هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

برملا شدن راز جشن نوروز
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥  کلمات کلیدی:

دو سه هفته اخیر صحبتمون در مورد برنامه جشن نوروز و تمرینایی که دارین در حد یه اشاره کوچیک بود و اجتناب شما برای توضیح بیشتر به بهانه اینکه میخواهی برامون سورپرایز باشه... خلاصه اینکه نه اسمی از نمایشها داشتیم نه شعری که بی هوا زمزمه کنی و نه حتی حرفی از تعداد برنامه ها هیچی و هیچی و فقط یه توضیح کوچیک که میخواهی سورپرازیمون کنی... حالا بعد از اینهمه اصرار و انکار دیشب درجریان تبی که داشتی و نمیخوابیدی راز جشن نوروز برملا شد و تمام برنامه رو از سیر تا پیاز ایستاده توی تختت در تاریکی شب به صورت هزیون وار برام اجرا کردی.... از نمایش جشن نوروز گرفته و اجرای نقش همه بچه ها با ذکر اسمشون و معرفی مسئول اجرای نقشهای مشابه در گروه دوستی گرفته تا شعر رعنا از سر تا ته و نمایش انگلیسی شیر شاه و نقش خودت به عنوان راوی صحفه اول و ارائه نقش بقیه بچه ها تا صفحه آخر کتاب و شعر اسپانیولی و ....

 هر چی بهت میگفتم نمیخواد بگی بزار سورپرایز بشه بگیر بخواب استراحت کن....اصرار داشتی که حرف برنی و حرف بزنی و هیچ سوژه ای هیجان انگیز تر از برنامه جشن برات نبود.... وااای که چقدر قشنگ و مسلط نقش های نمایش آغاز سال نو رو اجرا میکردی ....چقدر حرف زدیم ...دلت نمیومد بخوابی انگار از خواب میترسیدی ... به پیشنهاد خودت که میگفتی خیلی گرمته با یه حوله خیس سر و پاهات رو خنک کردیم چقدر مهربون شده بودی چقدر همراه چقدر رها ... چقدر امروز خانوم بودی چقدر صبور چقدر آروم .....

الحمد ا... امروز ظهر دیگه خوب شده بودی اونقدر سرحال که اصرار کردی بریم خونه مامی و رفتیم اونجا تا تونستی فریاد شادی و حرص پارسا رو در حد امکان درآوردی و بعد شروع کردی به بهونه گیری که بریم خونه اونقدر غر زدی که عمو جون اینا هم پا شدن و راهی شدن اونوقت اصرار کردی که حالا دیگه بمونیم یعنی دیگه میخواستم آب بشم برم توی زمین انگار فقط میخواستی اونا رو راهی کنی تا جای خودت رو باز کنی... خونه که رسیدیم تازه اشتهات باز شد و حسابی شام خوردی البته قبلش روپولی جدیدی که  کادو گرفته بودی رو بازی کردم و بعد آرد بازی کردی و بعدش با گوواش نقاشی کشیدی و بعد از شام هم یاد آهنگهای سوپر سانگ افتادی و گفتی چقدر دلت برای کلاس زبان تنگ شده بعد از مسواک سی دی کامل سوپرسانگ رو نگاه کردی و شعرهاش رو که درکمال تعجب به خاطر داشتی همراه حرکات ریتمیک خوندی و بعد برات یکی از کتابی که امروز نازی جون بهت داده بودی خوندیم و مثل ماه خوابیدی قبل از خواب میگی مامان دقت کردی تازگیا چقدر کتاب هدیه میگیرم گفت شاید این یه نشونه باشه یعنی بیشتر کتاب بخون میگه من که از خدا میخوام....

سر میز شام میگی مامان توی قصه کریسمس باربی اونجایی که فرشته کریسمس گذشته میبردش به گذشته اش با اینکه هیچکس اونا رو نمیدید ولی سگه بهشون پارس میکنه (  اومدم بگم آخه مشام حیوونا خیلی قویه و متوجه چیزهایی که آدما نمیبینن میشن که ادامه داد:) آخه اون مهمونی مال گذشته بوده یعنی اون موقع هم سگه بازم پارس میکرده یا به چی پارس میکرده ؟؟؟ آخه اینا که از آینده اومده بودن و اون موقع نبودن ....

اونقدر به نکته ظریف و پیچیده ای دقت کرده بود که نمیدونستم باید بهش چی بگم.... بهم آویختگی زمان گذشته حال و آینده و تحت تاثیر بودن زندگی آدمها به انتخابای در لحظه شون و اینکه حتی با تصور گذشته و تصویر سازی اون به شکلی که امروز آرزوش رو دارن میتونن روی بهبود لحظه حالشون تاثیر بزارن ....

ایشالا همیشه تب و درد از همه کوچولو ها دور باشه و همه گلها شاداب باشن و سلامت و رها و بادقت....