره بنده قبول زحمت کردم و به عنوان جایزه براش گرفتم البته بیشتر به درد خودم میخوره چون موهای هانا گلی اونقدر نرم و نازکه که حتی گل سر روی سرش بند نمیشه چه برسه به این کلیپسای غول پیکر ... خلاصه اگه میخواین یه کار خیر کرده باشین برای تسریع در بلند شدن موهای هانا دعا کنید....نگران

همون روزی که هانا با فاطی خانوم رفته بودن پاساژ گردی یه ماهی فایتر براشون خریداری شد که کلی هانا رو سر ذوق آورده و منو حسابی اسیر کرده. آخه ماهی عید رو میشه انداخت توی حوضی چیزی ولی فایتر هم عمر طولانی تر داره هم نمیشه جایی به امان خدا سپردش  چون بقیه ماهیها از امان خدا در میان. ناراحت

به هر حال ذوق هانا تاحدی رسیده که عصرا به محض رسیدن خونه بلزش رو بر میداره و شروع میکنه کنار تنگ ماهیش نواختن ... نکته قابل توجه تلاش خستگی ناپذیر و بدون عصیانیتش در پیدا کردن نت آهنگهایی که بهشون آموزش داده نشده مثلا حالا دیگه شعر هاجستم و واجستم رو  که بخشهاییش رو توی کنسرت با فلوت میزدن با حس خودش کامل با بلز میزنه و حس و حالش موقع نواختن دیدنیه....البته انگیزه اصلی تلاش برای اجرای این شعر اون بخشیش بود که مربوط میشه به : ماهیه گفت نیا جلو دریای ماست فوری برو ...تشویق

وعده نقاشی قبل از خواب

 و اما پیرو علاقه هانا گلی به ماهی و البته کارتونای تخیلی باربی و پری دریایی و .... بهداد عزیز برای عید برای هانا یه آکواریوم کوچیک عیدی گرفتن که از اونجایی که خودمون دلمون مثل دل گل دختر کوچیکه و طاقت نیاوردیم همین دیشب بهش با عشق تقدیم شد و دخترک بازم حسابی سرگرمه....نیشخند

و موضوعی که دلم نمیاد ننویسم موضوع تکلیف این هفته دفتر الفبای مهدشونه که همزمانی جالبی با تجربیات این روزای هانا داشت. عنوان تکلیف عبارت بود از: اگه مشکلی براتون توی مهد پیش بیاد چی کار میکنید؟؟؟ مراحل آن را نقاشی کنید.... وقتی نتیجه کار هانا رو دیدم نزدیک بود از خنده غش کنم قهقههفقط حیف که عکسش رو نگرفتم حتما هفته دیگه عکس میگیرم:

نامبر 1: خودش رو کشیده بود در حالیکه دستاش به سمت جلو بود با دهان باز یعنی در حال داد و بیداد در مقابلش یه بچه دیگه کشیده بود با چهره ناراحت و دستهای متمایل به عقب (یعنی با یکی دعواش شده بود بالای نقاشی عدد یک گذاشته بود)

نامبر2: خودش رو کشیده بود درحالیکه رفته پیش یه بزرگتر  و داره مشکلش رو مطرح میکنه

نامبر3: خودش و اون بچه رو کشیده بود خندون که دارن بهم گل میدن و یه قلب بالای سرشون

اصل نقاشی تا اینجا بود.... منکه اولش کامل متوجه نشده بودم پرسیدم این مامانه که کشیدی؟؟؟.... با جدیت گفت: نه مشکل مهد به مهد مربوط میشه و باید با مربیا مطرح بشه و همون جا حل بشه... منکه دهانم باز مونده بودتعجب گفتم ولی حداقل بعدش که مامان باید درجریان قرار بگیره ... برای بدست آوردن دل من در ادامه نقاشی :

نامبر 4: یه خونه کشید

نامبر 5: خودش رو کشیده بود درحالیکه داشت ماجرا رو برای من تعریف می کردچشمک

بعدش کاشف به عمل اومد که از دست یکی از دوستاش که موقع نقاشی سر کلاس روژین جون توی مهد اشتباهاَ سرش رو کرده بوده توی برگه نقاشی خانوم حساس عصبانی شده بوده و با بنده خدا برخورد جدی کرده بوده.....تعجب

قبلا ترجیح میداد فقط با مداد رنگی نقاشی بکشه ولی
تازگیا عشق نقاشی با گواش شده

فردا بالاخره روز جشن آغاز سال نو توی مهده... هانا خیلی خوشحاله و هنوز معتقده کلی سورپرایز برای فردا برامون داره.... مژه

لطفا ببخشید که خیلی طولانی شد اگه اینا رو الان نمی نوشتم دیگه به فراموشی سپرده میشد چون پست بعدی حتما گزارش جشن مهد استبای بای

پی نوشت : وقتی انتظار چیزی رو نداری و بصورت غیر منتظره و موهبتی الهی برای تو از راه میرسه  جریان قوی عشق جاری در کائنات رو بیشتر و بیشتر و خیلی قوی تر درک میکنی ....

فطمه جون بیشتر از همیشه دوستت دارم ممنونم خانمی راضی به زحمت نبودم

عکسای  برنامه آبرنگ که فاطمه عزیزم لطف کردن و سورپرایزمون کردن