هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

من چقدر خوشبختم
ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢  کلمات کلیدی:

وقتی میدیدیم میخوندم میشنیدم که بچه های کوچولو وقتی مامانشون ناراحت و غمگینه باهاش همدلی میکنن گاهی با یه بوسه کوچولو گاهی با یه اشاره ظریف که منم فهمیدم گاهی با به آغوش کشیدن محکم.... دلم ضعف میرفت و همیشه توی حسرتش بودم حالا بعد از شش سال از دخترک بارقه هایی از هم دلی می بینم ... شنبه بعد از مهد گفت میشه بریم پارک گفتم هوا سرده گفت اشکالی نداره آخه خیلی دلم برای پارک تنگ شده چنان با مهربونی و خواهش غریبی گفت که دلم غش رفت و گفتم بریم اشکالی نداره...در حالیکه داشت سرسره بازی می کرد من داشتم میلرزیدم یه وقت دیدم کنارمه و میگه مامان سردته ؟؟؟ میخواهی بریم خونه؟؟؟ گفتم نه عزیزم برو یه کم دیگه بازی کن بعدش میریم.... گفت میشه هروقت سردت شد بهم بگی تا بریم خونه... بعد از کمی دیگه بازی رفت سراغ وسایل ورزشی منم به دنبالش دوباره چشممش افتاد به قیافه یخبندون من پرسید مثل اینکه سردته گفتم راستش آره دارم میلرزم گفت مگه قرارمون این نبود که هروقت سردت شد بهم بگی باشه بیا بریم خونه....

خوب شاید این از نظر خیلی از مامانا مسئله پیش پا افتاده ای باشه ولی برای من تازگی داره و نشونه ای از بزرگ شدن دخترک و امیدواری من بابت این موضوع...

و اما نکته نگران کننده...

دیروز از مهد که اومد بیرون گفت مامان میشه بگی شادان بیاد خونمون گفتم مگه امروز با شادان توی مهد بازی نکردی گفت چرا بازی کردیم ولی میخوام جایزه هام رو نشونش بدم... گفتم خیلی احساس قشنگی داری مامان جون ولی اجازه بده توی یه فرصت بهتر الان وسط هفته است و نازنین جون گفته شما ها به اندازه کافی همدیگر رو توی مهد میبینین و بعد از مهد بهتره با خانواده وقتتون رو بگذرونین...یهو جا خورد... گفت شما از کجا میدونید...گفتم خوب نازنین جون بهم گفته .... گفت مامان میشه این موضوع رو به شادان نگی گفتم ولی نازنین جون قبل از اینکه به ما بگه اول به شادان گفته بوده....گفت اِ راست میگی پس چرا شادان بازم میمومد خونمون...ادامه داد راستش مامان چند روز پیش نازنین جون این حرفا رو بهم گفت ولی من از ترس اینکه شما به شادان نگی بهتون نگفتم...

بازم دلم لرزید دیگه چه چیزهایی هست که دخترک به من نمیگه ؟؟؟ گفتم هانا جون فقط کافیه به من بگی که دلت نمیخواد به کسی چیزی بگم ... گفت ولی شما اگه هم نگی توی وبلاگ می نویسی و همه میخونن گفتم اگه بهم بگی ننویسم نمینویسم ... حالا باتوجه به اینکه شادان میدونه اجازه میدی این موضوع رو توی وبلاگ بنویسم خندید و گفت بنویس اشکالی نداره....

از این به بعد با مجوز نوشتن درددلام رو از اول هانا بگیرمچشمک