هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

فانی دی
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥  کلمات کلیدی:

از شنبه هفته پیش ذوق چهارشنبه رو داشت..... آخه قرار بود فانی دی داشته باشن این یعنی روزی که فارغ از قوانین نسبتاَ سختگیرانه و برنامه های پر و پیمون از جمله مفاهیم، لوحه نویسی، اسکیت، یوگا، شطرنج، موسیقی، آموزه های دینی، نمایش خلاق، قصه گویی، حرکات ریتمیک، سفال، نقاشی، خمیر بازی و لگوی عرف روزهای مختلف و علاوه بر اینها تمرینهای جشن شب عید مهد بچه ها هر چی بخوان می تونن بپوشن و هر کاری بخوان می تونن انجام بدن حتی لازم نیست توی گروههایی که براشون تعیین شده و صرفا با هم گروهی های مشخص بازی کنن و تعامل داشته باشند....

اینجوریه که روز شادی همیشه براشون یه روز پر از آزادی و هیجانه خصوصا این آخرین روز شادی امسال که قرار بود حاجی فیروز هم دعوت داشته باشه... با اون ذهنیتی که از قر  و قنبیل شب عید پارسال توی ذهنش بود دیگه تمام هفته کیفش کوک بود...

تا سه شنبه برسه گل دختر هزار جور لباس انتخاب کرد و دست آخر بالاخره اعلام کرد تصمیم داره لباس محلی بپوشه منم حسابی از اینکه از پوشیدن یکی از لباسای من صرف نظر کرده خوشحال شدمنیشخند آخه میگفت بعضی از بچه ها توی این روز خاص لباسای مامان باباهاشون رو میپوشن یاد بالماسکه افتادم....زبان

خلاصه رفتیم سراغ لباس محلی ها حالا نگو همشون براش کوچیک شدن یادم رفته بود لباسایی که فاطی خانوم زحمت دوختنشون رو کشیده بود مال دو سه سال پیشه ....بالاخره یه لباس هندی که سوغات یکی از دوستان بود با زحمت فراوون و کمی فشار تن گل دختر شد یعنی اونقدر با زحمت که تصمیم گرفتیم شب با همون بخوانه تا تلخی فاجعه تعویض لباس صبح زود اونم خواب آلود و خسته شیرینی فانی دی رو خراب نکنه...

 حالا این وسط شاه بخشیده دخترک کوتاه نمیاد مگه تو کتش میرفت به قول خودش با لباس بیرون بخوانه.... انصافا یا از ذوق بود یا عادت به لباس خواب تا صبح چند دفعه بیدار شد تا اینکه ساعت چهار صبح گفت دیگه خوابش نمیاد کلی نازش کردم تا بالاخره خوابید قبلش برای راحتی خودم و نپریدن خواب از سرم هر چی بهش گفتم بیا بریم تخت ما قبول نکرد که نکرد.... تازه میگفت شما هم برو بخواب که خوابت نپره.... آخه اینم یکی از بدیهای پا تو سن گذاشتنه دیگه قبلنا سرم به بالش نرسیده خواب بودم ولی حالا نصف شب به محض جدا شدن از بالش دیگه خواب هم پر میکشه و میره میمونم تا صبح بی خوابی....

به نظر شما هندی ها نباید در ترکیب لباساشون تجدید نظر کنن
با این کلاه محلی لباسشون قشنگ تر نیست تا با شال و ساری

چهارشنبه من اداره کار داشتم بهداد رفته بود دنبال هانا تا برسم خونه خانوم  گل گلی جون این لباس رو پوشیده بود تا انتخابش برای فانی دی رو دل  کوچولوش نمونده باشه

موهایی که ملاحظه میکنید حاصل هنرنمایی هفته پیش بنده است. اونقدر سر شونه کردن موهاش ادا در میاره که بالاخره جهت عوض نشدن نظرش به محض اوکی دادن در حمام کوتاهشون کردم....حالا باید ببرم آرایشگاه برای شب عید مرتبش کنم  

واااای راستی حالتون با خونه تکونی چطوره من امروز (اینم حاصل بیخوابیه منظورم دیروز یعنی پنج شنبه است) شاخ غول شکستم و اتاق هانا رو با کمک خودش تکوندیم .. عسلکم کتاباش رو دسته بندی و مرتب کرد و من بقیه کارها رو البته این وسط با دیدن هر اسباب بازی مهجور دلی از عزای بازی در میاورد و در سرعت کار من پارازیت می انداخت.... کلی کاغذ و کاردستی ریختم دور کلی نقاشی گذاشتم برای یادگاریها و ...

حالا چرا من الان بیدارم  برای اینه که گل گلکم از سر شب میگفت دلش درد میکنه و  بالاخره دخملی حالش بهم خورد و شام نخورده خوابید... دوباره نصف شب حالش آشوب شد... به نظر میاد عسلکم مریض شده شاید سرما خورده باشه آخه امروز (دیروز) از کلاس تا نزدک خونه به اصرار خودش پیاده روی کردیم آخر سری سردش شده بود دیگه یه خیابون رو با آژانس اومدیم... دعا کنید چیز مهمی نباشه ماچ