هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

پرستار هانا خاله فروزان
ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠  کلمات کلیدی:

یادتون که نرفته خاله فروزان پرستار یک تا دوسالگی من بود درست تو اوج شیرین زبونی خاله فروزان اومد خونه ما. خوب بابا که همیشه جوانب احتیاط را رعایت می­کنه توی خونه سیم کشی کرد و واکی تاکیه دست سازش که تا اون موقع برای انتقال صدای من از توی اتاقم به آشپزخانه و سالن و اتاق خوشون استفاده می­شد تغییر کاربری داد و تبدیل شد به دستگاه ضبط صدای خاله فروزان و من البته برای کنترلش توی خونه و کسب اطمینان از رفتار مناسبش با من. ناگفته نمونه روز اول مامان مهین هم توی خونه موند تا قلق من رو بده به دستش. منم که یه بچه خوش قلق البته در طول روز با ساعت مشخص شیر خوردن، وقت خوابیدن مشخص، غذا خوردن مناسب و بدون ادا اطوار.

من خاله فروزان رو دوست داشتم ولی یه کمی زیادی منظم بود. از هر اسباب بازیی غافل می­شدم ناپدید می­شد چون اون زود می­ذاشتش سر جاش و حسابی می­خورد توی ذوقم.

بعضی روزها خاله فروزان با اجازه مامان منو می­برد پارک توی شهرک بازی می­کردیم.

اولین چیزی که خاله فروزان باهام تمرین کرد رنگ­ها بود. من عاشق رنگ­ها هستم و خیلی زود دنیا رو رنگی دیدم. قرمز و آب و زرد و باهم تو یه روز یاد گرفتم به قرمز می­گفتم آقو. اما رنگ آبی رو درست می­گفتم. ظرف چند ماه مامان دید که من تقریباً همه رنگ­ها ازجمله قهوه­ای و طوسی رو هم بلد هستم. بن بن بن یک را هم کامل با خاله فروزان یاد گرفتم.

خاله فروزان عاشق حرف زدن من بود خصوصاً سلام (سئام) و خداحافظی (خبایز).

حضور خاله فروزان، غریبه بودنش و یا زیادی مرتب بودنش یواش یواش بهم نگرانی داده بود طوری که مامان متوجه شد ناخن­ها­مو با دندون می­کنم. اینجا بود که باید یه چاره­ای پیدا می­کرد چون خودش تا بزرگیاش ناخوناشو می­جویده و دلش نمی­خواست منم با مشکل اون بزرگ بشم. اول رفت لاک تلخ گرفت تا شاید از دست به دهن بردن منصرف بشم ولی فقط دفه اول بدمزه بود زود به مزه­اش عادت کردم.

یه روز که رفته بودیم بیمارستان عیادت دایی بابا بهداد علی آقا. منو مامان توی ماشین نشسته بودیم که ناگهان چشم مامان به ناخن­های من افتاد و یه جرقه­ای توی ذهنش خورد. شروع کرد به جای انگشتای دست من حرف زدن و گله کردن از اینکه خیلی ناراحتند که من اذیتشون می­کنم.

انگشت سبابه: مامان هانا مامان هانا او او او اهه اهه اهه هانا منو گاز میگیره خیلی دردم میاد من کمک می­خوام.

انگشت شصت: منم ناراحتم هانا منو هم میکنه کچل شدم . کمک کمک و....

همه انگشتا: ما هم شکایت داریم همه ما ناراحت هستیم میشه از هانا بخواهی که دیگه مارو توی دهنش نکنه

منم که هاج و واج مونده بودم این همه شکایت از من، من که کاری نکردم ای بابا چرا حالا پیاز داغش رو زیاد میکنن. بعدش مامان بهشون قول داد که از من می­خواد بوسشون کنم و دوسشون داشته باشم. اینطوری شد که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. از اون روز به بعد اگه یه وقتی اشتباهی دستم می­رفت سمت دهنم صدای گریشون رو می­شنیدم و سریع بوسشون می­کردم و دیگه ناخن­هامو نخوردم و مشکل حل شد.

خلاصه یکسال تمام تا دو سال و چهار ماهگی هر روز با خاله فروزان بودم که مامان دوباره تصمیم گرفت منو بزاره مهد کودک. اون فکر می­کرد لازمه یواش یواش روابط با بقیه بچه­ها رو یاد بگیرم آخه خودتون که می­دونید این روزا رفت و آمد خانواده­ها خیلی کم شده تازه تو خانواده ما اصلا بچه هم سن و سال من نیست. ولی پروژه مهد رفتن مجدداً با شکست مواجه شد و دوباره مامان مهین اومد خونمون و تا سه سالگی از من مراقبت کرد.