هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

از هر دری سخنی
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای گلم

اول از همه در پایان هفته کودک اومدم که با تاخیر روز جهانی کودک رو به همه گلها و غنچه ها و پروانه ها و فرشته های کوچولو تبریک بگم. میدونم هر کدوم یه جوری این روزا رو برای کوچولوهاتون به یاد موندنی کردید. ما هم با وجود همه پیشامدهای غیر مترقبه این وسط سعی خودمون رو کردیم که برای گل دختر خاطره سازی کنیم.

اول از همه پنجشنبه گذشته رفتیم جشنواره غنچه های شهر توی بوستان گفتگو نمایشگاه امسال درمورد سرگرمیهای آن لاین برای بچه ها ار تنوع کمتری برخوردار بود ولی کیفیت اسباب بازیهاش از جمله اسباب بازیهای فکریش خیلی بهتر بود. البته غرفه راهمایی و رانندگی خیلی برای هانا سرگرم کننده بود و تازگی داشت. البته دیدن گلناز و گلهای شاداب توی گلدونش در غرفه تیسا گل هم از بهترین اتفاقهای اون روز بود.

شبش هم با مهین جون و هانا خوشگله رفتیم تالار هنر نمایش هفت خوان امید که به نظرم جالب بود البته برای بچه هایی که بویی از ترس نبردند. و برای هانا که قبلا هفت خوان رستم رو براش خونده بودم و گذشته از این در مسافرت فروردین محو تماشای اجرا و نقل زنده این قصه توی آرامگاه فردوسی شده بود و با تطبیق نقاشی ها و مجسمه های موجود اونجا با داستان توی ذهنش حسابی غرق لذت بود.

خلاصه اینکه با وجود فضای کمی تا قسمتی خوفناک نمایش که با ظرافتی خاص و با نگاهی نو با طنزی زیبا آمیخته شده بود هانا حسابی از نمایش لذت برد و اصرار داشت که دوباره بریم و برای بار دوم ببینیمش که با وجود اتمام اکران مجالش پیدا نشد. نکته جالب توجه توی خاطرات اون روز دیدن دوست عزیزم خدیجه به همراه همسر خوبش و مهبد نازنین و دوست داشتنی بود که برام خیلی ارزشمند بود.

جمعه هفته پیش به دعوت نازی عزیز رفتیم پارک صبا توی جردن که گروه اتمک برای روز جهانی کودک و جشن مهرگان برنامه داشتند. اونجا هم به هانا خیلی خوش گذشت از نقاشی با پاستل و رنگ انگشتی و مداد رنگی گرفته تا کاردستی و نمایش و بازی همه نوعی وسیله سرگرمی وجود داشت. ناهار منزل نازی جون دعوت شدیم که بعد از برنامه با فاطی خانم راهی اونجا شدیم.

هانا هم کلی خوشحال بود که قراره بره خونه پارسا... البته اونجا به دلیل یه اشتباه غیر حرفه ای که دوتا ماشین مختلف توسط فاطی خانوم بهشون جایزه داده شد و اصرار پارسا به گرفتن ماشین دست هانا و بقیه ماجرا کلی شاهد گریه و ناله گل دختر و بعدش هم پاسخگویی به مادر همسر شدیم بگذریم خاطره خوبی نبود....

شنبه اش واقعا دلم میخواست که هانا رو ببرم پارک لاله که برای بچه ها برنامه داشت ولی چون حال بهداد خوب نبود و از صبحش اداره نرفته بود گل دختر رضایت داد که پیش پدر بیمار منزل بمونیم ...

دوشنبه هفته گذشته هم دومین دندون بالای هانا افتاد البته به زعم تکراری بودن تجربه ها توی این دنیا، بی موقع و در اثر ضربه شانه یکی از همکلاسی ها توی مهد. این دندون دندونی بود که وقتی دخترک دو سال و نیمش بود به دسته مبل خورده بود و به تشخیص دکتر مینای دندونش مرده بود و میرفت که تغییر رنگ بده ولی به لطف خدا دوباره برگشت وقتی چهار سالش بود دوباره این اتفاق روی همین دندونش تکرار شد و الان در آستانه شش سالگی با یه ضربه غیر مترقبه بالاخره از دهانش جدا شد. خیلی نگران دیر دراومدن دو تا دندون بالایی هستم هانا خیلی با دندوناش ور میره.... البته خدا رو شاکرم که حتی اگه به لطف خالی بودن فضای دندونا باشه عادت ناخن جویدن کاملا از سرش افتاده گاهی اوقات برای اینکه یه وقت به دلیل بلند بودنشون وسوسه جویدنشون به سرش نزنه یه روز درمیون ناخن هاش رو با عشق و رضایت میگیرم....

و دیگه اینکه دومین دندون کرسی (دندون سمت راست ) دخترک سر زده بیرون و فرایند بزرگ شدن به سرعت در حال گذره ....

راستی دو تا بازنگری دوم و سوم کودک درون هانا هم برگزار شد و رفتیم جلسه آخر پرونده های بچه ها رو تفسیر میکردن که امیدوارم فرصت کنم و کامل براتون شرحش بدم.... فقط همینقدر بگم که بیشتر مباحث در خصوص تحلیل رفتار متقابل بود و بازدارنده ها و سوق دهنده ها و اسطوره ها و ... بحثها اونقدر شیرین بود که به این فکر افتادم برای ثبت نام کلاس تحلیل رفتار متقابل اقدام کنم....

این روزا بهداد عزیزم دردهای شدید زیادی رو توی ناحیه پهلو و پشت تجریه کرده. اولین درد شدید تقریبا دو هفته پیش بود که بعد از مراجعه به درمانگاه نزدیک خونه سنگ کلیه تشخیص داده شد ولی از اونجائیکه ایشون هم مثل بنده فقط در مواقع حاد شدن موضوع به فکر سلامتی میفتند سونوگرافی تجویز شده رو انجام ندادن. شنبه هم که صداش در نیومد و فقط با گفتن اینکه حالش خوب نیست نرفت اداره ....البته مشکل اصلی به اینجا برمیگرده که این درد رو با دردهای مزمن کمرشه اشتباه میگرفته.

تا اینکه این هفته پنجشنبه با دردی چند برابر شدید تر مواجهه شد درست وقتی که از هایپر برگشته بودیم و یه کوه از خریدهای جابه جا نشده توی آشپزخونه هوار شده بود هانا هم به عشق دیدن عسل که تهران بود ذوق رفتن خونه مامانم رو داشت و از غافله نگرانی پرت. منم خسته و کوفته از ناتوانی جسمی و از خونه تکونی هر پنجشنبه که طبق معمول از صبح زود شروع شده بود و خرید و جابه جایی و بدتر از همه عجز در کمک کردن به همسر فقط گوشتهای خریداری شده رو یه جورایی چپوندم توی یخچال و همسر رو راهی اورژانس کردم. خدا نصیب نکنه تا حالا ندیده بودم یه مرد اینطوری از درد به خودش بپیچه ....بعد از سونورگرافی معلوم شد سنگ کلیه ایشون هشت و نیم میلیمتره که می بایست سنگ شکن بشه....

چهارشنبه هفته پیش باشگاه شماره یک همایش بودیم طبق معمول بهداد و هانا عصر اومدن دنبال من هانا کلی توی زمین بازی بازی کرد و بعد هم سفال بازی کرد... بسته آموزشی همایش شامل یه پی اس پی بود که اگه به خودم بود عمرا برای هانا میخریدم و به این ترتیب گل دختر که عاشق بازیهای رایانه ای بودن حسابی تطمیع شدند. حالا یه وسیله خوب دارم که بهش بگم اگه اینکار رو نکنی اونوقت پی اس پی بی پی اس پی....

این روزا هر وقت با هانا رفتیم پارک یه دختر بچه یه ساله یا دو ساله پیدا کرده که بیفته دنبالش از جمله روزی که رفته بودیم باشگاه شماره یک. موقع برگشت بهم میگه مامان دیدی چقدر خوب یاد گرفتم از بچه کوچولوها مراقبت کنم حالا برام یه خواهر میاری؟؟؟؟

دیروز میگه مامان تا حالا به این فکر کردی که خدا خانومه یا آقا؟؟؟؟ گفتم آره مامان یه جورایی همه آدمها به این فکر میفتن، خوب حالا که شما هم بهش فکر کردی بگو ببینم به نظرت خدا خانومه یا آقا ..... میگه به نظر من خدا آقاست.... (خوب این بچه کوچولو هم میفهمه که خدا همیشه طرف آقاها بوده و هست پس باید خودش هم از جنس اونا باشه....) براش توضیح دادم که خدا نه خانومه نه آقا و چند آیه ای هم از سوره اخلاص براش خوندم که نه زاییده و نه زاده شده و هیچکس مثل و مانند اون نیست....

داریم با هم کتاب میخونیم بابای خرس کوچولو یه قطعه از زمین بغل پرچین رو که آفتاب گیره برای باغبانی خرس کوچولو بهش میده ... دخترک میگه چرا بابای خرس کوچولو اصرار داشته که زمین آفتاب گیر بهش بده وقتی که آفتاب در طول روز حرکت میکنه و بالاخره یا صبح یا عصر روز گیاهان میتابه؟؟؟؟؟؟

آخرش میخواستم چند تا کلید که این روزا بهش رسیدم و برای دخترک یادگاری بزارم.... دختر عزیزم گل مادر

اول از همه اینکه توی این زندگی به هیچکس به جز خانواده خودت اطمینان نکن البته به همه اعتماد کن و همه رو دوست داشته باش ولی اطمینان نه.

بعدش اینکه همیشه به خاطر داشته باش که رو کردن نقطه ضعفت تحت عنوان همدلی به هر کسی گو اینکه به ظاهر خودش رو نزدیکترین کس تو نشون بده به معنی دادن یه ابزار برای سوزوندن دلت در وقت مقتضیه.

گل من برای خودت ارزش قائل باش و خودت رو دوست داشته باش عزت نفس داشته باشه و به هیچکس اجازه نده که ذره ای از ارزش وجودی تو رو زیر سئوال ببره چرا که تو یک روح بزرگی در قالب یه جسم کوچک. روحی که به خوبی در حیاتی ترین لحظه های زندگی من مادر به عنوان بزرگترین معلم نقش آفرینی کردی.

فردا اولین آغاز زندگی من است زندگی ای که آغاز واقعی اون در لحظه تولد تو گل سفید همیشه بهارم اتفاق افتاد...

 پس از خدای خوبم که همیشه برای هر پایانی به زیبایی و با ظرافت آغازی دوباره و معنایی تازه می آفریند سپاسگزارم....