هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

سلام پیش دبستانی
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩  کلمات کلیدی:

یکشنبه دوم مهر جشن آغاز سال تحصیلی توی مهد کودک بود و هانا بعد از ظهر کلاس ارف داشت ... از اونجائیکه آدمی نیستم که بتونم پنهان کاری کنم و از طرفی آدم بحثهای کش دار و به کرسی نشوندن نظرم هم نیستم برای پایان دادن به مشکل آقای همسر رو فرستادم به جنگ خانم شیره یعنی سرکار خانم هدایتی مدیر مهد کودک در نهایت فقط میخواستم به خانم هدایتی اطلاع بدیم که کلاس باله هانا رو کنسل میکنیم ولی به هیچ وجه از کلاس مسیقی نمیگذریم و ایشون هم مجدد تئوری یا مهدکودک یا کلاس بیرون رو مطرح کردن و درنهایت با بهداد تصمیم گرفتیم بنا به جبر روزگار از هانا خواهش کنیم حرفی در مورد کلاس ارف توی مهدکودک نزنه....

اما اینکه چرا هانا بالاخره پیش دبستانی در مهد ثبت نام شد داستان خودش رو داره. راستش هر چی فکر کردم دیدم بهتره اجازه بدم گل دخترم یه سال دیگه فضای شاد دور از قوانین و چارچوبهای خشک مدارس رو تجربه کنه و البته میدونم سال دیگه بهای این شادی رو با نگرانیهای ناشی از اختلاف سطح توانایی هانا با سایر بچه ها در شناخت حروف الفبا و آموزشهای مدرسه خواهم پرداخت ولی به هرحال هر چیزی بهایی داره... خوبیهاشم اینه که امسال توی مهد شطرنج هانا تکمیل میشه اسکیت و یوگا هم که خیلی دوست داره ادامه میده و البته زبان انگلیسی و اسپانیایی و نمایش خلاق و باغبانی و .... خیلی قصه های دیگه که مطمئناَ توی هیچیک از مدارس با این کیفیت نمیتونست دنبال بشه و بهتر از همه در فضایی متمرکز ....به هرشکل این وسوسه تا اوایل مهر هم که هنوز فرصت تکمیل ثبت نامش توی مدرسه سید الشهدا اکباتان بود ادامه داشت در نهایت با یک عذرخواهی از مدیر پیگیر مدرسه و یه مذاکره و حل مشکل عذاب وجدان من سر کلاس های هانا قضیه فیصله داده شد....

و خبر خوب اینکه شادان عزیز هم برگشت مهد کودک و هم کلاس ارف ثبت نام کرد و جالب اینجاست که ساعت کلاس شادان هم یکشنبه ها پنج تا شش یعنی هم زمان با هانا است به این ترتیب هر هفته یکشنبه این فرصت را خواهند داشت که با هم دور حوض که صفا و کشش وصف ناپذیری برای بازی بچه ها داره بازی کنن البته اگه تاریکی و سرمای زمستون مجالی بزاره ... توی بازی این هفته با شیلا در مورد نمایش جک و لوبیای سحر آمیز صحبت کردیم فکر کردیم بچه ها رو ببریم که شادان پاش رو کرد توی یه کفش که نمیام که نمیام.

 نمیدونم قصه صوتی غم انگیز حسن و خانوم هنا که ورژن ایرانی شده جک و لوبیای سحرآمیزه یادتون میاد یا نه روی منم تاثیر خوبی نداشت منم از داستان جک و لوبیای سحر آمیز هیچوقت خوشم نیومده بود مخصوصا اینکه جک پر رو پر رو وارد خونه و زندگی یه موجود حالا اسمش رو بزار غول میشه و دار و ندارش رو میدزده و آخر سر هم باعث سقوط و مردنش میشه آخه اینم شد قصه.... به هرحال ظاهرا قصه حسن و خانوم هنا هم تاثیر بدش رو روی شادان گذاشته بود که باعث شد به هیچ وجه نظرش رو عوض نکنه. البته من با شناختی که از نمایشهای تالار هنر از جمله نمایش لافکادیو داشتم یه جورایی حدس میزدم یعنی امیدوار بودم که موضوع این قصه هم اصلاح شده باشه به هر شکل به هانا قول دادم دوشنبه عصر حتما ببرمش