هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

شهریار
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩  کلمات کلیدی:

خوب فکر کردم حالا که اینقدر زرنگ شدم و کودتا کردم بزار پرونده هفته گذشته رو ببندم و راحت بشم ... جمعه به باغ یکی از اقوام توی شهریار دعوت شدیم تا خودمون رو جمع و جور کنیم و تصمیم بگیریم بریم ساعت شد نه بالاخره راه افتادیم و خوشبختانه مسیر بدون ترافیک بود و راحت رسیدیم درمجموع شاید ساعتهایی که اونجا بودیم کم بود ولی یه روز خیلی بسیار زیاد پر برکت رو تجربه کردیم از انواع و اقسام شیطنتهایی که دوست دارم لذت بردیم آب بازی بالا رفتن از درخت کندن میوه ها سرکشی به باغ همسایه که از قضا همکار این قوم و خویش ما بودن و تخلیه انرژی با بازی بدمینتون و ....

و بیشتر از همه به هانا خوش گذشت که توی استخر و حوض بازی کرد. همینطور با جسیکا حسابی ور رفت و دیگه اینکه یه گربه با چهار تا بچه گربه هم بودن که عیش هانا و تکمیل کرد منم هیچی بهش نگفتم ولی جالب اینجا بود که در طول روز اصلا سرفه نکرد ولی شب به محض رسیدن به منزل شهرک سرفه هاش شروع شد اونم با چه شدتی که البته با سیتریزین کنترل شد...