هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

از هانا تا هانا
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی:

هر بار که از سالروز زیبای تولدت می گذره من شاهد تغییرات ظریفی توی رفتار و درک و فهمت میشم .... مثل هر سال این تولدت هم برام نوید بخش تغییراته جدیده

دیگه شش سالت تموم شده شش سال اول زندگی که مهم ترین سالهای عمره چون پایه شخصیت بچه توی همین شش سال شکل میگیره و بعد از این هر تلاشی باید صرف بازنگری و اصلاح بشه ...

حالا ما چی داریم .... یه دختر کوچولوی قلباَ مهربون در عین حال بداخلاق، تو دار، کمی خود رای و البته شیطون بعضی وقتها شوخ طبع و بعضی وقتها زیادی جدی به همراه یه منطق خشک انعطاف ناپذیر و بسیار قانونمند که بیشتر وقتا ما رو توی قانونایی که گذاشتیم آچمز میکنه... نمیگم پشیمونیم چون خیلی وقتا اگه یادمون بمونه باید روی قانونامون با جدیدت و عشق محکم بایستیم همیشه نتیجه خوبی دیدیم...

حالا خودش رو خیلی بزرگ و مهم میبینه فکر میکنه مرکز دنیاست و همه دنیا باید دورش بگرده ... دائما ازم می پرسه من مهم ترم یا اداره من مهم ترم یا غذا پختن من مهم ترم یا خرید کردن....تولد یه بچه مهم تره یا مهمونی رفتن و...دائما در حال تناقض پیدا کردن توی حرف و عمل ماست ...

مثل خبرگزاری نفت نیوز عمل میکنه هر اتفاقی رو قبل از به وقوع پیوستن برای مامی تعریف میکنه منتظر سوژه است تا بهشون زنگ بزنه و با آب و تاب تعریف کنه... چی خریده کجا رفته توی کهد چی کار کرده و ....

داره یواش یواش با سادگی خداحافظی میکنه .... تازگیا رگه های از سیاست توی رفتارهاش می بینم خصوصا وقتایی که یه چیزی میخواهد: مامان جونم میشه اگه شما صلاح بدونید... کم کم داره به این نتیجه میرسه که با زورگویی نمیتونه خواسته هاش رو پیش ببره....

به نظم خیلی اهمیت میده باید همه چی سر جای خودش باشه .... تازگیا مسئولیتهای بیشتری ازش انتظار میره کیف مهد رو خودش آماده میکنه و البته لباسای روز بعدش رو ... صبح خودش باید حواسش به برداشتن کیفش باشه...

وقتی تلفن رو میگیره دستش و الکی شروع به صحبت میکنه نمیتونم تشخیص بدم واقعا اونور خط کسی هست یا یه مکالمه فرضیه بعضی وقتا میگه بله بله مامانم هست الان گوشی رو میدم بهش وقتی گوشی رو میده دستم می بینم هیچ کس نیست و میزنه زیر خنده ... خوب بلده فیلم بازی کنه .. هنوز جوک گفتن رو دوست داره و البته بیشتر جوک بیمزه الکی ساختن رو....

علاقه زیادی به موندن توی خونه پیدا کرده بهترین تفریحات براش توی خونه بودنه وقتی میخوام برم خرید ترجیح میده تنها بمونه وااای از وقتی که بخواهیم جایی بریمو اونم باید بیاد دیگه مکافات داریم سر لباس پوشیدن و آماده شدن حسابی گیر میده حتی برای خونه مامی جون رفتن هم ناز و ادا در میاره ...فکر میکنم اونقدر زمان بیرون بودنش از خونه زیاده که وقتی بهش میرسه دلش نمیاد ازش جدا شه....

زنگ زده به فاطی خانم و خیلی جدی بهش میگه ما قراره یا سه روز یا سه ماه بریم مسافرتهیپنوتیزم وقتی گوشی رو گرفتم توضیح دادم که حرف و خبری از مسافرت نیست خجالتبعد از خداحافظی از هانا میپرسم کی گفته ما قراره بریم مسافرت ؟؟؟؟ عصبانیکاملاَ حق به جانب میگه خوب الان من گفتم دیگه....قهقهه

بهش میگم خاله نازی قراره یه نی نی به دنیا بیاره میگه اِ راست میگی آخ جون خدا کنه دختر باشه تا حداقل یه دختر عمو هم داشته باشم آخه دو تا پسر عمو که به درد نمیخورهآخ براش مهمه که شجره نامه اقوامش تکمیل باشه و جای خالی نداشته باشه اعتراض میکنه که هیچوقت پسر یا دختر دایی نخواهد داشت....

کما کان عاشق نقاشی و کاردستیه اصولاَ دستش باید مشغول باشه اینش به فاطی خانم رفته بیکار نمیتونه بشینه صبح که از خواب پا میشه اول میره سراغ مداد رنگیا عصر از مهد که میاد خونه اول میره سراغ مداد رنگیا قبل از شام قبل از خواب برای رفع خستگی برای سرحال شدن برای انرژی گرفتن میره سراغ مداد رنگیا... یه چیز جالب توی نقاشیاش رعایت تقارنه یه نقشایی مثل نقش بوته جقه فرش میکشه با رعایت تقارن کامل ... طرحهای پیچ در پیچ جالبی میکشه ...به طراحی لباس خیلی علاقه داره مدل لباسایی رو که دوست داره توی دفتر خیاطی مامی نقاشی میکنه و مامی مطابق نظر خودش براش لباس میدوزه البته بسی فراتر.... خیلی با دقت به دنیا نگاه میکنه البته از نقطه نظر کشیدن نقاشیش گاهی یه نقشایی میکشه وقتی ازش میپرسم کجا یاد گرفتی اشاره میکنه به موقعیتی توی چند ماه گذشته که طرح مورد نظر رو یه جایی دیده بوده... خلاصه کارش رو دوست دارم....

برخلاف گذشته که اصلا شکست رو نمیپذیرفت و عصبانی میشد و بازی رو بهم میزد حالا دیگه به خوبی قوانین بازی رو رعایت میکنه....وقتی روپولی بازی میکنه کمتر جر میزنه حتی بعضی وقتا بهت پول قرض میده یا درمورد گرفتن جریمه ها از خود گذشتگی و بخشش میکنه.... دیروز به پدرش میگفت با هیجان بازی کن با هیجان مهره هات رو حرکت بده.... عاشق هیجان و چیزهای جدیده عاشق تغییر دکوراسیونه عاشق تغییر و تحوله ....

هنوز هم صمیمیت رو یاد نگرفته دوستاش رو خیلی دوست داره ولی بازی باهاشون رو بلد نیست.... دوستاش دو دسته هستن یا اونایی که به نظرش میتونه بهشون حسابی زور بگه که اصرار داره تجربه باهم بودنشون تکرار بشه یا اونایی که بهش زور میگن که خیلی اصراری نداره باهاشون ارتباط بیشتری داشته باشه حد وسط ندیدم هم دلی و محبت ندیدم درک متقابل ندیدم اگه بخوام خوش بینانه به موضوع نگاه کنم فکر میکنم با بچه هایی که رفتارهای بچه گونه بیشتری دارن کمتر سازگاری داره با بچه های بزرگتر بهتر بازی می کنه برای اینکه به حرفهاش توجه بیشتری میکنن و میتونه باهاشون بازی برنده برنده داشته باشه

مسئول مهرشون به دوست هانا که یه مدتی دلم خوش بود میومدن خونمون تذکر داده که با هانا همو به اندازه کافی توی مهد می بینید بعد از مهد بهتره با خانواده خاطره سازی کنید وقتی این مسئله چندبار تکرار شد ازش پرسیدم با رفت آمد خانواده ها مشکلی دارید؟ دوباره حرفش رو تکرار کرد ... بهش میگم هانا هیچ بچه ای اطرافش ندیده نه همسایه ای نه فامیلی بلد نیست صمیمیت داشته باشه ....برای بچه ها خوبه که ساعتی رو بعد از مهد با هم باشن.... میگه خانم علاقبند خوشحال باش که هانا با بچه ها صمیمی نمیشه برای آینده توی مدرسه نگرانیتون کمتر میشه... ( من چی میگممممممم ..... اون چی میگههههههههه......)

دوشنبه هفته پیش سایه که نزدیک وضع حملشه یه کمی حالش خوب نبود مامان هم شمال بود پیش سالومه بنابراین تصمیم گرفتم برم یه کمی از کیک و غذای تولد هانا رو که کنار گذاشته بودم براش ببرم و اینکه یه روز از تنهایی در بیاد... صبح بهداد زنگ زد مهد که خبر بده هانا نمیره طبق معمول پرسیدن چرا هانا نمیاد؟؟؟ بهداد هم خیلی جدی گفت مامانش امروز باهاش کار داره... منکه از خنده غش کرده بودم پرسیدم چرا اینطوری میگی؟؟؟ بهداد گفت سئوال الکی جواب الکی هم داره ... گاهی آدم احساس میکنه زیادی توی صلاحدید خانواده دخالت میکنن... وظیفه ما خبر دادنه وظیفه اونا هم چیزی فراتر از مواخذه کردن...البته خوش بینانه اش اینه که به جزئی ترین مسائل مربو به بچه ها دقت و توجه دارن...

چقدر سخته توی دنیایی زندگی میکنیم که هرکسی فقط از زاویه دید خودش مسائل رو نگاه و درک میکنه ......