هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

جک و لوبیای سحر آمیز
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩  کلمات کلیدی:

دوشنبه عصر مطابق قرارم با هانا رفتیم تالار هنر خوشبختانه به لطف بازگشایی مدارس خلوت بود و هانا بعد از مدتها شانس اینو داشت که ردیف اول بنشینه و کلی ذوق کنه... یه موضوع جالب که ایندفعه باهاش برخورد کردیم (و یا چون دوتایی با هانا رفته بودیم فرصت داشتم به جای تمرکز روی رفتار هانا با دوستاش با خیال راحت به اطرافم نگاه کنم) همزمانی با حضور بچه هایی بود که شاید یکی دو سال از هانا بزرگتر بودن ولی از نظر روابط اجتماعی خیلی خیلی توانمندتر بودن ...

 

اول که وقتی توی صف خرید بلیط منتظر بودم یه خانوم چادری و دخترش که صورتش رو هم گریم کرده بود از توی سالن اومدن بیرون درحالیکه یه کارت تهیه بلیط بدون بها از طرف مدرسه دستشون بود. چون از توی سالن اومدن بیرون فکر کردم حق تقدم باهاشونه بنابراین رفتم کنار تا بلیطش رو بخره این درحالی بود که یک پسر بچه ده دوازده ساله یا شاید کوچکتر از ته صفی که تازه داشت شکل میگرفت یکی یکی از همه خواهش میکرد که براش بلیط بخرن تا اینکه رسید به خانوم چادریه که در حالیکه چپ چپ نگاهش کرد داشت به فروشنده میگفت پولی نداره و فقط همین کارت دعوت مدرسه که به دخترش تعلق داره رو داره و اگه نشه با اون کارت دوتا بلیط بگیره دخترش باید تنهایی به تماشای نمایش بره .... منکه فضولیم گل کرده بود کنجکاو نتیجه این بحث بودم که دیدم فروشنده بدون بها دوتا بلیط براشون صادر کرد، در همین موقع پسرک رسید به من چشم تو چشم شدیم که گفت خاله میشه برام بلیط بخری آخه میخوام نمایش رو تماشا کنم نمیدونم چرا ولی حس خوبی نسبت به رفتار هنرمندانه اش نداشتم شایدم ور حسابگر ذهنم داشت روی مهربونی فروشنده بلیط که چند لحظه پیش هم شاهدش بودم حساب میکرد بنابراین با شک پرسیدم تنهایی اومدی اینجا با کش و قوس گفت آره به اینور و اونور نگاه کردم به حرفهاش اطمینان نداشتم گفتم نمیتونم برات بلیط بگیرم .   هانا توی ماشین خواب بود و فقط به این فکر میکردم که زودتر به سمت ماشین که با فاصله نسبتا دوری از تالار پارک کرده بودم برم.... خلاصه اینکه با سرعت بلیطها رو گرفتم و رفتم هانا رو بیدار کردم و برگشتم که دیدیم بله فروشنده یه بلیط هم برای پسرک صادر کرده ...

توی سالن نمایش دختر کوچولوی خانوم چادریه اومد به هانا گفت دختر خانوم چه عروسک قشنگی داره مبارکت باشه ....توی نگاهش نه حسرت بود نه تمنای لمس عروسک هانا توی دلم بهش آفرین گفتم ....

یه پسر هفت ساله کنار هانا نشست و خیلی با اعتماد به نفس سلام کرد هانا هم زیر لفظی جوابش رو داد پسرک گفت منو شناختی من با تعجب برگشتم که بهتر نگاهش کنم ببینم هنرپیشه ای چیزیه که هانا گفت نه .... منکه دوباره جنبه فضول ذهنم مجالم نداد ازش با شوخی پرسیدم چطور مگه بچه معروفی هنر پیشه هستی عکست روی بیل بردهاست... پسرک با جدیت گفت نه اختراع میکنم ... منم گفتم آفرین از آشناییتون خوشوقتیم .... بعد اسم هانا رو پرسید و گفت ببین این کتابا رو اینجا به من دادن هانا هم گفت به منم دادن پسرک گفت خوب عالیه پس من و تو با هم خوشوقتیم ... شاید منظورش تقلید از حرف من بود ولی تا لحظه ورودمون به سالن نمایش پسرک بزرگ بزرگ حرف میزد.... نکته جالب ماجرا بعد از ورود به سالن نمایش این بود که دیدیم پسری که به دنبال ناجی خرید بلیط میگشت به خانومی که حق تقدم خرید بلیط رو بهش داده بدم گفت مامان و من موندم یه علامت تعجب بزرگ توی ذهنم... ظاهرشون فقیرانه به نظر نمیرسید ولی متاسفانه این شده واقعیت جامعه امروز ما ..... هستن افرادی توی این جامعه از قشر متوسط که صورتشون رو باید با سیلی سرخ نگه دارن یا با هنرپیشگی در مواقع لزوم هستن آدمهای علاقمند به هنر که استطاعت خرید بلیط برای همه افراد خانواده رو ندارن و اگه نباشه الطاف مدارس و یا فروشنده به ظاهر خشک و رسمی سالن تئاتر باید سرخورده از خواسته ها و علایق روزگار بگذرونن... و هستن بچه هایی که در سن کم تقلید نقش من فقیر رو با مهارت ایفا میکنن و در آینده چه رولهای دیگه ای رو که بازی نخواهند کرد .... خدا میدونه ... دلم برای همه سوخت برای بچه های فقر، برای محکومین به جبر روزگار برای کسایی که بار مسئولیت بزرگ برنامه ریزی رو به دوش میکشن برای بچه های ساده خودمون که لای پر قو بزرگ میشن در مواجهه با گرگهای جامعه برای خودمون و برای جامعه مون...

سه شنبه توی اداره کار داشتم بهداد رفت دنبال هانا توی مهد جلسه دکتر کاربخش بود و هانا شاکی از اینکه چرا دیر بهش رسیده بود برای همین چهارشنبه برای رفتن به مهد حسابی ناز کرد و شرط و شروط داشت. با توجه به اینکه بازنگری اول کودک درون هانا بود و برای اینکه دخترک رو سورپرایز کرده باشم از فاطی خانوم خواهش کردیم ظهر بعد از ناهار برن دنبال هانا ....

بازنگری تا ساعت نه طول کشید بیشتر مباحث درمورد کودک والد بالغ بود و در نهایت قرار شد در جلسه دوم بازنگری پرونده بچه ها برامون تفسیر بشه ...

هانا کماکان عاشق نقاشیه و از هر لحظه زمانش برای تخلیه انرژی با نقاشی استفاده میکنه آخرین اثرهای هنری گل دختر دریافتی از مهد کودک